eitaa logo
Seyed Art | سیّد آرت
188 دنبال‌کننده
44 عکس
5 ویدیو
3 فایل
#برای_ظهور مثلا معلم، مثلا دانشجو
مشاهده در ایتا
دانلود
عکس شهدا امروز بعد از مدتی فرصت شد برم چندتا عکس‌هات رو چاپ کنم برای خونه؛ کسی که داشت چاپ میکرد انگار کنجکاو بود که این عکسا مال کیه؟ واقعیتش رو بگم منم چندبار از ذهنم گذشت که خودم بگم: داداشمه ها! همین چند روز پیش شهید شده.. اما نگفتم. خلاصه به این عکست که رسید یه دفعه بهم گفت: این عکس خودته؟ گفتم نه، داداشمه. اصرار داشت که نه این خیلی شبیه توعه، سوال بعدیش رو پرسید که شهید شده؟ گفتم آره روز دوم جنگ.. همینطور که داشتیم حرف میزدیم یهو دیدم چند لحظه صبر کرد، یهو گفت چه شهید با برکتی! فلان نرم افزار من یک ماهه از کار افتاده کارم رو زمینه، الان عکسشو سر عادت با اون باز کردم و باز شد! دمش گرم، دمت گرم که اومدی اینجا.. خلاصه بعد از گرفتن عکس وقتی اومدم خونه تا قاب‌ها رو درست کنم، این عکست رو همینجوری نگه داشتم تا بزنم توی اتاق، کنار دوتا عکسی که خودت زده بودی اینجا، رو به روی تختامون تا همش جلوی چشم باشه. راستی راستی تو مرد بودی و شبیهشون شدی، الان عکس تو ام کنار اوناست و خودتم رفتی پیششون.. امروز یکی که اومده بود توی اتاق بعد از چند دقیقه بهم گفت چجوری میتونی اینجا دووم بیاری؟ چجوری شبا اینجا وسط اینهمه خاطره خوابت می‌بره؟ اما من اگر وسط این اتاق که باهم دیوارهاشو پر عکس شهدا و علما کردیم، تخت خالی تو، جای نماز خوندنت گوشه اتاق، میز و کتابخونه و کتاب‌هامون، شبایی که تا صبح باهم حرف می‌زدیم، خاطره کشتی‌هایی که اینجا باهم گرفتیم :)، آتیش‌هایی که همینجا باهم سوزوندیم، و سالها زندگیمون کنار هم..، اتفاقا اگر وسط این اتاق نباشم دلم آروم نیست؛ گاهی انگار آرامش توی همین بی‌قراری هاست.
هدایت شده از Seyed Art | سیّد آرت
بسم رب الشهداء و الصدیقین مراسم چهلمین روز شهادت بسیجی شهید سید علی یوسفی زمان: پنجشنبه بیستم فروردین ۱۴۰۵ از ساعت ۱۶ الی ۱۷:۳۰ مکان: گلزار شهدا، قطعه ۲۶ ردیف ۵۰، شماره ۴۲
خیلی بهت میاد عزیزم.
قبر قبلا هم چندباری شده بود توی قبر برم، اما اینکه از اول تا آخر خودم اونجا باشم، خودم عزیزترینم رو اونجا بذارم، خودم تلقین بدم، خودم لحد بذارم و حتی خودم خاک بریزم برای اولین بار بود. در این حدود ۴۰ شب خیلی شد، که لحظات آخرِ دیدنت و وقتی شونه‌هات رو تکون می‌دادم و می‌گفتم: اسمع! افهم! یا سید علی.. جلوی چشمام باشه؛ همونجا هم هنوز لبخند روی لبت بود.. اما راستش رو بخوای مثل خودت از خدا خواستم کاش من قبری نداشته باشم، نه اینکه بخوام اینجا جلب توجه کنم و حرفی بزنم که شاید ترحمی برای خودم بخرم! این آرزوی ما بود که مثل مادر مظلوممون مفقود الاثر باشیم.. قسمت بود که تو بمونی و باهم اینجا خداحافظی کنیم، ولی دعا کن لیاقت من همونی بشه که آرزوی دوتامون بود. نمیدونم این عکس رو اصلا کی توی اون شرایط گرفت و چرا گرفت، حتی نمیدونم کی برای من فرستاده که الان توی گوشیم دیدمش اما حتما قسمت بود تا امشب بیشتر یاد اون لحظات بیفتم. همیشه بهم می‌گفتی از شب اول قبر می‌ترسی، از همون نوجوونی که کتاب سیاحت غرب و منازل الآخرة رو خوندی همیشه از خدا می‌خواستی اون لحظات به دادت برسه.. الحمدلله که روسفید و عاقبت بخیر از این دنیا رفتی و دعات هم مستجاب شد. خدا به ما رحم کنه که بی شهادت نریم.. این عکس هم فقط به عشق خودت گذاشتم چون عادتت بود هرکسی رو که بتونی یاد معاد و مرگ بندازی و این بزرگترین موعظه‌ست. شاید دیدنش اینجا برای بعضیا مثل خودم یادآوری همین باشه که تهش هممون همینجاییم، الکی حرص این دنیای بیخودی رو نزنیم..
