eitaa logo
•| شهید محمد حسین حدادیان |•
769 دنبال‌کننده
7.5هزار عکس
5هزار ویدیو
124 فایل
♦️شهیدمحمدحسین‌حــدادیان 🌹ولـــادت۲۳دی‌مـــــاه‌۱۳۷۴ 🌿شــهادت‌۱اسفـــندماه۱۳۹۶ 🌹ٺوســط‌دراویــش‌داعشی خادم: @sh_hadadian133 خادم تبادل: @falx111 کپی حلال برای ظهور آقا خیلی دعا کنید !❤️
مشاهده در ایتا
دانلود
༻﷽༺ روایت ابن سنان از حضرت امام صادق {علیه‌السلام} : خداوند به خواننده ی دو چیز عطا می‌کند ۱- از مردن بد نگاه می‌دارد ۲- دشمن بر وی غلبه نکند و از جنون، برص و جذام، خودش و اعقابش مصون باشد و شیطان نیز بر آن‌ها دست پیدا نکند 📚 الاقبال ف۱۳ و از باب ۱ و کنز مخفی صفحه ۳۲ متن زیارت عاشورا 🖤🌿 صوت زیارت عاشورا 🖤🌿 روز بیست‌ودوم چله به یاد شهید مدافع امنیت مجید شیخی🕊
🌸✨علامه مجلسی فرمودند: مشغول مطالعه بودم، به این دعا رسیدم، بسم الله الرحمن الرحیم، اَلْحَمْدُ لله مِنْ اَوَّلِ الدُّنْیا اِلی فَنائِها وَ مِنَ الآخِرَه اِلی بَقائِها. اَلْحَمْدُاللهِ عَلی کُلِّ نِعْمَه، اَسْتَغْفِرُالله مِنْ کُلِّ ذَنْبٍ وَ اَتُوبُ اِلَیْه، وَ هُوَ اَرْحَمُ الرّاحِمینَ " بعد یک هفته مجدد خواستم، آنرا بخوانم، که در حالت مکاشفه ندایی شنیدم، از ملائکه که ما هنوز از نوشتن ثواب قرائت قبلی فارغ نشده ایم علامه قاضی رحمه الله علیه شب جمعه صد مرتبه را بخوانید و هدیه کنید به امام زمان علیه السلام که این عمل در و دادن قلب اثر بسیار زیادی دارد.
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
❀﴾﷽﴿❀ 🌿 ۴۷❣ از فرودگاه تا خانه خیلی راه بود و تمام این مدت من ساکت به اطراف نگاه می کردم. بالاخره پدر سکوت را شکست و گفت: -چه خبر بود مشهد؟ شاندیز رفتی؟ همه به کسی که از مشهد می آید زیارت قبول می گویند، از حال و هوای حرم می پرسند حالا پدر من از شاندیز می پرسد! -خوب بود ... نه نرفتم. -پس کجا رفتی؟ جای خاصی نرفته بودم، تمام مکان هایی که رفته بودم حرم، بیمارستان، خانه ی مهدیه و یک رستوران بود! نمی دانستم چه بگویم که عصبانی نشود کمی مِن و مِن کردم و گفتم: -اممم ... جای خاصی که نرفتم، خونه ی دوستم رفتم ، با سارا بیشتر قدم می زدیم توی خیابونی چیزی... -همه اش توی هتل بودی؟ -نه اون قدرا هم! بیرونم می رفتیم. سری تکان داد و تا خانه حرفی بین مان رد و بدل نشد. به خانه که رسیدم نیما و مادر به استقبالم آمده بودم. احوال پرسی گرمی کردیم؛ مادر با خنده گفت: -فسنجون درست کردم، همونی که دوست داشتی! من از بچگی عاشق فسنجان بودم و هستم. اگر هر روز هم فسنجان بخورم باز هم کم است! آخ جانی گفتم و به طرف آشپزخانه پا تند کردم. سر قابلمه را که باز کردم، بوی فسنجان به مشامم خورد‌. یکهو حالت تهوع گرفتم و به طرف دستشویی دویدم. مادر هم دنبالم می آمد؛ این حالت تهوع مسخره حالم را گرفته بود. میخواستم از فسنجان لذت ببرم که بیزار شدم! در را که باز کردم مادر گفت: -بمیرم برات ... مسموم شدی؟ -نه مامان جون خوب میشم. -هزار بار بهتون میگم غذای خونگی بهتره ازون آشغالایی که میخورین کو گوش شنوا .. بعد کمی سرش را بهم نزدیک کرد و گفت: - البته تو مجبور بودی . با نیما بودم ! از سیاست مادر خنده ام گرفت . به طرف اتاق رفتم تا لباس هایم را عوض کنم. پدر چمدان و ساکم را آورده بود. بعد هم اتاق را به قصد آشپزخانه ترک کردم. پشت میز نشستم؛ مادر غذایم را پیش رویم گذاشت. باز هم حس دقایق پیش را داشتم! به سختی توانستم خودم را کنترل کنم . غذا را که خوردم، مادر اصرار کرد به اتاق بروم و آسوده شوم. تشکر کردم، به این استراحت نیاز داشتم. روی تخت ولو شدم و چشمانم را بستم‌. حالم خیلی بهتر شده بود! قربان نامت یا امام رضا(ع) ... صدای اذان در گوشم پیچید، کمی این پا و آن پا کردم تا از جایم بلند شوم. وضو گرفتم و دوباره به اتاق برگشتم. جا نمازم را پهن کردم، بوی گل یاس توی جا نماز مدهوشم کرد. به طرف گل دست بردم. یاس پژمرده مرا به سوی مدینه برد... کنار یاس علی (ع) ، یاسی که از فراق پدر قدش خمیده شده بود... یاسی که وجودش را غم فرا گرفته بود اما دلش نمی آمد وجود علی (ع) را هم غم بگیرد. زنی که مثل کوه، تکیه گاه شوهرش بود؛ اما دشمنان اهل البیت تکیه گاهش را از او گرفتند. گل یاس را گذاشتم ، چادر رنگی ام را سر کردم و خودم را باری دیگر در آینه نگاه کردم. بعد از اذان و اقامه نیت کردم. دلم را دست خودش دادم تا به منزلگاه عشق ببرد. سوره ی حمد برایم زیبا ترین سوره بود، فکر میکنم کل قرآن را می شود در آن خلاصه کرد. هم به آخرت اشاره می کند؛ هم به حمد و ستایش خداوند و هم بزرگی اش را به رخ می کشد. از زبان بنده ای دلبری می کند " تنها تو را می پرستیم و تنها از تو کمک می خواهیم" چه از این بالا تر برای یک انسان که تنها او را بپرستد و او را حامی خود ببیند ، در این صورت به شرک و خودپسندگی گرفتار نمی شود‌‌. وحدت در این آیه موج می زند! همه به دنبال یک هدف. اصلا یک آیه چقدر پر معناست... چه کسی جز او می تواند چنین نویسنده ای باشد که تا سالیان سال کتابش پر مخاطب و به روز بماند؟ "ما را به راه راست هدایت فرما" بزرگترین خواسته ی بنده اش را بازگو می کند که بندگانش یادشان نرود ، هیچ راهی جز راه خدا و دوستانش نیست. تا آخر نماز به معنای دقت می کردم و قند در دلم آب می شد که همچین خدایی را می پرستم. بعد از نماز کتاب ادعیه را برداشتم و زیارت عاشورا را از دل دعاهای دیگر بیرون کشیدم. شروع کردم به خواندنش... اشک روی کتاب می چکد. موقع سلام دادن رو به دیار عاشقان می ایستم و دست بر سینه می گذارم . "السلام علی الحسین و..." یعنی قسمتم می شود بار دیگر حرمت را ببینم؟ آقا جان رویای هر شبم کربلاست ... آخر رسم عاشقی این است؟ نظری کن به ما پدر مهربان ... به سجده می روم و سر از مُهر بر می دارم. اشک هایم را با گوشه ی چادر پاک می کنم . ادامه دارد... 🦋||🦋 @sh_hadadian74
