ساعت 11:22 دقیقه شب .
یه چشمی دارم تایپ میکنم . یه گروه از مهمانا رفتن و گروه دیگه ای موندنه که زیاد مهم نیستن
میتونم همچنان با ایگنور کردنشون به زندگی ادامه بدم . چند روز پیشم همین فکرو میکردم اما فکر
میکنم اینا همش حرفه . .
آدم نمیتونه بی تفاوت باشه نسبت به حرفای آشناها ، به همون لحظهای که برمیگردن میگن : درسات چطوره؟ و استرسی که توی تنم جریان پیدا میکنه حاکی از اینه که
" من هنوز آماده نیستم "
نسبت به بالای سفره قسمت مردونه که از هر نوع غذا بهترین قسمتش اونجاس و تنها چیزی که پاییم سفره برای زناس ظرفایی هستش که بالا جاشون نبود دیگه . من حتی نسبت به دستای سردش ، گریههاش توی بغلم ، عیدی دادنش ، اضطراب داشتنش ، درددلاش که چقدر از شوهرش متنفره ، با پسردایی گرم گرفتن و هزارتا حرف پشت سرش زدن ، درد کمر ناشی از سرپا موندن زیاد ، سیگار نیمه سوخته کف حیاط ، گلای پرپر شده توی باغ ، نگاهای غمگین ، خنده های دروغی بی تفاوت نبودم .
چشمم دور تا دور خونه میچرخید
ما همچنان که آشناییم خیلی غریبه ایم .
نمیدونیم پشت چشمای هر فرد چه داستانیه و این خنده های و شوخی های فامیلی کدومش واقعیه
من نتونستم مثل اونا بی تفاوت باشم .
هندزفری رو از گوش چپ به راست میبرم .
خیلی وقته شیر قهوه نخوردم . شاید اگ یه شیر قهوه توی دستم بود میتونستم از دنیای دروغی جدا بشم . نمیدونم دقیقا .
مهدیس . . دلم برای سلام های ساعت ده شب تنگ شده .
نتونستم زیاد باهاش از روزام بگم
هم اون درگیر بود و هم من . متاسفم !
این اولین و آخرین روزنگاری فروردین ۱۴۰۱عه.
دیگه وقتی نمونده باید خودمو حداقل نصف و نیمه آماده کنم با اینکه هیچ امیدی به قبولی ندارم
دعا . . برام دعا میکنید دیگه ؟!
تو این مورد شماهم بی تفاوت نباشید
من بیشتر از هروقت دیگه ای به دعا و انرژی نیاز دارم .
مراقب خودتون باشید
۱۴۰۱ سالِ خوبی براتون باشه
عیدتون مبارك
- خدافظ -
خاک نخوره اینجا.
۲۸. ۲۹. ۳۰ روز مونده برگرده دیگه اگه خدا بخواد.
دعاش کنید، با فولاچتی انرژی برگرده.♥️
که صددرصد اینجوری میشه انشاءالله.
ساعت 10:00 شب. .
ایتا....غریبِ خاک خورده . .
چمدونام رو باز نمیکنم اومدم سر سری یه نگا بندازمو دوباره برم تا بیست روز دیگه
صندوقی ک پر شده از پیام های نخونده شده
جدا خوشحالم کرده . .
ادم هایی ک ترک کردن این محفل شبانه عروضی رو
خوش اومدن و خوش رفتن
ولی کسایی ک موندن شاید هم یادشون رفته ک برن
به هر حال چشمای تک تکتون رو میبوسم و از این راه دور میگم که چقدر چقدر دلتنگتون بودم
با اینکه کم کم داشتم سرد میشدم از ایتا
ولی محبتتاتون فراموش ناشدنیه
راستی شیر قهوههام هنوز پابرجاس ..
بعد هر امتحان کتابشو میزارم توی کشابا و از توی لیست خطش میزنم
این شاید بزرگترین حس خوب این روزام باشه
راستشو بخواین اصلا بهم آسون نمیگذره
نهایت تلاشم رو صرف این روزا کردم
اما کمترین نتیجه رو میگیرم
انگار ک اصن دارم از اینور شیشه غذای اونور شیشه رو لمس میکنم
منی ک باید هشت ساعت خوابمو حتما داشته باشم
الان شبانه روزی بین سه ساعت تا یک و نیم ساعت میخوابم
و این ضربه بزرگیه برای مغزم