صوت باز ارسال شده از برادرم هست که برای بچهها فرستاده بود تا سوره یس رو تمرین کنند.
پول
یکبار که باهم حرف میزدیم وسط حرفاش گفت من که چیزی ندارم از دنیا، گفتم خلاصه حقوق مدرسه و ماشینت هست، یه پس اندازی ام داریا. گفت اینا همش امانته دست ما، میاد و میره، الکی خودمو درگیرشون نمیکنم.
شاید این حرف رو از خیلیا شنیده باشید و باشم، اما علی این حرف رو زندگی میکرد. نه اینکه تلاش و کار نکنه ها، اما برای پول اصلا خودش رو درگیر نمیکرد که بخواد فلان قدر جمع کنه یا حرصش رو بخوره. مثل همه آدما، هم یه وقتایی پول دستش بود، هم یه وقتایی کمتر داشت، اما در هر صورت هیچ فرقی توی خرجایی که میکرد نمیدیدم! چون غیر از خرج معمولی روزمره، یا برای بچهها خرج میکرد که قبل و بعد کلاسا و برنامهها یه چیزی بخورن، یا مثلا برای جایزه و اردوی همین بچهها، یا برای کمک به فقیر. مدتها بود خدا توفیق داد کار خیریهمون رو باهم پیش میبردیم، سالی چندبار با کمک بانیها بسته ارزاق تهیه میشد، گرههای کوچیک یا بعضا بزرگی هم به لطف خدا باز میشد.
آخرینش هم سه روز قبل شهادتش بود، بستههای ارزاق رمضان و عید تهیه شد و به ۱۶ خانواده اهدا شد. اصلا آخرین تماسی که علی با من گرفت هم درمورد همین بستهها و توزیعشون بود، اما نمیدونستم قراره دیگه باهم حرف نزنیم..
اگر الان بود قطعا بهم میگفت برا چی اینارو نوشتی؟ مگه قرار نبود کسی ندونه؟ اما خب دیگه الان ریا نیست علی جان :)
امشب وقتی خسته برگشتم خونه، دیدم به جای اینکه مثل خیلی شبها از خستگی زیر مبل خوابت برده باشه، بالای مبل قاب عکس توئه و زیرش نوشته: شهید سیدعلی یوسفی
وقتی اومدم توی اتاق تا لباسام رو عوض کنم، ناخودآگاه منتظر بودم تو ام باشی و باهم بگیم و بخندیم. امشب حتی توی خیابون هم که با بچهها بودیم هی منتظر بودم بیای و بگی محمدحسین مراقب باشیا، اسلحه دستته یهو اتفاقی نیفته. وقتی کار تموم شد و هرکس داشت با موتور یا ماشینش میومد، اون لحظهای که من موندم و خودم، تنها سوار ماشین شدم و خیلی منتظر بودم مثل همیشه بیای سوار شی که باهم برگردیم.
الانم که خوابیدم هی منتظرم وضو گرفته بیای توی اتاق و سجادهت رو پهن کنی، یا اصلا مثل بعضی وقتا که از خواب میپریدم و کنارم رو نگاه میکردم تو ام همین کنار خوابیده باشی.
میدونم جایی که الان هستی خیلی خوبه! ولی مشتی قرارمون نبود وسط راه تنها بذاری و بری..
این حرفا رو هیچکس نمیفهمه
چون کسی غیر از من برادری مثل تو نداشت که از دستش بده و تنها شده باشه
Seyed Art | سیّد آرت
امشب وقتی خسته برگشتم خونه، دیدم به جای اینکه مثل خیلی شبها از خستگی زیر مبل خوابت برده باشه، بالای
از همه عکسات بیشتر دوستش دارم
چون جلوی حرم حضرت عباس ایستادی
بلا تشبیه اونجایی که رسیدم بالای سرت و داشتی لبخند میزدی فقط گفتم صلی الله علیک یا اباعبدالله اون وقتی که رسیدی بالای سر برادرت..
صداقت
در محضر خداوند متعال میتونم شهادت بدم در بیست و چند سالی که باهم زندگی کردیم و بزرگ شدیم، حتی یک دروغ هم از تو ندیدم. این روزها زیاد بهت فکر میکنم، به اینکه چیشد که داداش علی من، شد شهید سید علی همه!
این صداقت در تمام لحظات زندگیت حس میشد و مطمئنم هرکس دیگری هم که با تو تعاملی داشته این رو میتونه بگه.
یادمه گاهی حتی یه حرف عادی رو میزدی که بعدش احساس میکردی شاید اینطوری نباشه، فقط احتمال میدادی! سریع بعدش میگفتی: شاید، یا میگفتی انشاءالله، یا میگفتی احتمالا. چقدر سر همین ریز گفتنای بعد حرفات شوخی میکردم باهات :) حالا اینکه کمترین حد بود، من از بچگی یادمه که هرجا باهم آتیشی میسوزوندیم یا خرابکاری میکردیم هم، هیچوقت حتی توی همون عالم بچگی دروغ نمیگفتی؛ تا همین اواخر که بارها دیدم بابت صداقتت به ظاهر اذیت هم میشدی اما کوتاه نمیاومدی..
حالا میتونم بگم که صداقت تو از جمله ویژگیهای مهمت بود و از دلایل عاقبت بخیری تو، همانگونه که فرمود: النجاة فی الصدق؛ و ما فکر نمیکردیم نجاتی که میگفتند این عاقبت بخیری باشه..
