eitaa logo
گلدوزی شآلی 🌷
181 دنبال‌کننده
536 عکس
56 ویدیو
4 فایل
‌بسم الله 🌙 ‌ دست‌سازه‌ها و روزمرگیِ یه مامان عاشق در مورد گلدوزی، کتاب، فیلم، هنر و ... ‌‌« اینجا کانال اصلی شالی » 👈 مدتی سفارش‌گیری نداریم ‌ ارتباط با من: @Bipelak213 ‌ آثار گلدوزیم: @shaaliart1 _ارسال از تهران/قائمشهر به سراسر ایران عزیز 🕊📦
مشاهده در ایتا
دانلود
• یادداشتم راجع به حوض خون 🫀 لحظاتی که کنار حوض خون می‌گذرند قابل تحمل نیست، چه برسد به اینکه همزمان عزیزت نیز مقابل گلوله دشمن باشد. کتاب "حوض خون" روایت زن‌هایی ست که در بحبوحه جنگ ۸ ساله، در رختشوی خانه اندیمشک لباس و پتوهای جنگی را می‌شستند درحالیکه همسر، فرزند و برادرشان در جبهه می‌جنگید. تصور کنید، چه در دل این زنان می‌گذرد؟ چه دغدغه‌هایی دارند؟ کتاب لحظات زنانه‌ی حیرت انگیزی را به تصویر می‌کشد، زنانی که امروزشان شبیه دیروز نبود. - چه اسم شایسته‌ای برای کتاب انتخاب کردند و چقدر زیبا روایتشان کردند. - در برابرشان احساس کم کاری می‌کنم احساسِ هیچّی. چه اندیشه مقدسی دارند. بعضی بی‌سواد و فقیرند اما دلشان مُضیف خدا و شهداست. - از سختی آمدنِ خانم‌ها به رختشوی خانه نوشته بود. با خود میگویم روز قیامت لازم نیست اعمالم را با اهل بیت (ع) بسنجند، همین خانم‌های رختشوی خانه برای رو سیاهیم کافی‌اند. [ امیدوارم این کتاب رو همه‌ی ایرانیان بخونن 🌹 ]
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
شب رغبت‌ها 🌙🌧 از خدا بخواهید، رغبت‌هایِ یک سال شما را هدایت کند. -آیت‌الله جوادی آملی
گلدوزی شآلی 🌷
بسم‌الله 🌱 از شهید خواهش کردم تا هر طور شده من را به جمعِ خوش‌سعادت‌های دیدار با خانواده‌اش راه دهد. چند هفته‌ای بود که دوست داشتم به دیدار و اجتماعات خوب بروم ولی پای اراده نداشتم. شیطان خوب نقاط ضعفم را شناسایی کرده بود. اینطوری تنها راه چاره‌ام را خواهش و التماس از شهید دیدم. شب بسته‌ی هدیه گلدوزی‌ام را آماده کردم. چندین بار از خواب بیدار شدم، نمی‌دانم شوق دیدار بود یا نگرانیِ خواب ماندن. نام شهید را نشنیده بودم؛ شهید ملک‌محمدی. پدر شهید با چهره‌ای شیرین و دوست داشتنی دعوتمان کرد به داخل خانه. خانه‌ای پر از صفا و صمیمیت که آدم را جذب خودش می‌کرد. انگار که در خانه‌ی پدری خودت هستی. مادر شهید چای خوشرنگی برایمان آورد و کنارمان نشست. پسرم حیدر باعث شد کلمات زیادی را با خانواده شهید رد و بدل کنم. این برای من یک بُرد بزرگ است! همیشه این آرزو را داشتم که بتوانم دیدار بروم اما نگرانیِ چگونه حرف زدن با این خوبان، ابهامِ دلم بود. کوچولوی دوست داشتنی‌ام حالا دارد مرا بزرگ می‌کند؛ پدرشهید کیسه‌ی جادویی هدایایش را باز کرد و به همه‌مان رزقی داد. می‌خندید و می‌گفت "ببین چشمامو بستم، ناحقی نشه بینتون". سربندِ نصرالله را برداشت و بر گردن پسرک انداخت. مادرشهید پرتقال‌ها را در سینی چید و آورد. سرآخر حیدرِ پنهان شده در کاپشن، در یک دست پرتقال و دست دیگر انار، سربند بر گردن و جیب پر از شکلات، "ممنون" و "دَدَ" گویان خداحافظی می‌کند و همه با حالی خوش از خانه خارج می‌شویم. در دل می‌گویم پسر دادید که دین و میهن ندهیم و ما اینجا وظیفه داریم بدویم تا قدردانتان و بهتر از آن در مسیر خودتان باشیم. 🧡 ۱۴۰۴/۱۰/۴