امروز و این چند روز اخیر ، یه خاطره هایی از بچگیم یادم میاد که پشمام میریزه که این خاطرات کجای مغزم قایم شده بودن
دیگه یواش یواش دارم به خودم شک میکنم که نکنه اون لحظه رو دارم تجربه میکنم که میگن قبل مرگ یه دور زندگی آدم از جلو چشاش رد میشه 😂
مامانم یه پسرعمه داره که نمیدونم چرا امروز یادم افتاده 🤌🏻
بچگیام یه زمانی تهران زندگی میکردیم ، خونهء عمهء مامانم بودیم ..
صبحا عمه میرفت نون و مخلفات صبحانه میخرید میومد ، یا باهم میرفتیم و خیلی خوش میگذشت
بعد از ظهر با دخترعمه ها که هم سن مامان من بودن میرفتیم بیرون فست فود میخریدیم میرفتیم کنار یه پارک مینشستیم نهار میخوردیم منم کلی بازی میکردم
ممد [ پسرعمه مامانم ] داش با دوست دخترش میرفت بیرون و همیشهء خدام منو میبرد 😭🤣