eitaa logo
Seyed Art | سیّد آرت
188 دنبال‌کننده
44 عکس
5 ویدیو
3 فایل
#برای_ظهور مثلا معلم، مثلا دانشجو
مشاهده در ایتا
دانلود
Seyed Art | سیّد آرت
(این ویدیو برشی از گزارش تصویری اردوی کوهنوری بود که خود علی ادیت زد، این قسمتش رو بدون تصویر گذاشتم برای جمله آخرش) دنیا هرکاری هم هرکس بکنه، من با برادرم راحتم! این روزها و مخصوصا شب‌ها، زیاد به علی گله کردم و می‌کنم؛ البته خودم هم جواب خودم رو بعدش میدم که اگر عرضه داشتی و داری تو هم بدرد بخور باش و شهید شو! اما خودمونیم، راحت شدی از این دنیا.. ما هنوز درگیر مزخرفات فانی اینجاییم.. بخور و بخواب و بدو برای هیچ! کاش لااقل گاهی برای خدا هم باشیم.. راحت شدی از حرف و حدیث شنیدن از هزار جا! از دویدن و نرسیدن، از دلتنگی، از فشار و از هرآنچه در این دنیا خداوند متعال با محبتش برای امتحان ما قرار داده.. درسته تمام اینها هم نعمات خداست و ما نمی‌فهمیم، به قول آقای شهیدمون: هر بلایی کز تو آید رحمتی‌ست.. اما خلاصه تو از اینها راحت شدی و رفتی در آغوش پروردگار. میدونم که اینها رو میخونی حتی قبل از ارسال و همون موقعی که دارم می‌نویسم، میدونم که حواست هست. اصلا خودت به خواب چند نفر اومدی و برام حرف زدی که هواتو دارم، که غصه نخور غم تو غم منم هست.. خودت چندبار پیش خودم اومدی و خواستی دلم رو آروم کنی با خنده‌ها و بغلت و حرفات. اما مشتی! ما گیر افتادیم اینجا.. یادت نرفته که خودت قبل شهادتت سالها هر درد دلی داشتی پیش من می‌گفتی.. خب الانم من دارم برات میگم، دنیا نه اینکه خوبی نداشته باشه، اما واقعا بدرد دل بستن نمیخوره.. فرق من و تو اینه که تو این جمله رو زندگی کردی و من بی‌معرفت فقط حرفش رو میزنم. کاش برای نه فقط من، برای همه‌ی ما زندانی‌های این دنیا دعا کنی که لااقل اگر هم بناست فعلا اینجا باشیم، تهش مثل تو خوب بریم که این خستگی از تن ما دربیاد.. به قول خودت: استراحت بعد شهادت می‌چسبه.. الإمام الباقر عليه السلام : كَتَبَ الحُسَينُ بنُ عَلِيٍّ عليه السلام إلى مُحَمَّدِ بنِ عَلِيٍّ عليه السلام مِن كَربَلاءَ : بِسمِ اللّه ِ الرَّحمنِ الرَّحيمِ ، مِنَ الحُسَينِ بنِ عَلِي إلى مُحَمَّدِ بنِ عَلِيٍّ ومَن قِبَلَهُ مِن بَني هاشِمٍ ، أمّا بَعدُ ، فَكَأَنَّ الدُّنيا لَم تَكُن وكَأَنَّ الآخِرَةَ لَم تَزَل ، وَالسَّلامُ . [كامل الزيارات : ص ۱۵۸ ح ۱۹۶ عن ميسر بن عبد العزيز] امام باقر عليه السلام : حسين بن على عليهماالسلام از كربلا به محمّد بن على [ مقصود، محمّد بن حنفيّه است. ] نوشت: «به نام خداوند رحمتگر مهربان. از حسين بن على به محمّد بن على و ديگر فرزندان هاشم. امّا بعد : دنيا چنان است كه گويى هرگز نبوده است و آخرت ، چنان است كه گويى همواره بوده است! بدرود».
