گاهی وقتا اونقدر احساساتم سر به فلک میکشه !
که حس میکنم لازمه یکی کمکم حملشون کنه ...
پاییز فصل تازهی عاشق شدن شدهست
پاییز فصل بوسه و سیب و دهن شدهست
پاییز این همیشهی نارنجی کبود
لبریز حرف و تخمه و شعر سخن شدهست
پاییز !یک سوال ، مرا گیج میکند
روحت چرا غزل به غزل عین من شدهست
روحت همان انار ترک خوردهی عقیق
انگار قلب پر ترک سرخ زن شدهست
یا نه شبیه تیشه فرهاد اشک ها
در بی قراری غم او کوهکن شدهست
زرد است برگ شاخه ی بادام و من هنوز
روحم لبالب از عطش خواستن شدهست
روحم شبیه رنج زلیخای شعرها
دلبستهی ابولهب پیرهن شدهست
خیره به اتفاق به یک عالمه نگاه
خیره به چرخ آهنی یک ترن شدهست
پاییز ایحواس پر از پرت پنجره
بوسه به بوسه حیرت تو صف شکن شدهست
حیرت تر از بلوغ پر از گندم و ترنج
درگیر جنگ جزر و مد تن به تن شدهست
پاییز ای شراب نخورده همیشه مست
دلتنگیام شبیه اویس قرن شدهست
می خواستم نگویمش این را که ناگهان
قلبم اسیر دست سهیل یمن شدهست
گر چه ندیدهست که عاشق شدم ولی
شعرم لبالب عطش پر زدن شدهست
توی حیاط رفتم و دیدم که کم کمک
گلدان خشک باغچه بی نسترن شدهست
هو هو کسی میان غزل چای می خورد
آیا دوباره موسم عاشق شدن شدهست ؟
#زینب_حسامی
کسانی که در روحمان گُل میکارند را
کجای دلمان بگذاریم
که خوب نگهشان داریم؟