eitaa logo
Seyed Art | سیّد آرت
188 دنبال‌کننده
44 عکس
5 ویدیو
3 فایل
#برای_ظهور مثلا معلم، مثلا دانشجو
مشاهده در ایتا
دانلود
روز اول عیده، یادمه اولین بار چند سال پیش که بابا و مامان بعد از سال تحویل بهمون عیدی دادن، توی اتاق به شوخی بهش گفتم درسته اختلاف سنیمون زیاد نیست ولی مگه تو داداش بزرگتر من نیستی؟ عیدی من کوش؟ بهم عیدی داد، از اون سال به بعد هم دیگه خودش با شوخی و خنده ولی همیشه عیدی بهم میداد. امسال اما نیستی، امیدوارم عیدی من ملحق شدن به شماها باشه در زمانی که خدا صلاح میدونه و مقدر کرده..
Seyed Art | سیّد آرت
پدر و مادرِ شهیدمون مطمئن نبودم به نوشتن این متن، اما در نهایت حیفم اومد تا نگم! وصیت نامه علی رو اگر خونده باشید، متوجه میشید که خانواده ما چقدر مدیون به پدر و مادر دلسوزمونه.. پدری که از ۱۴ سالگی و ابتدای جنگ تا آخرش تخریب‌چی بود در خطرناک‌ترین جای ممکن! همونجایی که طی چندبار ۵۰ درصد جانباز شد و تا الان با پنجه پای قطع شده، ریه‌های شیمیایی و موج انفجار زندگی کرد. پدری که از همون نوجوانی در دامان آیت الله حق شناس (ره) بزرگ شد و درس خوند و محضر اساتید خیلی بزرگ دیگری در قم و تهران رو درک کرد تا به اجتهاد در علوم دینی رسید. پدری که سالهای سال در محضر رهبر شهید انقلاب خدمت کرد و تا امروز حدود ۴۰ سال میشه که در حوزه و دانشگاه دروس مختلفی تدریس کرده. در کنار فعالیت‌های متفاوت فرهنگی و علمی دیگر، همین یک ماه پیش و در فتنه دی‌ماه ۱۴۰۴ به حدی به دست مزدوران داخلی جانباز شد که تا مرز شهادت رفت و برگشت! اما تواضعش باعث شده تا خیلی از نزدیکترین افراد هم اکثر اینها رو ندونن. و اما مادر عزیزم، مادری که از لحظه چشم باز کردنم یادم نمیاد در اینهمه سختی از حجاب و عفافش ذره‌ای کم شده باشه، مادری که با شیر پاک و دلدادگی خودش به اهل بیت علیهم‌السلام، ما رو هم عاشق اهل بیت تربیت کرد. مقید بودن علی (و اگر من باشم) به نماز اول وقت، تاثیر مادر عزیزمون بود که تا یاد دارم نماز اول وقتش ترک نشد. مادری که محبت و توجهش باعث شد در این روزگار سخت الحمدلله نتیجه‌ی زندگیش بشه شهید سیدعلی ما. اینها رو در ستایش پدر و مادر عزیزم نوشتم و خیلی چیزها رو هم حتی نگفتم تا اطاله کلام نباشه، برای اینکه میدونم علی هم دلش بود تا همه بدونن در کنار تلاش خودش، این پدر و مادر بودند که علی رو تربیت و به اینجا رسوندند.. خدا برای من حفظتون کنه.