Seyed Art | سیّد آرت
اردیبهشت امشب که داشتم وسایلمون رو نگاه می‌کردم یاد پارسال اردیبهشت افتادم! خب هردوتای ما معلم بودیم و روز معلم لطف بعضی بچه‌ها و مدارس با هدایاشون رو داشتیم، پارسال بعد از روز معلم و حدود سه چهار روز که خونه نبودم اومدم، علی هم از مدرسه اومد. هدایای روز معلم و چندتا هدیه تولدم که زحمت رفقا بود رو گذاشتم روی تخت، وقتی اومد گفت مگه تو فقط یه مدرسه نمیری؟ اینهمه هدیه بهت دادن؟! حدود ده بیست دقیقه سرکارش گذاشتم تا بالاخره فهمید اینا همش برای روز معلم نبوده. گفت حالا که اینجوریه باید باهم تقسیمشون کنیم! منم گفتم خب باشه، من دوتا هندزفری دارم، با اینکه تولد من بوده ولی یکیش مال تو! مال خودش هم بود، تا روزی که از توی جیبش بعد از شهادت درآوردن و بهم دادن.. این خاطرات جلوی چشمام مرور شد و گذشت اما چیز قابل نوشتنی برای اینجا نبود. باز اومدم دراز کشیدم و رفتم توی گالری تا عکسا رو ببینم، این عکس رو دیدم. شاید باورتون نشه ولی هیچ جوره نمیدونم اینجا تولد من بود یا علی! اصلا مدل تولد گرفتن‌های ما اینجوری بود که تولد هرکدوممون فرق نداشت، یه کیک چهار نفری می‌گرفتیم و دور هم می‌خوردیم. همین دور هم بودن و یه کیک ساده خوردن بهترین خاطرات ما میشد، چون واقعا حالمون کنار هم خوب بود.. این سال‌های آخر هم که معمولا حواسمون بود، تولد مامان و بابا و روز مادر و پدر رو، یا من یا علی کیک بگیریم برا خونه؛ تولدای همدیگه رو هم که مثلا یواشکی کیک میگرفتیم تا همو خوشحال کنیم که بگیم یادمون بود.. امسال تولد علی همزمان بود با ایام مجروحیت بابا از ۱۹ دی، ولی بازم کیک گرفتیم و دورهم خوردیم. اما انگار این آخرین کیک چهار نفره‌ی خانواده ما بود. شاید هم اصلا آخرین تولدی که لااقل برای من مهم بوده باشه.. راستش رو بخواید اگر کسی الان از من بپرسه تولد علی کی میشه؟ قطعا میگم علی دهم اسفند ۱۴۰۴ موقع اذان ظهر متولد شد.. البته از این تولدایی که بعدا باهم کیک بخوریم نه! ایندفعه امضای عاقبت بخیری خودش رو گرفت و ما رو وسط این بازی‌های دنیا تنها گذاشت و رفت.. چه خوش تولدی که کاش قسمت ما هم بشه.
فاطمه جانا نشسته بود کنارم، قاب عکس رو دو دستی بالای سرش گرفته بود. خدا خدا می‌کردم که پدرش نباشه! آخه مراسم برای خانواده‌های شهدا بود و با یک پیرمرد و این قاب عکس اومده بود. دلم نیومد ازش بپرسم تا اینکه یک نفر دیگه از پدربزرگش پرسید شهید چه نسبتی باهاتون دارن؟ گفت پسر من بود و پدر این دختر. برگشتم بهش نگاه کردم گفتم اسمت چیه؟ گفت فاطمه جانا! +چند سالته فاطمه جانا خانوم؟ -۶ سالمه! اینو که گفت دستامو باز کردم، انگار که خودش هم منتظر بود و اومد توی بغلم نشست. برام از باباش تعریف کرد، خم به ابرو نمی‌آورد و با همون زبون شیرین و لبخند داشت می‌گفت. دائم هم سعی میکرد عکس باباش رو بالای سرش نگه داره و خسته نشه حتی موقع حرف زدن با من! هم دلم نمیخواست از پیشم بره و هم دیگه طاقت نداشتم چهره معصوم و شیرین زبونی‌هاش رو ببینم. این خانواده‌هایی که من این روزها توفیق داشتم دیدم، حقشون نیست که زود فراموش بشن! اینها همه امید و آرزوشون رو دادن.. شاید ظاهرشون نشون نده و فکر کنید دیگه گذشت و تموم شد! اما امان از همین روزهای تنهایی بعدِ از دست دادن.. حیف که دلش رو نداشتم و الا از شیرین زبونی‌های فاطمه جانا براتون فیلم می‌گرفتم و می‌فرستادم. خدا به دل همه این خانواده‌ها صبر بده و ما رو هم یه روزی به شهدا ملحق کنه، ان‌شاءالله..
