eitaa logo
آسِیدْاِبرآهیم؛
1.7هزار دنبال‌کننده
2.9هزار عکس
1.7هزار ویدیو
1 فایل
از قلب به رسانه*بدون دخالت عقل. اینجا؟ازدَردهای حق*میگیم؛ . -من؟همه با یار خوش و من به غمِ یار خوشم سخت کاری‌ست ولی من به همین کار خوشم- . -سندخورده ب نام آسید-³⁰`⁰⁴تا وصال آسید. +دکه تلفنی مون | @dakedel📞 •کپی؟ سنجاق .. +رسانه اختصاصی شهید +
مشاهده در ایتا
دانلود
6.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چرا‌داری‌اینقدرگریه‌میکنی ؟ .. | @seyedebram |
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قول میدم این فیلمو از نوه‌شهیدِ‌آقایِ‌شهیدمون ندیدی 🙂! | @seyedebram |
بریم برای « ازمدینه‌تا‌نیزه » ؟
« 14 » _ صبحِ‌عاشـــــورا ؛ آخرین طلوع ! | @seyedebram |
📜 قسمت چهاردهم: صبح عاشورا؛ آخرین طلوع! رفیق ! بالاخره رسیدیم... صبحی که تاریخ هیچ‌وقت فراموشش نکرد... صبح دهم محرم سال ۶۱ هجری... صبح عاشورا... ! 🌤 خورشید آروم‌آروم از پشت تپه‌های کربلا بالا اومد... اما انگار... این خورشید... فرق داشت... انگار خودش هم می‌دونست... امروز قراره روی بزرگ‌ترین امتحان تاریخ بتابه... داخل خیمه‌های امام... همه بیدار بودن... خیلی‌ها اصلاً نخوابیده بودن... تمام شب رو... با نماز... دعا... تلاوت قرآن... و مناجات گذرونده بودن... 🌿 امام حسین(ع)... مثل همیشه... با آرامش از خیمه بیرون اومد. نه اضطراب... نه آشفتگی... نه ترس... انگار کسی که به وعده خدا یقین داره... از چیزی نمی‌ترسه... اولین کاری که امام انجام داد... 🥇 ! نماز صبح بود. همه یاران... آخرین نماز صبح عمرشون رو... پشت سر امام خوندن... رفیق ! فکر کن... خیلی از اون‌ها می‌دونستن... چند ساعت دیگه... شهید می‌شن... اما اول نمازشون رو خوندن... چون برای اون‌ها... خدا... از هر چیز مهم‌تر بود... بعد از نماز... امام شروع کرد به مرتب کردن یاران. تعدادشون... حدود هفتاد و چند نفر بود... در برابر... هزاران سرباز... اما امام... مثل یک فرمانده بزرگ... همه چیز رو با نظم انجام داد. 🏴 پرچم اصلی رو... به دست حضرت عباس(ع) سپرد !🪐 همون پرچمداری که تا آخرین لحظه... پرچم روی زمین نیفتاد... ⚔️ جناح راست سپاه... جناح چپ... و قلب سپاه... هر کدوم فرمانده خودشون رو داشتن. امام حتی برای این تعداد کم هم... نظم نظامی رو رعایت کرد. این یعنی... ایمان... هیچ‌وقت جای برنامه‌ریزی رو نمی‌گیره. بعد دستور داد... پشت خیمه‌ها... هیزم و نی جمع کنن 🪵 ! اون‌ها رو داخل گودالی قرار دادن... تا اگر دشمن خواست از پشت حمله کنه... نتونه خیمه‌های اهل‌بیت رو محاصره کنه. این فقط یک اقدام نظامی نبود... حفاظت از زن‌ها و کودکان بود :) ❤️‍🩹 🏇 اون طرف میدان... سپاه عمر بن سعد... مثل موج... 🌊 پشت سر هم صف می‌کشیدن... هر لحظه... تعداد بیشتری وارد میدان می‌شدن... صدای سم اسب‌ها... تمام بیابون رو پر کرده بود... 