به قول عزیزی، تو ایمان خالصی داشتی و ما نمیفهمیدیم؛ تا اینکه نتیجه تلاشهات رو گرفتی همونطوری که خدا در ادامه آیات درمورد شهدا (و لا تحسبن الذین ..) فرمود: و انّ الله لا یضیع اجر المومنین؛ یعنی خدا اجر و پاداش مومنان رو پایمال نمیکنه.. (آل عمران-۱۷۱)
Seyed Art | سیّد آرت
صداقت در محضر خداوند متعال میتونم شهادت بدم در بیست و چند سالی که باهم زندگی کردیم و بزرگ شدیم، حتی
صداقت
(شهید دهقان امیری مدافع حرم رو میگه)
Seyed Art | سیّد آرت
استقامت و صبوری
نمیخوام اینطوری بگم که علی تنها بود، اما سختی زیاد کشید. مدل شخصیتش جوری نبود که زیاد با رفقا و هم سن و سالهاش وقت بگذرونه، اتفاقا بیشتر وقتش رو یا برای بچههای مدرسه و مسجد میگذاشت، یا مشغول درس خوندن بود و یا با خانواده.
خیلی حرفها به زبونم میاد، ولی نمیگم! درمورد خیلی آدمها و جاهایی که خون به دل علی میکردند از آشنا و غریبه.. اما به زبون نمیآورد چون نه هنوز ازدواج کرده بود که همدمی داشته باشه و نه وقت با رفیقهاش میگذروند، سنگ صبور برادرم من بودم. گاهی شبها که میرفتیم توی اتاقمون بخوابیم، سر صحبت باز میشد و به خودمون میاومدیم متوجه میشدیم چند ساعت گذشته و هنوز بیداریم! راستش رو بخوام بگم بیشتر هم علی میگفت، از فکرهاش، برنامههاش، درد دلش و خیلی چیزها..
نمیخوام دلتون رو درد بیارم با این حرفها که خودم به اندازه کافی وقتی یاد مظلومیت داداشم میافتم درد داره، حرف من اینه که مزد صبوریهاش رو گرفت! از نزدیکترین افراد و آدمها بگیر تا کسانی که فکرش رو هم نمیکرد، اذیتش میکردند و چون داشت برای خدا زندگی میکرد و کار میکرد دم نمیزد و خسته نمیشد. در نهایت هم مزدش رو گرفت همونطور که خدا فرمود:
إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ *ثُمَّ اسْتَقَامُوا* تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلَائِكَةُ أَلَّا تَخَافُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِي كُنْتُمْ تُوعَدُونَ (فصلت-٣٠)
همانا کسانی که گفتند: «صاحباختیارمان خداست» و *پای حرفشان ایستادند و استقامت ورزیدند*، فرشتگان در هنگام مرگ بر آنان فرود میآیند که: «نترسید و غصه نخورید! مژده باد شما را به بهشتی که در دنیا به شما وعده میدادند...
اینطور که من فهمیدم، اونی بُرد میکنه که به وعدهی خدا اطمینان داشته باشه و از سختیهای این مسیر نترسه، خسته هم اگر شد باز پاشه و ادامه بده! شهادت میدم که راه سعادت همینه، دیدم که اینگونه مزدش رو گرفت علی! و امیدوارم روزی ما هم بتونیم و ملحق بشیم..
برادر
اصلا فکر نکنید این متنهایی که مینویسم طبق روال خاصی آماده میشن، هروقت هرچیزی از علی به دلم بیفته و قابل بیان برای بقیه باشه رو اینجا میذارم.
قطعا همتون شنیدید که تا چیزی رو از دست ندی، قدرش رو نمیدونی! خب درسته، اما یه چیزایی رو با اینکه قدرش رو هم میدونی بازهم خدا ازت میگیره.. یادمه بچه که بودیم بابا یکبار بهمون گفت همیشه و همه جا پشت هم باشید، شما دوتا غیر همدیگه کسی رو ندارید و از همه به هم نزدیکترید.
میدونید، گاهی آدم یه حسهایی داره که همون بودنش مهمترین چیزه؛ علی وقتی که بود هرچند میشد گاهی چند روز همدیگه رو نبینیم اما خیالم راحت بود که هر زمان لازم باشه داداشم هست. واقعا از بچگی با اینکه اختلاف سنیمون زیاد هم نبود همیشه پشتم بود. تا همین اواخر هم هرجایی گیر میکردم، کمک میخواستم یا هرچی میشد مطمئن بودم اگر بهش بگم در کمترین زمان ممکن میاد و هست..
اینارو نمیگم که داغ دل خودم و خیلی از شما تازه بشه، میگم که بدونید علی واقعا برادر بود. بارها شده بود از بچگی تا همین قبل شهادتش هر جوری که بتونه کنارم باشه که انشاءالله به مرور تعریف میکنم. حالا این روزها هرچیزی هم که بگذره و شاید عادت کنم، من هیچوقت به نبودن اون خیال راحتیِ قبل رفتنت عادت نمیکنم..
راستی میدونم یادته علی! ما باهم قرار داشتیم هرجایی که بدون هم رفتیم و خوب بود، به هم بگیم و یه بار با همدیگه بریم. آخریش طلب تو بود اون ساندویچی دم دانشگاه که نشد بریم، اما ما که زیاد باهم غذا خورده بودیم، فکر کنم طلب منه اونجایی که الان هستی من رو هم ببری..
Seyed Art | سیّد آرت
«چراغ محله» مراسم گرامیداشت شهید سید علی یوسفی با حضور اهالی محله با نوای: حجتالاسلام شحیطاط زمان:
زحمت رفقای عزیزم در بسیج دانشگاه امام صادق علیهالسلام، انشاءالله فردا بعد از ظهر، هیئت خیابانی در محله خودمون