عطر از روز شهادتت تقریباً لحظه‌ای نبوده که چیزی ازت کنارم نباشه، از قرآنت تا لباس‌هات و خیلی وسایل ریز و درشت دیگه. اتاقمون هم که همه جاش وسایل و جای خالی تو هست. توی این حدود دو ماه بعضی مواقع بوی عطر تو میاد، همون عطری که وقتی بودی اذیتت میکردم که کمتر بزن من سردرد میگیرم! حالا بعد از دو ماه هنوز روی لباسها و وسایلت مونده و دائم حس حضورت رو بهم میده. عادت داشتی همیشه عطر بزنی و عطر خوب هم بخری، اما بنظرم عطر زدن اخلاقی برگرفته از روش زندگیت بود! مهمتر از این بوی عطری که الان به مشام ما میخوره، عطر خوش وجودته! تو یک جوری زندگی کردی و حتی رفتی که اثر داشت و داره؛ دروغ نگم همیشه دعای خلوت من و آرزوم اینه که خدایا توفیق بده جوری زندگی کنم و برم که توی هردوتاش اثری از من برای راه حق باقی بمونه.. همیشه توی ذهنم شهدای بزرگی رو می‌آوردم که هم در دوران زندگی برکات زیادی داشتند، هم نوع رفتنشون باعث خیلی حرکت‌ها شد، و هم حتی بعد رفتنشون خیلی چیزها رو رقم زدند.. خوشبحالت که تو این توفیق رو بدست آوردی. خلاصه که عطر تو خیلی جاها هست علی! دمت گرم که هم زندگیت عطر ماندگاری داشت و هم خودت. به امید روزی که وقتی نام ما هم اومد همین رو بگن..
هرچه نوشتم، پاک کردم. یاد مشهدهامون و یادت بخیر..
رضایت خدا این دست‌نوشته رو اخیرا یکی از شاگردهای سیدعلی برام فرستاد. سال ۱۴۰۲ که معلمشون بوده براش یادگاری نوشته؛ هرچقدر بیشتر فکر می‌کنم بیشتر می‌فهمم که خودش همینجوری زندگی کرد. اصلا اینقدر خوب نوشته که حیفم میاد حرف اضافه‌تری بزنم، اما یک چیز رو اینجا میخوام هم به خودش هم به شما بگم. علی جان! من اشتباه کردم.. اون روزهایی که باهم حرف می‌زدیم، درمورد اینکه چرا توی چند سال چندبار با مدارسی که می‌رفتی قطع همکاری کردی و رفتی جای دیگه، من بهت می‌گفتم باید تعاملت رو بالاتر ببری و شاید مشکل از اخلاق توعه! البته چون داداش هم بودیم و توی خلوت حرف میزدیم اینارو می‌گفتم نه اینکه جلوی بقیه بگم، اما تو داشتی این آیه و نکته‌ای که خودت نوشتی رو زندگی می‌کردی.. انگار برای تو هیچ چیز غیر از رضایت خدا مهم نبود! حتی اگر به قیمت سختی کشیدن خودت تموم بشه.. میدونی! خیلی از این آیه‌ها و حرف‌ها رو من هم شاید بلد باشم و به بقیه بگم، اما تو بدون سر و صدا داشتی این‌ها رو زندگی می‌کردی.. و خوشا به سعادتت که وقتی با خدا معامله کردی اجرت رو هم از خودش گرفتی. حقا که خدا اجر هرکسی که در راهش سختی بکشه رو ضایع نمیکنه.. بلکه من بیدار بشم از این غفلت و گاهی ذره‌ای برای خدا حرکت کنم.