❀﴾﷽﴿❀ 🌿 ۴۸❣ هوا تاریک است ... کمی سرم درد می کرد، به آشپزخانه رفتم و مسکن را به همراه آب خوردم. به اتاق برگشتم، خوابم می آمد. با اینکه تازه از خواب بلند شده بودم. تازگی ها خیلی خواب آلود شده بودم، من هیچ وقت اینطور نبودم‌. فکر می کردم اثرات دارو است. سرم را روی بالشت نگذاشته بودم خوابم برد! صدای زنگ گوشی کلافه ام کرد. به سختی از روی میز برداشتمش. مزاحم همیشگی بود! سارا! -الو مزاحم خانم. -سلامت کو بچه؟ -خواب بودم، آه بیدارم کردی. -یه ساعت قبلم که خواب بودی. -تو از کجا میدونی؟ -مامانت گوشی تو برداشت . -آها ... خب کارت چیه؟ -هیچی. -الکی منو بیدار کردی؟ خندید و گفت: -آره -مرض ! بی مزه. بعد هم تماس را قطع کردم و گوشی ام را روی سایلنت گذاشتم. بالشتم را کمی این ور و آن ور کردم و دوباره خوابیدم. این بار با صدای مادر از خواب پریدم. -بیا شام... ظهر درست و حسابی غذا نخورده بودم و شکمم قار و قور می کرد. از جا بلند شدم و به طرف آشپزخانه رفتم. شام نیمرو بود! یعنی من شکم گرسنه ام را با نیمرو پر کنم؟ بوی نیمرو تند در از سر موقع بود. بی اختیار عق و به طرف دستشویی دویدم. مادر نگرانم شد و برایم آب آورد. به زور مجبورم کرد که به دکتر برویم. لباس هایم را پوشیدم و با تاکسی به بیمارستان رفتیم. آن شب پدر و نیما هم نبودند. به بیمارستان که رسیدیم به طرف اورژانس رفتیم. دکتر معاینه ام کرد و گفت یک آزمایش بدهم. آزمایش را که دادم فردا باید جوابش را می گرفتم؛ دکتر هم چند دارویی برایم داد. مادر به داروخانه رفت تا دارو ها را تهیه کند. من هم کنار خیابان منتظرش بودم. طولی نکشید که آمد. دربست گرفتیم و به خانه برگشتیم. مادر دارو ها را به من داد. چند تایشان را خوردم و به سوی اتاق رفتم. لباس هایم را پوشیدم و روی تخت دراز کشیدم. خوابم نمی برد، سر جایم شروع کردم به ذکر گفتن . بالاخره خوابم برد. صبح برای اذان صبح بیدار شدم و نمازم را خواندم. بعد از نماز خواب شیرینی به سراغم آمد. به سارا پیام دادم ساعت اول کلاس داری؟ ساعت هفت بود که جوابم را با "نه" جواب داد. به او گفتم که آزمایش دادم و باید برم دنبالش او هم گفت همراهم می آید. ماشین نیما را قرض گرفتم و ساعت ۸ به دنبال سارا رفتم. ماشینش خراب شده بود. به آزمایشگاه رفتیم و جواب آزمایش را گرفتیم و به طرف اتاق دکتر به راه افتادیم. بعد از چند نفر نوبتمان شد و وارد شدیم. دکتر جواب را از دستم گرفت و نگاهی بهش انداخت. کمی توی فکر رفت و گفت: -پس حدس دیشبم درست بود. پرسیدم : -چی شده ؟ -تبریک میگم شما حامله اید. هنگ کردم! مثل مجسمه ای بی حرکت شدم. سارا با صدای لرزانی گفت: -مطمئن هستین؟ -بله . ولی بهتره به متخصص هم نشون بدین. حرف های بعد دکتر را نشنیدم . در حال خودم فرو رفتم . سارا دستم را گرفت و کمک کرد بلند شدم. با دکتر خداحافظی کرد و مرا کشان کشان با خود برد. -زهرا ... جوابم فقط سکوت بود و سکوت... -اشکال نداره ... میشه سقطش کرد. ادامه دارد... 🦋||🦋 @sh_hadadian74
