Seyed Art | سیّد آرت
تلاش و جهاد
دیشب که اینجا نوشتم میخوام اون مطلب مهم رو بزودی قرار بدم اومدی پیشم، تا صبح چندین بار از خواب پریدم و باز وقتی خوابیدم تو کنارم بودی! اولین بار نبود که بعد شهادت پیش من میای ولی اولین بار بود اینقدر طولانی خواب یک از دست داده رو میبینم. خیلی از چیزایی که گفتیم رو یادم نمونده، بعضیاش رو هم که نمیخواد اینجا بگم اما یه چیزی رو چندبار گفتی، گفتی من هنوز زنده ام محمدحسین! و بعد که از خواب پریدم دائم این قسمت آیه که «بل احیاء عند ربهم یرزقون» در ذهنم تکرار میشد..
اما اینکه چیشد تا تو زنده بودن حقیقی رو بدست آوردی؟ مهمترین مشغولیت فکر من در این روزهاست.. سابقا یکی دو موردی رو همینجا نوشتم، اما یک چیزی از اول بعنوان برجستهترین ویژگی شخصیتت که به نظرم تو رو به اینجا رسوند توی ذهنم بود؛ البته اینا همش برداشت منه و من هم که پر از خطا..
تو واقعا تلاش میکردی بندهی خوبی برای خدا باشی! فکر میکنم این جمله بهترین توصیف زندگیت باشه؛ در تمام مراحل و لحظات زندگی که من و شاید بعضی دیگه اشتباه میکردیم و توی دلمون یا به خودت میگفتیم اینقدر هم سخت نگیر! خدا ارحم الراحمینه..، تو با اینکه یقین داشتی به بخشندگی خدا اما بازهم برای خدا، زیاد سختی کشیدی! خیلی جاها میشد خیلی کارا و راههای سخت رو نری، شاید هیچوقت هم به خاطرش از طرف خدای مهربان مواخذه نمیشدی، اما خودت انتخاب کرده بودی که بیشترین رعایت رو داشته باشی حتی اگر گاهی واجب هم نباشه.. این بنظرم اوج عاشقی تو رو نشون میداد که برای معشوقت حتی اگر نیاز هم نبود باز تلاشت رو میکردی بیشترین و بهترینت رو بذاری!
مثلا یادمه وقتی میخواستی همین سال آخر خمس اموالت رو حساب کنی، با اینکه اصلا بنا بر نظر اکثر، نیاز نیست خمس اموالی که در شأن تو هستن ولی استفاده نکردی رو بدی، یک هفته حتی تک به تک کتابهایی که داشتی ولی نخونده بودی رو زیر و رو کردی و خمسشون رو حساب کردی دادی..
یا مثلا توی گروههای مجازی که عضو بودیم اگر کسی طبق روال میومد و سلام میکرد توی پیامش، تو اولین نفری بودی که جواب سلامش رو میدادی! چون جواب سلام واجبه و تو میخواستی همه جا حرف خدا رو گوش کنی..
گاهی توی حرف زدنات وقتی حتی بعد از اینکه یه چیز کوچیک رو میگفتی و حس میکردی ازش مطمئن نیستی، برمیگشتی عقب و میگفتی البته احتمالا! که یه وقت دروغ نگفته باشی..
از ۱۴ سالگی وصیت نامه داشتی! که به وظیفت عمل کرده باشی و دائم هم بروزرسانی میکردی تا اگر حق الله و حق الناس و هرچیزی هست بنویسی و چیزی گردنت نمونه..
چندین بار از هرکسی که فکر میکردی حقی به گردنت داره خودت حلالیت طلبیدی و باز به من هم سپردی که این کار رو بکنم..
اگر احیانا نمازی ازت قضا میشد حتما همون روز میخوندی و تا چند روز اعصابت از این اتفاق بهم ریخته بود..
میتونم تا صبح از این ریز رفتارا و خیلی خاطرات دیگه هم بگم تا به همه ثابت کنم تو عاشق خدا بودی و در تمام عمر سعی کردی بهترین بندگی رو براش کنی.. در نهایت خدا هم خوب خریدت پهلوون :)
چون خودش توی قرآن وعده داده:
وَالَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا ۚ وَإِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِينَ (عنکبوت-٦٩)
البته کسانی را که در راه ما تلاش میکنند، در پیمودن راههای کمال و سعادت کمک میکنیم. بله، خدا در کنار درستکاران است.
من نمیدونم بقیه چجوری شهادتشون رو گرفتن، ولی تو رو دیدم که برای رسیدن به این مقام زنده بودن همیشگی، که خودت چندبار دیشب بهم گفتی، چقدر تلاش کردی و سختی کشیدی! گوارای وجودت علی جانم، گوارای وجودت..