Seyed Art | سیّد آرت
معلم به بهانه‌ی روز معلم، برای بهترین معلم‌های دنیا می‌نویسم: پدر و مادر عزیز سیدعلی و من. این عکس رو توی حرم یواشکی ازشون گرفتیم قرار بود مثلا یک روزی که نوه دار شدند به نوه هاشون نشون بدیم و بگیم من و عمو هرچی داریم از مامان و بابا داریم، شما هم اگر الگوی خوب میخواید همینجا هستن.. علی خیلی زیاد متاثر از بابا و مامان بود، یعنی اکثر ویژگی‌های خوبی که داشت رو یا از تربیت و حرف‌های اونها کسب کرده بود و یا با الگوبرداری ازشون. خودش از همه بهتر میدونه که اگر ما این دو عزیز و دو معلم رو نداشتیم، شاید هیچوقت عاقبتش ختم به این مسیر نمی‌شد.. اما این متن رو شروع نکردم تا از دو فرشته‌ی عزیز زندگیمون تعریف کنم که قطعا نه کلمات میتونن به خوبی وصف کنن و نه به راحتی تموم میشه! خواستم بعنوان برادر کوچکتر بگم که ما بیشتر از اینکه از مامان و بابا بشنویم که باید چه کنیم، در رفتارهاشون دیدیم که باید چه کنیم.. الگو گرفتن در تمام بچه‌ها وجود داره و اگر یک روزی هرکسی بخواد اولاد صالحی داشته باشه ان‌شاءالله، قدم اول خوب زندگی کردن خودشه که این رو از مامان و بابا یاد گرفتم! و هنوز هم دارم یاد می‌گیرم.. یادمه در اون لحظات سخت خاکسپاری شهیدمون، بابا و مامان عجیب و غریب بودن! بابا بعد از اینکه با علی وداع کرد و از قبر بیرون اومد، سرش رو به سمت آسمون بلند کرد و گفت: خدایا شکرت! شاید فکر کنید این راضی به رضای خدا بودن آسونه، اما نه در این شرایط.. مامان هم همون‌طور که علی ازش خواسته بود ذره‌ای بی‌تابی و گریه بلند نکرد تا حتی صدای داغدیده‌ش رو هم نامحرمی نشنوه.. بماند از خیلی چیزهای دیگه که دیدم و یاد گرفتم ازشون چه قبل از شهادت علی و چه بعد از اون. اما به بهانه روز معلم، چون میدونم هم مهمترین معلمان زندگیم یعنی مامان و بابا، هم کلی از اساتید معزز خودم اینجا حضور دارند، و حتی علی عزیزم هم حاضره که هم معلم تمام بچه‌های محل و مدرسه بود و هم معلم خود من در خیلی چیزها، خدمت همشون عرض کنم دست‌بوس و قدردان شما سروران خودم هستم و هرچه دارم گرچه اندکه و قابل نیست، اما به لطف خداوند متعال و اهل بیت علیهم‌السلام از زحمات شماست.. روزتون مبارک❤️
فراخوان ارسال خاطره ان‌شاءالله به مدد حضرت صاحب الزمان (عج) و نگاه سید علی شهیدمون، بنا داریم با کمک یکی از رفقای عزیز نویسنده، یک یا چند کتاب مخصوص گروه سنی‌های مختلف تولید و نوشته بشه، لذا از تمام عزیزانی که خاطره قابل بیان و موثری با سیدعلی دارید، درخواست می‌کنم به بنده پیام بدید: @Seyyedmhy چند نکته: -حتما وقتی پیام دادید قبل از ارسال خاطره صبر کنید تا چند مورد قواعد کلی رو براتون بفرستم بعد زحمت بکشید تا کار نویسنده هم راحت تر باشه. -خاطرات کلیدی و موثر مدنظره، موارد کلی، کوتاه یا کلیشه‌ای کمکی به پیشرفت ماجرا نمی‌کنه. -اگر فرد دیگری رو می‌شناسید که خاطره دارن، لطفا این پیام رو براشون بفرستید. پیشاپیش به دلیل حجم کارها از دیر پاسخ دادن احتمالی به پیام‌ها عذرخواهی می‌کنم🌹
16M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
روز معلم امروز خیلی بیشتر جای خالیت حس میشد! ببین شاگردهات در جواب مصاحبه کننده چی میگن! ببین همشون امروز اومده بودن تا روزت رو بهت تبریک بگن.. به قول بابا همینکه این بچه‌ها و خانواده‌هاشون امروز اومدن پیشت یعنی تو موفق شدی همون‌جوری که می‌خواستی و خدا می‌خواست باشی. یادمه چقدر به خاطر اینکه دائم پیش بچه‌ها بودی از مدرسه تا مسجد، از خیلی‌ها حرف شنیدی.. میگفتن تو دکترا داری! برو یه کار سطح بالاتر انتخاب کن.. تو فلان قدر سن داری! به جای وقت گذاشتن برای بچه‌های مسجد واسه توسعه زندگیت تلاش کن.. اما تو غیر از خدا رو نمی‌دیدی، دنبال دنیا نبودی و حتی کلی هم توی این راه سختی کشیدی. کاری کردی که با رفتنت هم خیلی‌ها ازت درس گرفتن.. خجالت میکشم دیگه بخوام به خودم حتی بگم مربی یا معلم کوچک، وقتی معلمی مثل تو رو دیدم و میدونم که هیچ ندارم جز دست خالی در مقابل خدای متعال.. خدا کنه یه روزی ما هم سربلند بشیم مثل تو علی جان! معلم عزیز همه‌‌ی ما..