چهل روز از عاقبت بخیری برادرم گذشت، ممنون از الطاف همه عزیزان هستم که به هر صورت در این مدت کنار ما بودند، خدا را شکر میکنم که خانواده و دوستان و آشنایان خوبی مثل شما دارم و امیدوارم که در شادی شما جبران کنم. اما بعد این مدت با غمی که در دل داشتم و دارم مطالبی نوشتم و نظر لطف شما باعث شد که ادامه بدهم، اگر جایی اثری داشته قطعا صاحب اثر خداست و به برکت شهید بوده، اگر هم جایی نقایصی وجود داشته حتما از حقیر بوده. چیزی که دلم بود امشب بنویسم، این بود که حقیقتا من کسی نیستم؛ اول از همه لطف خداوند متعال و اهل بیت علیهم‌السلام بود، بعد هم تلاش و خوب زندگی کردن خود سیدعلی که باعث شد زحمات پدر و مادر عزیزم و ثمره عمرشان این دسته گل شود که در راه خدا رفت و عاقبتش بخیر شد. اگر الان بنا بر بزرگداشت و تکریم کسی باشد حتما پدر و مادر عزیزم هستند، من نهایت توفیقم این بود که بیست و چند سال برادر خوبی مثل علی داشته باشم که سرانجام هم بی‌برادر شدم. همچنین در این مدت اگر با غم یا سوز دل چیزی نوشته شد، حتما از افسوس من بر حال خودم و جاماندنم هست؛ نه اینکه دلتنگ برادر عزیز و عاقبت بخیرم نباشم، اما همیشه در این چهل روز گفتم جای علی پیش ما خالی نیست! جای ما پیش علی خالیست.. خدا به ما توفیق دهد بدرد امام زمانمان بخوریم! و در نهایت عاقبت بخیر و به‌شهادت از دنیا برویم، ان‌شاءالله.
3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نصیحت امام روح الله (ره) درمورد اظهار نظر درباره جنگ دقیقا برای امروز و به همه‌ی ماست!
Seyed Art | سیّد آرت
زلال بهم گفتی اگه یه روز بخوام بیام پیشت ویدیو ضبط کنیم کی میتونی؟ یادمه یکی دو روز بعدش اومدی، این همون پیرهنه که هیچوقت معلوم نبود مال کدوممونه! همیشه ام وقتی یکیمون میپوشید اون یکی دائم شوخی میکرد که خوش میگذره با لباس من؟ اون روز یادمه دیدم اینقدر خوشتیپ شدی دلم نیومد حتی شوخی بکنم. ویدیو رو ضبط کردیم، دفعه دوم هم باز ضبط کردیم و بعد بهت گفتم تا اینجا نور و دوربین هست لباستم خوبه چندتا عکس بگیرم ازت؟ گفتی آره. منتظر بودم ژست بگیری دیدم همینجوری داری منو نگاه میکنی، گفتم خب یه ژستی حالتی علی جان! به شوخی گفتی من این چیزا رو نمیدونم خودت بگو چیکار کنم، گفتم یه دستت رو بذار رو میز و صورتت رو تکیه بده بهش، همینطور که خنده‌ت گرفته بود و داشتی ژست میگرفتی عکس‌ها رو گرفتم ازت. تو مثل آب زلال بودی! نمیخوام اسمش رو بذارم سادگی چون قشنگ نیست، ولی واقعا بی غل و غش بودی. دلت خیلی کوچیک بود، گاهی حتی از مدرسه میومدی بچه‌ها سر کلاس اذیتت کرده بودن با اعصاب خورد برام تعریف میکردی و غصه میخوردی، خودت بهم میگفتی فرق من با تو اینه که هرچی تو دلم باشه زودی بهت میگم، ولی تو نمیگی! علی جان اگر من نمی‌گفتم هم برای این بود که به خیال خودم کسی رو اذیت نکنم و بار جدیدی نباشم، اما این چند روز.. این چند روز که دیگه