این موارد جزئی هم که نقل شد، لزوما برای الگو برداری در موارد خاص نگفتم، گفتم تا بدونم و بدونیم که عاشق خدا بودن اینجوریه که تمام تلاشت رو بکنی هرچی گفته همونو انجام بدی.
من که جا موندم و این جا موندن هم چیزی جز نتیجه اعمال خودمون نیست؛ اما خدای عزیزم! امید من به تو اندازه مهربونی خودته که حد نداره، نه اندازه معرفت خودم که اینقدر کمه.. ما تلاشمون رو میکنیم مثل سیدعلی و خیلیهای دیگه بنده خوبت باشیم، تو ام یک روز ما رو بخر..
الحمدلله
امشب تو مهمان ارباب بودی و ما دلتنگ تو، در هیئتی که همیشه باهم سینه میزدیم و گریه میکردیم.. جای تو خالی بود! ولی جای ما پیش تو خیلی بیشتر..
از اوایلی که هیئت برای ظهور رو راه انداختیم یادمه تقریبا هرماه هم خودت میاومدی هم بچهها رو با ماشینت میآوردی.
هم برای فیض روضه و استفاده از مراسم، هم برای اینکه دلگرمی برای من باشی و مجلس شلوغتر بشه.. هر کمکی هم که میتونستی میکردی داداش!
امشب به چشم ظاهر نبودی، اما من حست میکردم، خودت دیدی که چه جمعیتی و چه مراسمی و برکتی بود.. حسینیه کامل پر شده بود و حتی چند نفر توی راه پلهها نشسته بودن سینه میزدن. اکثر بچههامون هم خودشون با خانواده اومده بودن، تمام کارای هیئت هم انجام شد و کلی آدم پای کار بودن.
الان داری بهم میگی: محمدحسین! درسته ظاهرا نیستم ولی هواتو دارما داداش.. صداتو با قلبم میشنوم و مطمئنم، چون تو رو میشناسم که توی برادری هیچوقت واسم کم نذاشتی، دم معرفتت گرم داداش!
امشب خیلی دلم برات تنگ شد.
و الان که دوباره متنم رو خوندم دیدم چقدر توش نوشتم: «داداش». کاش بودی..
Seyed Art | سیّد آرت
(این ویدیو برشی از گزارش تصویری اردوی کوهنوری بود که خود علی ادیت زد، این قسمتش رو بدون تصویر گذاشتم برای جمله آخرش)
دنیا
هرکاری هم هرکس بکنه، من با برادرم راحتم! این روزها و مخصوصا شبها، زیاد به علی گله کردم و میکنم؛ البته خودم هم جواب خودم رو بعدش میدم که اگر عرضه داشتی و داری تو هم بدرد بخور باش و شهید شو!
اما خودمونیم، راحت شدی از این دنیا.. ما هنوز درگیر مزخرفات فانی اینجاییم.. بخور و بخواب و بدو برای هیچ! کاش لااقل گاهی برای خدا هم باشیم.. راحت شدی از حرف و حدیث شنیدن از هزار جا! از دویدن و نرسیدن، از دلتنگی، از فشار و از هرآنچه در این دنیا خداوند متعال با محبتش برای امتحان ما قرار داده.. درسته تمام اینها هم نعمات خداست و ما نمیفهمیم، به قول آقای شهیدمون: هر بلایی کز تو آید رحمتیست.. اما خلاصه تو از اینها راحت شدی و رفتی در آغوش پروردگار.
میدونم که اینها رو میخونی حتی قبل از ارسال و همون موقعی که دارم مینویسم، میدونم که حواست هست. اصلا خودت به خواب چند نفر اومدی و برام حرف زدی که هواتو دارم، که غصه نخور غم تو غم منم هست.. خودت چندبار پیش خودم اومدی و خواستی دلم رو آروم کنی با خندهها و بغلت و حرفات. اما مشتی! ما گیر افتادیم اینجا.. یادت نرفته که خودت قبل شهادتت سالها هر درد دلی داشتی پیش من میگفتی.. خب الانم من دارم برات میگم، دنیا نه اینکه خوبی نداشته باشه، اما واقعا بدرد دل بستن نمیخوره.. فرق من و تو اینه که تو این جمله رو زندگی کردی و من بیمعرفت فقط حرفش رو میزنم.
کاش برای نه فقط من، برای همهی ما زندانیهای این دنیا دعا کنی که لااقل اگر هم بناست فعلا اینجا باشیم، تهش مثل تو خوب بریم که این خستگی از تن ما دربیاد..
به قول خودت: استراحت بعد شهادت میچسبه..