معاویه وقتی دید نمی‌تواند با امام حسن مجتبی علیه‌السلام بجنگند، راه انداخت! و پس از آن که یاران آن حضرت ناامید شدند و میدان را خالی کردند مابقی را هم با حیله‌های دیگر جدا کرد.. همان کاری که امروز ملعون شروع کرد! حاج آقای طباخیان مطلب خوب و مستندی در این باره نوشتند، دو دقیقه‌ای بخونید و اگر تونستید پخش کنید: https://eitaa.com/m_mahdi_tabakhian/4375
میز کامپیوتر البته درسته که قبلا فقط برای کامپیوتر بود، اما از چند سال پیش برای کارهای دیگه‌ای هم استفاده میشد. بذارید از قدیم شروع کنم، اون زمانی که هردوتامون کوچکتر بودیم و تابستون‌ها روزی یک ساعت، سال‌های تحصیلی هم آخر هفته‌ها روزی یک ساعت وقت بازی داشتیم با کامپیوتر؛ ولی به جای اینکه هرکدوم جدا بازی کنیم، وقت هامون رو میذاشتیم روی هم و دو ساعت باهم بازی میکردیم :) یه صندلی داشتیم که تک نفره بود، ولی چون ما کوچیک بودیم دوتایی روی همون، کنار هم می‌نشستیم و بازی میکردیم.. بزرگتر که شدیم کم کم برای درس خوندن هم از همین میز استفاده می‌کردیم، اون اوایل که شاید حوالی ۹ سالم بود و تازه علاقمند به برنامه‌های کامپیوتری شده بودم، علی بعضیاش رو بلد بود و بابا هم خیلی بیشتر؛ هر زمان که با کامپیوتر کار می‌کردن کنارشون می‌نشستم و نگاه می‌کردم. گاهی خود علی شوخی میکرد میگفت تو که فتوشاپ رو از بچگی از من یاد گرفتی! منم می‌گفتم ولی الان هر سوالی داری از من میپرسی عزیزم :) گذشت تا همین سالهای اخیر، من از میزمون بیشتر برای ضبط دوره‌هام استفاده میکردم و علی هم برای کارهاش، مثلا نوشتن پایان نامه یا درس خوندن. این چراغ آبی هم که می‌بینید، چند سال پیش خرید؛ شب‌ها گاهی می‌نشست که قرآن بخونه، نمیخواست چراغ خواب اتاق رو روشن کنه تا کسی اذیت بشه، اینو روشن میکرد و تازه یه دستمال هم روش بسته بود نورش ملایم بشه و خیلی روشن نشه. هنوز صدای قرآن خوندنای آرومش توی گوشم هست..
اونهایی که می‌گفتند: ما آریایی هستیم، عرب نمی‌پرستیم؛ امروز نگران موشک خوردن قطر و امارات و عربستان هستند که از خاکشون به ما حمله میشه! اونهایی که می‌گفتند: نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران؛ امروز در شمال کشور و روستاهای خود پناه گرفته‌اند و افراد دیگری جان خود را فدای ایران می‌کنند. اونهایی که می‌گفتند: بسیجی، سپاهی، داعش ما شمایی؛ امروز توسط همون‌هایی که بهشون داعشی می‌گفتند آوار منازلشون برداشته میشه و امنیت خیابان‌ها و کشورشون در برابر دشمن برقرار میشه. اونهایی که می‌گفتند: سیدعلی خامنه‌ای دیکتاتور است، این نظام طرفداری ندارد؛ امروز پاسخ خود را در خیابان‌ها و هر شب و روز در جمعیت خستگی ناپذیر ملت مشاهده می‌کنند. اونهایی که می‌گفتند: خامنه‌ای در پناهگاه زیرزمینی است؛ دیدند و شنیدند که گفت چون مردم پناهگاه ندارند من هم نخواهم رفت و در دفتر کار خود با خانواده‌اش شهید شد. اونهایی که می‌گفتند: عزادار کشته شدگان دی‌ماه ۴۰۴ هستیم؛ امروز در برابر جنایت دشمن در مدرسه میناب و هزاران جای دیگر در وطن سکوت کرده‌اند. اونهایی که می‌گفتند: ایران ضعیف شده، ایران قدرت ندارد؛ امروز پس از یک‌ماه جنگ با ابرقدرت جهان می‌بینند که دشمن قدرتمند!! هدفش شده باز کردن تنگه هرمز که اصلا قبل از جنگ باز بود :) اونهایی که می‌گفتند: آمریکا دو ناو قدرتمند آورده، کارتان تمام است؛ امروز می‌بینند که هردو ناو پس از مورد هدف قرار گرفتن و از حالت عملیاتی خارج شدن فرار کرده اند. اونهایی که می‌گفتند: ترامپ حرفش حرف است، قدرتمند است؛ امروز دریافته‌اند که دستی بالای دست خداوند متعال نیست و روی حرف‌های یک دروغگوی متوهم نمی‌توان حساب کرد. در نهایت خیلی از افرادی که این حرف‌ها رو می‌گفتند، امروز متوجه شده‌اند واقعیت چیز دیگری بود؛ خیلی‌ها به سمت درست برگشته یا خواهند برگشت؛ آغوش جبهه حق هم برایشان باز است. اما وای به حال آنهایی که هنوز نفهمیده‌اند! خدا عاقبت همه‌ی ما را ختم بخیر و شهادت کند، و پیروزی نهایی را با ظهور مولای ما محقق فرماید، ان‌شاءالله..