چهلم تموم شد، رفت و آمدا و مراسما هم گذشت تازه من دارم میفهمم که چیشده! انگاری داغ بودم به قول بعضیا نمی‌فهمیدم. الان هی به خودم میام میبینم جدی جدی نیستی! هرشب خلاصه شده دیر و زود اما میومدی اتاقمون. عطرت هنوز روی خیلی وسایل هست و میاد، اما دلم تنگ شده عطر بزنی موقع بیرون رفتن و بگم باز اینو زدی من سردرد میگیرم الان :) گاهی با مامان و بابا که سر سفره یا توی خونه نشستیم، هی اینور و اونور رو نگاه میکنم که مگه ما بیشتر نبودیم؟ گروه خانواده رو هی چک میکنم ببینم باز کلیپ خنده دار ندیدی که بفرستی اونجا؟ اما باز خبری نیست. بگذریم، خدا بزرگتر از دردهای ماست. اما گله دارم ازت جلوی همین اعضایی که اینجان تا درمورد تو بنویسم و بخونن نه برای خودم! من بی‌وفا نبودم، خودت دیدی توی این مدت غیر از یکی دو بار هر روز اومدم پیشت، هرچی گفته بودی بعد از رفتنت انجام بدم و پیگیر بشم شدم، گفتی مراقب مامان و بابا باش بودم، خلاصه بی معرفتی نکردم حتی توی خیلی چیزایی که بین خودمون بود و هست! اما یه قول و قرارهایی هم داشتیم داش علی.. نکنه منو یادت رفته؟ نمیدونم، شایدم دلتنگی زیاد باعث میشه آدم این حرفا رو بزنه! تو که جات خوبه، اما برا ما زیاد دعا کن..
52.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سید علی، سرباز سیدعلی متولد ۳۰ دی هزار و سیصد و هفتاد و شش بود؛ شبی که تقدیر، تولدش را با سالگرد شهادت مولایش گره زد و نامش را «سیدعلی» نهاد. از همان دوران تحصیل، ستاره بود. رتبه نود و دو کنکور انسانی، مسیرش را به دانشگاه امام صادق (ع) و رشته فقه و مبانی حقوق اسلامی که نزدیک‌ترین رشته به علوم حوزوی بود هموار کرد. هم‌زمان با دانشگاه، دروس حوزوی را به‌صورت شخصی دنبال ‌کرد و در نهایت کد طلبگی‌اش را گرفت. به ورزش عشق می‌ورزید؛ در تکواندو، جودو و کونگ‌فو مهارت داشت و مربی‌گری شنا را تا درجه غریق نجات پیش رفت. اما میدان اصلی او، جهاد فرهنگی بود. از مسئول فرهنگی پایگاه بسیج و مدیریت کانون فرهنگی بگیرید تا فرماندهی پایگاه؛ فرماندهی که توانست پایگاهش را دو سال به پایگاه بسیج نمونه تهران تبدیل کند. در کنار این ها، هیئتی بنیان گذاشت که خودش سخنرانش بود. مدرسه مسجدمحوری هم تاسیس کرد که در روزهای پنجشنبه برای بچه‌ها کلاس‌های مهارتی و اردو برگزار می‌کرد. مدرسه هنوز هم بعد از او، به دست بچه‌های همان مسجد می‌چرخد. در دوره‌های رزمی بسیج شرکت کرد و به‌عضویت گردان ویژه فاتحین درآمد. به نمازشب مداومت داشت و نمازهای روزانه‌اش را به جماعت و در مسجد می‌خواند. بعد از گرفتن مدرک ارشد فقه و حقوق، دانشجوی دکتری همین رشته در دانشگاه قم شد و درحال تکمیل رساله دکتری بود که.. سرانجام دهم اسفند، چند ساعت پس از اعلام خبر شهادت رهبرش، در بمباران مقر مقاومت بسیج، به آرزوی دیرینه‌اش رسید و به امام شهیدش ملحق شد. شهید دکتر سید علی یوسفی (ویدیو زحمت عزیزان در دانشگاه قم)