الإمام الباقر عليه السلام : كَتَبَ الحُسَينُ بنُ عَلِيٍّ عليه السلام إلى مُحَمَّدِ بنِ عَلِيٍّ عليه السلام مِن كَربَلاءَ : بِسمِ اللّه ِ الرَّحمنِ الرَّحيمِ ، مِنَ الحُسَينِ بنِ عَلِي إلى مُحَمَّدِ بنِ عَلِيٍّ ومَن قِبَلَهُ مِن بَني هاشِمٍ ، أمّا بَعدُ ، فَكَأَنَّ الدُّنيا لَم تَكُن وكَأَنَّ الآخِرَةَ لَم تَزَل ، وَالسَّلامُ . [كامل الزيارات : ص ۱۵۸ ح ۱۹۶ عن ميسر بن عبد العزيز]
امام باقر عليه السلام : حسين بن على عليهماالسلام از كربلا به محمّد بن على [ مقصود، محمّد بن حنفيّه است. ] نوشت: «به نام خداوند رحمتگر مهربان. از حسين بن على به محمّد بن على و ديگر فرزندان هاشم. امّا بعد : دنيا چنان است كه گويى هرگز نبوده است و آخرت ، چنان است كه گويى همواره بوده است! بدرود».
Seyed Art | سیّد آرت
اردیبهشت
امشب که داشتم وسایلمون رو نگاه میکردم یاد پارسال اردیبهشت افتادم! خب هردوتای ما معلم بودیم و روز معلم لطف بعضی بچهها و مدارس با هدایاشون رو داشتیم، پارسال بعد از روز معلم و حدود سه چهار روز که خونه نبودم اومدم، علی هم از مدرسه اومد. هدایای روز معلم و چندتا هدیه تولدم که زحمت رفقا بود رو گذاشتم روی تخت، وقتی اومد گفت مگه تو فقط یه مدرسه نمیری؟ اینهمه هدیه بهت دادن؟!
حدود ده بیست دقیقه سرکارش گذاشتم تا بالاخره فهمید اینا همش برای روز معلم نبوده. گفت حالا که اینجوریه باید باهم تقسیمشون کنیم! منم گفتم خب باشه، من دوتا هندزفری دارم، با اینکه تولد من بوده ولی یکیش مال تو! مال خودش هم بود، تا روزی که از توی جیبش بعد از شهادت درآوردن و بهم دادن..
این خاطرات جلوی چشمام مرور شد و گذشت اما چیز قابل نوشتنی برای اینجا نبود. باز اومدم دراز کشیدم و رفتم توی گالری تا عکسا رو ببینم، این عکس رو دیدم. شاید باورتون نشه ولی هیچ جوره نمیدونم اینجا تولد من بود یا علی! اصلا مدل تولد گرفتنهای ما اینجوری بود که تولد هرکدوممون فرق نداشت، یه کیک چهار نفری میگرفتیم و دور هم میخوردیم. همین دور هم بودن و یه کیک ساده خوردن بهترین خاطرات ما میشد، چون واقعا حالمون کنار هم خوب بود..
این سالهای آخر هم که معمولا حواسمون بود، تولد مامان و بابا و روز مادر و پدر رو، یا من یا علی کیک بگیریم برا خونه؛ تولدای همدیگه رو هم که مثلا یواشکی کیک میگرفتیم تا همو خوشحال کنیم که بگیم یادمون بود..
امسال تولد علی همزمان بود با ایام مجروحیت بابا از ۱۹ دی، ولی بازم کیک گرفتیم و دورهم خوردیم. اما انگار این آخرین کیک چهار نفرهی خانواده ما بود. شاید هم اصلا آخرین تولدی که لااقل برای من مهم بوده باشه..
راستش رو بخواید اگر کسی الان از من بپرسه تولد علی کی میشه؟ قطعا میگم علی دهم اسفند ۱۴۰۴ موقع اذان ظهر متولد شد.. البته از این تولدایی که بعدا باهم کیک بخوریم نه! ایندفعه امضای عاقبت بخیری خودش رو گرفت و ما رو وسط این بازیهای دنیا تنها گذاشت و رفت..
چه خوش تولدی که کاش قسمت ما هم بشه.
فاطمه جانا
نشسته بود کنارم، قاب عکس رو دو دستی بالای سرش گرفته بود. خدا خدا میکردم که پدرش نباشه! آخه مراسم برای خانوادههای شهدا بود و با یک پیرمرد و این قاب عکس اومده بود. دلم نیومد ازش بپرسم تا اینکه یک نفر دیگه از پدربزرگش پرسید شهید چه نسبتی باهاتون دارن؟ گفت پسر من بود و پدر این دختر.