❀﴾﷽﴿❀ 🌿 ۴۹❣ تنها راه نجاتم را در نابود کردن این بچه می دانستم. آخر چه کاری بود؟ این چه بلایی بود؟ سارا همانجا با دختر خاله اش تماس گرفت و از او خواست برایمان وقت بگیرد. به اصرار سارا به متخصص هم رفتیم. خانم شکرانی متخصص زنان بود ، برایمان سنوگرافی نوشت. روی تخت دراز کشیدم تا معاینه ام کند. خانم دکتر گفت: -یک ماهشه تقریبا... سارا گفت: -خانم دکتر این بچه ناخواسته بوده میشه سقطش کرد؟ -چی بگم والا ... اون بچه موجود زندس . حق حیات داره؛ ببینین اگه واقعا کارتون سخته انجامش بدین. -ما وقت گرفتیم... دکتر سرش را پایین انداخت و گفت: -نمیدونم. دکتر قدری دیگر حرف زد . بعد هم بیرون آمدیم، همان موقع دختر خاله ی سارا زنگ زد و گفت فردا ساعت ۵ بعد از ظهر نوبت گرفته. نمی دانستم کار درستی است یا غلط؟ اما این بچه مایه آبروریزی ام بود! اگر کسی میفهمید چه؟ مادد و پدر در موردم چه فکری میکنند؟ آن روز به دانشگاه نرفتم . سارا را به دانشگاه رساندم و خودم به خانه بازگشتم. مادد از زود آمدنم تعجب کرد . به او گفتم جواب آزمایش همان مسمومیت است ، دکتر گفته استراحت کنم برای همین نرفته ام. از هیاهوی اطرافم به تنهایی پناه بردم. روی تخت خودم را مچاله کردم و غرق در فکر شدم. مادر بعد از در زدن وارد شد. لبخند دندان نمایی میزد و پیش می آمد. این طور وقت ها حتما خواسته دارد! صدایش را مهربان میکند و می گوید: -نیلا ... دخترم بزرگ شدی دیگه؛ الان شوهر نکنی کی میخوای شوهر کنی؟ من همسن تو بودم تو و نیما رو داشتم. هوفی از روی بی حوصلگی کشیدم ، باز هم بحث همیشگی، از ازدواج شروع می شود و با عرفان تمام می شود. -مامان جان درسمو بخونم بعد... -این بهونه ها مال دخترای ۱۷ و ۱۸ سالس نه برای تو! آقا عرفان زنگ زده بود، باور کن عاشقته ... پوزخندی زدم و گفتم: -مامان جان این پولدارا یه روده ی راست تو شکمشون نیست . این عرفان هم صبح عاشق میشه شب یادش میره. -نه دخترم.. من فرق عشقو با هوسو میدونم دیگه، باور کن اگه بله رو بگی نونت تو روغنه . بگم بیان؟ با این وضعیتی که داشتم ، بچه ی سرزده آمدنشان جز آبروریزی چیزی نبود. غریدم: -نه مامان جان ... مادر لحنش را تند کرد و گفت: - دخترمیدونی چی شده؟ نسرین خانم اومده بهم میگه یه پسره زن مرده دخترتون رو میخواد . از بس موندی فکر می کنن خواستگار نداری. پس برای همین بود که یک هفته مهمانی خانم های محل را شرکت نکرده بود! بگو با نسرین خانم قهر بوده! کمی حرفش را در ذهنم مزه مزه کردم و گفتم: - بیخیال حرف مردم... -ما آبرو داریم این حرفا چیه؟ آبرو .. آبرو ... تنها ترس آن روز هایم همان آبرو بود! آبرویی که به یک تار مو بند بود. پدر و مادر خیلی روی این مورد حساس بودند اگر متوجه این بچه می شدند من را می کشتند. از فکر و خیال کلافه شدم . راهی برای دست به سر کردن مادر پیدا کردم و گفتم: -مامان خستم بعدا حرف می زنیم. مریضم بخدا... مادر ایشی گفت و از اتاق بیرون رفت. دل و دماغ خوردن هم نداشتم، از خوراک افتاده بودم. مادر هم به حساب مریضی ام می گذاشت. شب بود... مثل همیشه در تخت خواب فرو رفتم. به خاطر استرس و سختی که کشیده بودم دیر خوابم برد اما بالاخره خوابیدم. مرد نورانی به همراه بچه ای به طرفم می آمد. دستش را به طرفم دراز کرد و گفت: - تبریک میگم زهرا خانم ... پسری از ذریه پیامبر بهت عطا شده، مبادا در حقش کوتاهی کنی! از امانت زهرا به خوبی نگهداری کن که این بچه به تو مرتبه میده . اسمش رو هم مهدی بزار که مولایش مهدیست. صورت بچه مشخص نبود . تا خواستم بغلش کنم رفت! از خواب پریدم؛ عرق سردی روی پیشانی ام نقش بسته بود. دستی به شکمم کشیدم و گفتم: -تو امانت زهرایی؟ کوچولو پس تو پسری... آقا سید مهدی چطوری؟ لیوان آب بالای سرم را برداشتم و قورت قورت ازش نوشیدم‌. ساعت را که نگاهش کرد ، دیدم نزدیکی های اذان است. وضو گرفتم تا چند رکعتی نماز شب بخوانم. جا نماز سبزم را پهن کردم ، چادرم را سر کردم. وقت زیادی نبود برای همین توانستم نماز وتر و شفع را بخوانم. بعد از نماز سرم را بلند کردم و به خدا گفتم: -خدایا مرسی که امانت زهرا رو به دست من دادی .. مطمئن باش مراقبش هستم. ببخش که آبروریزی دونستم این نعمت رو ... بعد هم سجده ی شکر به جا آوردم. همان موقع از گوشی ام اذان صبح پخش شد. اذان و اقامه را گفتم و نمازم را خواندم. ادامه دارد... 🦋||🦋 @sh_hadadian74
❀﴾﷽﴿❀ 🌿 ۵۰❣ خواب عجیبی بود! روی تخت دراز کشیدم و به خوابم فکر می کردم. نکند این امتحان دیگرم است؟ سخته است که از این امتحان سربلند بیرون بیایم. آخر چطور بچه ای را بدون پدر بزرگ کنم؟ چطور برایش شناسنامه بگیرم؟ اصلا وقتی بزرگ شود و بپرسد پدرم کجاست جوابش را چه دهم؟ قرآن را از روی میز برداشتم؛ دراز کشیده بودم که نشستم. قرآن را روی پایم گذاشتم و سوره ی مریم را آوردم. شاید چاره ای در این سوره بیابم. دختر نجیبی که به او تهمت می زنند و خدا او را نجات می دهد. دست به دامان این بانوی بهشتی شدم و ازشان کمک خواستم همان طور که خدا ایشان را نجات داد مرا هم نجات دهد. شب بود... برای نماز مغرب و عشا به مسجد رفتم. خودم را در صفی جای دادم و نماز را به جماعت خواندم. بعد از نماز مردی به منبر رفت و سخنانی می گفت. دختری که ۱۵ یا ۱۶ ساله بهش می خورد به من چای تعارف کرد، دختر بچه ای هم قندان قند دستش بود و به دنبال او راه می افتاد. با لبخند چای و قند برداشتم و تشکر کردم. صدای مرد به گوش می رسید که می گفت: -گاهی برای رشد کردن باید سختی کشید، برای فهمیدن شکست خورد و گاهی هم برای بدست آوردن ، چیزی را از دست داد. پس وقتی میبینی خدا چیزی رو ازت گرفت نرو داد بزن که چرا این کارو کردی؟ اگه یکم سختی بهت رسید نگو تو منو دوست نداری. اساساً راحتی برای دنیا آفریده نشده و بدیهیه طلب کردن اونچه وجود نداره، مایه رنج و عذابه... پیامبر (ص) می فرمایند: هرکس چیزی را طلب کند که آفریده نشده است، خود را به زحمت انداخته و چیزی نصیب او نمی گردد. یعنی چی؟ یعنی اینکه غر نزن! این غرغر کردن ها فقط از پاداشت کم میکنه. تو باید ممنون خدا باشی که سختی برات مقدر کرد. سخنان او برخواسته از نیاز آن روزهایم بود! خیلی جا خوردم که همچنین موضوع امشب برایت مطرح شود و من هم پای این سخنان بنشینم. حواسم را جمع کردم تا نکته ای را از قلم نندازم. او ادامه داد: -مثلا مادری بچه شو میبره تا واکسنش رو بزنن. خیلی برای بچه سخته، برای مادر هم سخته . دیدین مادرا روشون رو یه طرف دیگه میکنن تا درد بچه شونو نبینن؟ اصلا انگار مادره درد میکشه! بچه هم اول کمی سختشه . گریه میکنی، چند روزی تب میکنه اما کم کم خوب میشه. اون بچه باید از دست مادرش ناراحت باشه؟ بگه منو دوست نداری چون گذاشتی بهم واکسن بزنن؟ چطور تونستی؟ مادر هم نازش میکنه و میگه: من تحمل درد کشیدن تو نداشتم . شاید درد کمی رو تحمل کردی اما عوضش دیدی چی شد؟ سلامتی داری! یه سختی رو تحمل کردیم تا تو به این آرامش برسی. خدا هم مثل همون مادره، اون واکسنه هم سختی هاست... صدایش را پایین آورد و گفت: -ببینید عزیزان ما دو نوع رنج داریم، یکی خوبه یکی بد ... رنج خوب مثل صدقه است ، صدقه هفتار نوع بلا رو دفع میکنه. صدقه خب خودش یه نوع رنجِ خوبه بالاخره مالته، زحمت کشیدی تا بدستش آوردی سخته بدی بره اما وقتی نگاه کنی میبینی رنج بد رو دفع می کنه‌... حرفهایش بسیار دلنشین بود. بحث کامل نشد و به فردا شب موکول کردند. از دختر خوشرویی که داشت چای می داد پرسیدم این آقا هر شب سخنرانی می کنند؟ او هم پاسخش آره بود. از آن به بعد آنجا پاتوق من بود. خیلی کم به آن مسجد رفته بودم؛ برای همین شناخت چندانی نداشتم اما با رفتن به آنجا وابسته اش شدم. کفش هایم را به پا کردم و تا خانه آهسته آهسته راه می رفتم. صدای نفس نفس کسی را از پشت سرم شنیدم. بعد هم اسمم را از زبانش! سرم را برگرداندم . مردی با ته ریش کوتاه و عینک طبی ،پیراهن طوسی که روی شلوارش کشیده شده بود. تیپ بچه مذهبی ها را داشت . سرش پایین بود . کمی مِن و مِن کرد و بالاخره سلام داد. جوابش را دادم که گفت: -خانم صادقی... یه چیزی میخواستم بهتون بگم. -ببخشید ولی من شما رو نمیشناسم. -خاله نسرین منو معرفی کردند. نسرین خانم هیچ چیز به من نگفته بود. نمیدانستم منطورش چیست و گفتم: -نسرین خانم به من چیزی نگفتن. تسبیح فیروزه ای اش را در دستش می چرخاند که دستش از حرکت ایستاد و گفت: -عه؟ به من گفتن یه چیزهایی گفتن. -من یادم نیست؛ خب شما بگید . عجله داشتم به خانه برسم و از طرفی هم معذب بودم که وسط کوچه با مرد غریبه هم کلام شده ام‌. -راستش من همسرم دوران عقد فوت شدن. یادم آمد! او همان خواستگاری بود که مادر از دستش عصبی بود. کمی به من برخورد که همچنین مردی با آن شرایط پیشنهاد خواستگاری می دهد. -خدا بیامرزده شون. -یک ماهی از عقدمون گذشت؛ یه شب حالش بد شد بریدیمش دکتر گفتن تومور داره ... لحنش بغض آلود بود. به سختی ادامه داد: -خیلی دیر شده بود.. به هر دری زدیم نشد . الان یکساله رفته؛ باور کنین من توی تهران تنهام. خانواده ام شهرستانن، خسته شدم . شدم مردی که پشتیبان نداره. ادامه دارد... 🦋||🦋 @sh_hadadian74
شرمنده امروز رمان با تاخیر ارسال شد 🙂💔 اگر نظری درباره رمان و یا کانال دارید و می‌خواهید به گوش ما برسونید حتماً امشب بگید 👇🏻 https://harfeto.timefriend.net/16104799782245 چون ان شاء الله فردا نظرات شما داخل کانال قرار می‌گیره 😍
🌸بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ🌸 اِلهی عَظُمَ الْبَلاءُ وَ بَرِحَ الْخَفآءُ وَ انْکَشَفَ الْغِطآءُ وَ انْقَطَعَ الرَّجآءُ و ضاقَتِ الاَْرْضُ وَ مُنِعَتِ السَّمآءُ وَ اَنْتَ الْمُسْتَعانُ وَ اِلَیْکَ الْمُشْتَکی وَ عَلَیْکَ الْمُعَوَّلُ فِی الشِّدَّةِ وَ الرَّخآءِ اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَ الِ مُحَمَّد اُولِی الاَْمْرِ الَّذینَ فَرَضْتَ عَلَیْنا طاعَتَهُمْ وَ عَرَّفْتَنا بِذلِکَ مَنْزِلَتَهُمْ فَفَرِّجْ عَنّا بِحَقِّهِمْ فَرَجاً عاجِلا قَریباً کَلَمْحِ الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَبُ یا مُحَمَّدُ یا عَلِیُّ یا عَلِیُّ یا مُحَمَّدُ اِکْفِیانی فَاِنَّکُما کافِیانِ وَ انْصُرانی فَاِنَّکُما ناصِرانِ یا مَوْلانا یا صاحِبَ الزَّمانِ ✨الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ ✨اَدْرِکْنی اَدْرِکْنی اَدْرِکْنی ✨السّاعَةَ السّاعَةَ السّاعَة ✨الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ ✨یا اَرْحَمَ الرّاحِمینَ بِحَقِ ✨مُحَمَّد وَ الِهِ الطّاهِرین. 🌷🍃🌷🍃🌷🍃🌷🍃
9.08M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✨ سلام که من هواتو کردم ...💔 السلام علی الحسین 🖐🏻 نوکرت رو بگیر تو بغل حسین ♥️ هر شب هستم حرم تو 😍 ولی میبینم که دوباره خوابم انگار! 😞 وای از تکرار… 😭 شب به خیر ای حرمت شرح پریشانی ما🌙 🌟 التماس دعای فرج 🌟 •┄═•✨🌙•═┄• @sh_hadadian74 •┄═•✨🌙•═┄•
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
بِسْــــــمِ‌اللَّهِ‌الرَّحْمَـنِ‌الرَّحِيــمِ 🖤🍂