🔒! رفیق ! تصور کن... یه طرف... کمتر از صد نفر... که بیشترشون... شب قبل... تمام شب رو عبادت کرده بودن... طرف دیگه... هزاران سرباز مجهز... با زره... نیزه... شمشیر... و تیر... امام دست‌هاش رو به آسمون بلند کرد... و دعا کرد : «خدایا... تو در هر سختی... پناه منی... در هر اندوه... امید منی... و در هر مشکلی... تکیه‌گاه منی...» 🌍 رفیق... این دعا... فقط برای عاشورا نیست... برای زندگی ما هم هست... گاهی... همه درها بسته میشه... گاهی... هیچ‌کس کمکت نمی‌کنه... اون موقع... آدم می‌فهمه... تنها تکیه‌گاه واقعی... خداست... 🫂🤍 ! 📜 بعد از آماده شدن دو سپاه... امام تصمیم گرفت... برای آخرین بار... با دشمن حرف بزنه... نه برای نجات خودش... بلکه برای نجات اون‌ها... ! چون شاید... هنوز کسی پیدا می‌شد... که حقیقت رو انتخاب کنه... 💎 تلنگر امروز رفیق... امام حسین(ع)... تا آخرین لحظه... امیدش رو به هدایت آدم‌ها از دست نداد... حتی درباره کسانی که با شمشیر روبه‌روش ایستاده بودن... این یعنی... هیچ انسانی رو... نباید زود از رحمت خدا ناامید دونست... 📖 آیه امشب «ادْعُ إِلَىٰ سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ» «مردم را با حکمت و اندرز نیکو به راه پروردگارت دعوت کن.» 📖 سوره نحل، آیه ۱۲۵ + واسا | @seyedebram |
حالا دو سپاه روبه‌روی هم ایستاده بودن... باد آروم روی شن‌های کربلا می‌وزید... پرچم‌ها تکون می‌خوردن... همه منتظر بودن... اما هنوز... هیچ شمشیری از غلاف بیرون نیومده بود... 👤 امام حسین(ع)... بر اسبش سوار شد... آروم به سمت سپاه دشمن حرکت کرد. نه با خشم... نه با فریاد... بلکه با آرامشی که فقط از یقین میاد... 🗣️ امام فرمود: «ای مردم! نسب مرا نگاه کنید ! ببینید من چه کسی هستم... ! آیا من پسر دختر پیامبر شما نیستم؟ آیا حمزه سیدالشهدا عموی من نیست؟ آیا جعفرِ طیّار عموی من نیست؟ آیا این سخن پیامبر را نشنیده‌اید که فرمود: حسن و حسین، سرور جوانان بهشت‌اند؟» رفیق ! امام نمی‌خواست خودش را معرفی کند... همه او را می‌شناختند... می‌خواست وجدان‌های خوابیده را بیدار کند... می‌خواست آخرین حجت را تمام کند... 📜 بعد فرمود: «اگر حرف مرا قبول ندارید... از کسانی که هنوز زنده‌اند بپرسید... از جابر بن عبدالله... از عبدالله بن عباس... از صحابه پیامبر... آن‌ها شهادت می‌دهند که من دروغ نمی‌گویم.» سکوت عجیبی میدان را گرفت 👀 چند نفر... سرشان را پایین انداختند... بعضی‌ها اشک در چشم‌هایشان جمع شد... اما... اشک همیشه آدم را نجات نمی‌دهد... اگر به تصمیم تبدیل نشود... :) 👤 بعد امام با صدایی محکم فرمود: «چرا می‌خواهید خون مرا بریزید؟ من حق چه کسی را گرفته‌ام؟ کدام قانون خدا را شکسته‌ام؟ کدام ظلم را انجام داده‌ام؟» هیچ‌کس جوابی نداشت... هیچ‌کس... ⚠️ رفیق... اینجا یکی از تلخ‌ترین صحنه‌های عاشوراست... خیلی از سربازهای دشمن... امام را حق می‌دانستند... اما... حقوق ماهانه... ترس از ابن زیاد... طمعِ جایزه... یا ترس از تنهایی... باعث شد همان‌جا بمانند. گاهی... آدم با زبانش طرفدار حقیقته... اما با عملش... کنار باطل می‌ایسته.. 👤 یکی از فرماندهان دشمن فریاد زد: «ما حرف‌هایت را شنیدیم... اما باید با یزید بیعت کنی!» امام با قاطعیت فرمود: ؛ 🗣️ «نه! مثلِ من... با مثلِ یزید بیعت نمی‌کند.» ! همین یک جمله... خلاصه تمام فلسفه قیام عاشوراست. مسئله فقط یک نفر نبود... مسئله این بود که حق... نباید در برابر ظلم سر خم کند. 🌍 رفیق... این جمله فقط برای سال ۶۱ هجری نیست... هر نسلی... ممکنه روزی بین «راحتی» و «درستی» قرار بگیره... گاهی هزینه درست ایستادن زیاده... اما هزینه فروختن حقیقت... خیلی بیشتره... ⚔️ ناگهان... عمر بن سعد... کمانش را برداشت... همه نفس‌ها در سینه حبس شد 🏹 ! او اولین تیر را به سمت سپاه امام پرتاب کرد... و گفت: 🗣️ «شهادت بدهید که من اولین کسی بودم که تیر انداختم!» با پرتاب آن تیر... جنگ عاشورا... رسماً آغاز شد... ! آسمان همان آسمان بود... خورشید همان خورشید... اما از این لحظه... تاریخ... برای همیشه تغییر کرد... رفیق... امام تا آخرین ثانیه... « جلوِ جنگ را گرفت ! » ( بعد ی عده میگن امام فراخوان زده بود .. ) دلیل آورد... گفت‌وگو کرد... نصیحت کرد... خودش را معرفی کرد... راه بازگشت را باز گذاشت... اما وقتی همه راه‌های صلح بسته شد... دیگر سکوت... کمک به ظلم بود... و اینجاست که ایستادگی... تکلیف می‌شود... ! 🔗 💎 تلنگر امروز رفیق... گاهی خدا... برای یک تصمیم درست... بارها فرصت فکر کردن می‌دهد... اما اگر آدم... همه آن فرصت‌ها را نادیده بگیرد... بالاخره لحظه‌ای می‌رسد... که دیگر باید نتیجه انتخابش را ببیند... 📖 آیه امروز «وَلَا تَرْكَنُوا إِلَى الَّذِينَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّكُمُ النَّارُ» «به ستمگران تکیه نکنید که آتش دامان شما را خواهد گرفت.» 📖 سوره هود، آیه ۱۱۳ 📝 خلاصه قسمت چهاردهم ✅ امام برای آخرین بار سپاه دشمن را نصیحت کرد. ✅ با یادآوری جایگاه خود، حجت را بر همگان تمام کرد. ✅ بسیاری از افراد سپاه دشمن حقیقت را می‌شناختند، اما به آن عمل نکردند. ✅ امام با یزید بیعت را قاطعانه رد کرد. ✅ عمر بن سعد اولین تیر را پرتاب کرد و جنگ عاشورا آغاز شد. 🎯 درس مهم این قسمت رفیق... بزرگ‌ترین شکست... وقتی نیست که آدم حقیقت را نشنود... بزرگ‌ترین شکست... وقتی است که حقیقت را بشنود... آن را باور هم داشته باشد... اما به خاطر ترس... سکوت کند... تاریخ کربلا را فقط شمرها نساختند... سکوتِ کسانی هم ساخت که حق را شناختند... اما کنار حق نایستادند... | @seyedebram |