برگشتم بهش نگاه کردم گفتم اسمت چیه؟ گفت فاطمه جانا! +چند سالته فاطمه جانا خانوم؟ -۶ سالمه!
اینو که گفت دستامو باز کردم، انگار که خودش هم منتظر بود و اومد توی بغلم نشست. برام از باباش تعریف کرد، خم به ابرو نمیآورد و با همون زبون شیرین و لبخند داشت میگفت. دائم هم سعی میکرد عکس باباش رو بالای سرش نگه داره و خسته نشه حتی موقع حرف زدن با من! هم دلم نمیخواست از پیشم بره و هم دیگه طاقت نداشتم چهره معصوم و شیرین زبونیهاش رو ببینم.
این خانوادههایی که من این روزها توفیق داشتم دیدم، حقشون نیست که زود فراموش بشن! اینها همه امید و آرزوشون رو دادن.. شاید ظاهرشون نشون نده و فکر کنید دیگه گذشت و تموم شد! اما امان از همین روزهای تنهایی بعدِ از دست دادن..
حیف که دلش رو نداشتم و الا از شیرین زبونیهای فاطمه جانا براتون فیلم میگرفتم و میفرستادم.
خدا به دل همه این خانوادهها صبر بده و ما رو هم یه روزی به شهدا ملحق کنه، انشاءالله..
عطر
از روز شهادتت تقریباً لحظهای نبوده که چیزی ازت کنارم نباشه، از قرآنت تا لباسهات و خیلی وسایل ریز و درشت دیگه. اتاقمون هم که همه جاش وسایل و جای خالی تو هست. توی این حدود دو ماه بعضی مواقع بوی عطر تو میاد، همون عطری که وقتی بودی اذیتت میکردم که کمتر بزن من سردرد میگیرم! حالا بعد از دو ماه هنوز روی لباسها و وسایلت مونده و دائم حس حضورت رو بهم میده.
عادت داشتی همیشه عطر بزنی و عطر خوب هم بخری، اما بنظرم عطر زدن اخلاقی برگرفته از روش زندگیت بود! مهمتر از این بوی عطری که الان به مشام ما میخوره، عطر خوش وجودته! تو یک جوری زندگی کردی و حتی رفتی که اثر داشت و داره؛ دروغ نگم همیشه دعای خلوت من و آرزوم اینه که خدایا توفیق بده جوری زندگی کنم و برم که توی هردوتاش اثری از من برای راه حق باقی بمونه.. همیشه توی ذهنم شهدای بزرگی رو میآوردم که هم در دوران زندگی برکات زیادی داشتند، هم نوع رفتنشون باعث خیلی حرکتها شد، و هم حتی بعد رفتنشون خیلی چیزها رو رقم زدند.. خوشبحالت که تو این توفیق رو بدست آوردی.
خلاصه که عطر تو خیلی جاها هست علی! دمت گرم که هم زندگیت عطر ماندگاری داشت و هم خودت. به امید روزی که وقتی نام ما هم اومد همین رو بگن..
رضایت خدا
این دستنوشته رو اخیرا یکی از شاگردهای سیدعلی برام فرستاد. سال ۱۴۰۲ که معلمشون بوده براش یادگاری نوشته؛ هرچقدر بیشتر فکر میکنم بیشتر میفهمم که خودش همینجوری زندگی کرد.
اصلا اینقدر خوب نوشته که حیفم میاد حرف اضافهتری بزنم، اما یک چیز رو اینجا میخوام هم به خودش هم به شما بگم.
علی جان! من اشتباه کردم.. اون روزهایی که باهم حرف میزدیم، درمورد اینکه چرا توی چند سال چندبار با مدارسی که میرفتی قطع همکاری کردی و رفتی جای دیگه، من بهت میگفتم باید تعاملت رو بالاتر ببری و شاید مشکل از اخلاق توعه! البته چون داداش هم بودیم و توی خلوت حرف میزدیم اینارو میگفتم نه اینکه جلوی بقیه بگم، اما تو داشتی این آیه و نکتهای که خودت نوشتی رو زندگی میکردی.. انگار برای تو هیچ چیز غیر از رضایت خدا مهم نبود! حتی اگر به قیمت سختی کشیدن خودت تموم بشه..
میدونی! خیلی از این آیهها و حرفها رو من هم شاید بلد باشم و به بقیه بگم، اما تو بدون سر و صدا داشتی اینها رو زندگی میکردی.. و خوشا به سعادتت که وقتی با خدا معامله کردی اجرت رو هم از خودش گرفتی.
حقا که خدا اجر هرکسی که در راهش سختی بکشه رو ضایع نمیکنه.. بلکه من بیدار بشم از این غفلت و گاهی ذرهای برای خدا حرکت کنم.