قصد نداشتم و ندارم که اعضای اینجا رو با پیام‌ها اذیت کنم، مخصوصا که خانواده و دوستان نزدیک اینجا هستند، اما سوزی که بر جگرم هست اجازه نمیده تا هم‌درد نداشته باشم. عذرخواهم اگر پیامی از قبل یا جدید باعث آزردگی خاطر عزیزان بوده یا هست، و التماس دعا دارم از همگی برای ظهور مولا
صوت باز ارسال شده از برادرم هست که برای بچه‌ها فرستاده بود تا سوره یس رو تمرین کنند.
پول یکبار که باهم حرف می‌زدیم وسط حرفاش گفت من که چیزی ندارم از دنیا، گفتم خلاصه حقوق مدرسه و ماشینت هست، یه پس اندازی ام داریا. گفت اینا همش امانته دست ما، میاد و میره، الکی خودمو درگیرشون نمی‌کنم. شاید این حرف رو از خیلیا شنیده باشید و باشم، اما علی این حرف رو زندگی می‌کرد. نه اینکه تلاش و کار نکنه ها، اما برای پول اصلا خودش رو درگیر نمی‌کرد که بخواد فلان قدر جمع کنه یا حرصش رو بخوره. مثل همه آدما، هم یه وقتایی پول دستش بود، هم یه وقتایی کمتر داشت، اما در هر صورت هیچ فرقی توی خرجایی که می‌کرد نمی‌دیدم! چون غیر از خرج معمولی روزمره، یا برای بچه‌ها خرج میکرد که قبل و بعد کلاسا و برنامه‌ها یه چیزی بخورن، یا مثلا برای جایزه و اردوی همین بچه‌ها، یا برای کمک به فقیر. مدتها بود خدا توفیق داد کار خیریه‌مون رو باهم پیش می‌بردیم، سالی چندبار با کمک بانی‌ها بسته ارزاق تهیه می‌شد، گره‌های کوچیک یا بعضا بزرگی هم به لطف خدا باز می‌شد. آخرینش هم سه روز قبل شهادتش بود، بسته‌های ارزاق رمضان و عید تهیه شد و به ۱۶ خانواده اهدا شد. اصلا آخرین تماسی که علی با من گرفت هم درمورد همین بسته‌ها و توزیعشون بود، اما نمی‌دونستم قراره دیگه باهم حرف نزنیم.. اگر الان بود قطعا بهم می‌گفت برا چی اینارو نوشتی؟ مگه قرار نبود کسی ندونه؟ اما خب دیگه الان ریا نیست علی جان :)
امشب وقتی خسته برگشتم خونه، دیدم به جای اینکه مثل خیلی شب‌ها از خستگی زیر مبل خوابت برده باشه، بالای مبل قاب عکس توئه و زیرش نوشته: شهید سیدعلی یوسفی وقتی اومدم توی اتاق تا لباسام رو عوض کنم، ناخودآگاه منتظر بودم تو ام باشی و باهم بگیم و بخندیم. امشب حتی توی خیابون هم که با بچه‌ها بودیم هی منتظر بودم بیای و بگی محمدحسین مراقب باشیا، اسلحه دستته یهو اتفاقی نیفته. وقتی کار تموم شد و هرکس داشت با موتور یا ماشینش میومد، اون لحظه‌ای که من موندم و خودم، تنها سوار ماشین شدم و خیلی منتظر بودم مثل همیشه بیای سوار شی که باهم برگردیم. الانم که خوابیدم هی منتظرم وضو گرفته بیای توی اتاق و سجاده‌ت رو پهن کنی، یا اصلا مثل بعضی وقتا که از خواب میپریدم و کنارم رو نگاه می‌کردم تو ام همین کنار خوابیده باشی. میدونم جایی که الان هستی خیلی خوبه! ولی مشتی قرارمون نبود وسط راه تنها بذاری و بری.. این حرفا رو هیچکس نمی‌فهمه چون کسی غیر از من برادری مثل تو نداشت که از دستش بده و تنها شده باشه
Seyed Art | سیّد آرت
امشب وقتی خسته برگشتم خونه، دیدم به جای اینکه مثل خیلی شب‌ها از خستگی زیر مبل خوابت برده باشه، بالای
از همه عکسات بیشتر دوستش دارم چون جلوی حرم حضرت عباس ایستادی بلا تشبیه اونجایی که رسیدم بالای سرت و داشتی لبخند میزدی فقط گفتم صلی الله علیک یا اباعبدالله اون وقتی که رسیدی بالای سر برادرت..