eitaa logo
‹ ازࢪفـٰاقٺ‌ٺـٰاشھـٰادٺ🇮🇷 ›
528 دنبال‌کننده
2هزار عکس
902 ویدیو
9 فایل
-بسم‌اللّھ‌!. الہی‌به‌امیدٺو!. ‹ درڪولہ‌بـٰارخودچیزۍ‌ندارم؛ غیرازدلۍ‌مسٺِ‌شوقِ‌شہـٰادٺ › شروع:‌¹³-⁹-¹⁴⁰¹ پایان؟!‌ان‌شاءالله‌ظہور‌مولا:) - وقفِ‌آسید‌مهدی:) - برای‌آرمان:) ج‌ـآنَم‌بہ‌‌گوشم!.📻🌱 https://harfeto.timefriend.net/16705158497000
مشاهده در ایتا
دانلود
‌‹بسم‌ِ‌اللھ🌱›
-السلام‌علیڪ‌یااباصالح‌مھدی✋🏾❤️!
‹ ازࢪفـٰاقٺ‌ٺـٰاشھـٰادٺ🇮🇷 ›
💔
Zaker-GolchinFatemieh1384[05].mp3
6.98M
پرچم سرخ گنبدت دل منو خون میکنه دلم می خواد که من بیام ضریحتو در بر بگیرم اون قدر بگم حسین حسین تا که ز عشقت بمیرم😄 چی میشه یابن فاطمه یه گوشه چشم نیگام کنی با اون نگاه فاطمی دلمو کربلا کنی💔🥺 @sha_god
هدایت شده از الحمدالله
سلام🌸 یه هدیه ی خاص براتون داریم ابتدا نیت کنید و از بین عدد ۱ تا ۱۰ یک عدد انتخاب کنید و روی پاکت اون شماره بزنید و هدیه تون رو دریافت کنید🌸 پاکت 1️⃣ پاکت 2️⃣ پاکت 3️⃣ پاکت 4️⃣ پاکت 5️⃣ پاکت 6️⃣ پاکت 7️⃣ پاکت 8️⃣ پاکت 9️⃣ پاکت 0️⃣1️⃣ این نامه‌ها برگرفته از توقیعات امام زمان برای شیعیانشون هست. این پیام رو برای دوستانتون هم ارسال کنید و این هدیه ی زیبا رو بهشون عیدی بدین🌸
♥☁️♥☁️♥☁️♥☁️♥☁️♥☁️♥☁️ ♥☁️♥☁️♥☁️♥☁️♥☁️♥☁️ ♥☁️♥☁️♥☁️♥☁️♥☁️ ♥☁️♥☁️♥☁️♥☁️ ♥☁️♥☁️♥☁️ ♥☁️♥☁️ ♥☁️ ♥ "بِ نامِ خالق خوبیها" ─┅═❥⊰بِ سوٓیِ جٰانْ⊱❥═┅─ با ایستادند ماشین، افکارش را رها کرد. در آینه بغلِ ماشین، نگاهی به سر و وضعش انداخت و دستی به روسری اش کشید. پس از برداشتن کیف نقلی اش از ماشین پیاده شد. همین که صدای قفل ماشین به گوش خورد، حسین به راه افتاد و نورا هم به دنبالش! حسین مجدد شماره مادرش را گرفت. _الو.. سلام مامان، ما رسیدیم شما تخت شمارهٔ چندین؟ همون قبلیه یا نه! اها... ۲۵... باشه باشه اومدیم. فضای اطرافش بوی تازگی می داد. با اینکه خسته بود و دلش می خواست در تخت گرم و نرمش به خوابی عمیق برود، اما خنکی که با تنفس وارد ریه هایش می شد، وجودش را سرحال کرد. با استقبال فراوان تمام هوای خنک را حس می کرد. درست مثل زمانی که در مدرسه نفسی عمیق می کشید، محکم اما نرم و با لطافت چند بار نفسی از سر آسودگی کشید. از دور شمارهٔ ۲۵ به چشمش خورد. قدم هایش را تند تر کرد. سرش را به طرف حسین برگرداند و همزمان گفت: _اونجاس.. کفش هایش را در آورد و روی تخت نشست و همراه با نفس نفس زدن سلامی به روی پدر و مادرش گفت. _کجا هستین شما؟... حسین کو؟ تا نورا میخواست جواب بدهد حسین با سلام بلندی جلوی تخت ایستاد. حسین در حالی که رو به روی پدر و مادرش و در کنار نورا نشسته بود لب باز کرد: _چرا اینجوری نگاه می کنین؟ مگه تقصیر منه دیر رسیدیم؟ از نورا خانم بپرسین که بیست دقیقه جلوی مدرسه ایشون معطل شدم! مادر با چشمانی که در آن کمی اخم موج می زد به نورا نگاهی انداخت. می خواست چیزی بر زبان بیاورد، اما پدرش پیش دستی کرد و گفت: _خب حالا که به سلامتی رسیدین. با چشم هایش به دیس غذا اشاره کرد و اضافه کرد: _از دهن میفته... قاشقش را برداشت. _بسم الله... پارت روزانه🌸🍃 پ.ن: ❤️ https://harfeto.timefriend.net/16705158497000 با گوش جان شنوای نظراتتون هستم♡ کپی ❌نکنید لطفا ♥ ♥☁️ ♥☁️♥☁️ ♥☁️♥☁️♥☁️ ♥☁️♥☁️♥☁️♥☁️ ♥☁️♥☁️♥☁️♥☁️♥☁️ ♥☁️♥☁️♥☁️♥☁️♥☁️♥☁️ ♥☁️♥☁️♥☁️♥☁️♥☁️♥☁️♥☁️
‌‹بسم‌ِ‌اللھ🌱›
-السلام‌علیڪ‌یااباصالح‌مھدی✋🏾❤️!
هَم‌حَسرٺ‌ِڪـربلاوهم‌دَࢪدِفࢪاق؛ بیچـٰارھ‌دلـم.. چھ‌صبࢪِخوبۍداࢪد..!💔✋🏾