eitaa logo
دانلود
روزی که در کلورادو آزمایشگاهم آتش گرفت دنیا در برابر چشمانم تیره و تار شد، و مردمی را دیدم که با هیجان و خنده در حال تماشای آتش گرفتن آرامش خود هستند. در آن آزمایشگاه چهل اختراع نوین وجود داشت که نتیجه ده سال تلاش من بود، می‌شد انسان ها را در برابر هر چیزی آماده و بی نیاز کرد، اما همه تبدیل به خاکستر های تاریخ آن آزمایشگاه شدند، انسانیت فراموش شده ترین مفهومی است که می‌شناسم. من هیچ‌گاه توهمات خود را برای دیگران مقدس نخوانده‌ام، فرق واقعیت و توهم را می‌دانستم اما سال هاست به این واقعیت رسیدم که انسان هادیگر قدرت تشخیص ندارند، زیرا هر بار اشتباهات آنها بزرگتر و عقل شان کوچک‌تر می‌شود. _تسلا
شما به خوبی می‌دانید که پایانِ من هم مرگ است، حتی اگر زندگی‌‌ای دیگر آغاز شود. اما اگرچه زندگی‌ای شکوفا شود یا وجودم بخشکد، سخن‌هایی دارم که شما باید آن‌ها‌را بشنوید. من ادعای برتری بر کسی ندارم و خویش را، فردی آگاه و دانا نمی‌دانم. فردی هستم که خویش، حتی به گفته‌ها و باورهای خود مشکوک است و خودش را زیرِ سوال می‌برد، تا جوابِ نهایی را بیابد. اما به راستی مگر هر سوالی هم جوابی دارد؟ هر سرنوشتی ابدیتی شیرین دارد؟ شما اندوهگین می‌شوید و وضع خودتان را به تصویر می‌کشید، و با صدایی رسا اعلام می‌کنید که خیر! هر سوالی جوابی ندارد. اما این را چگونه به درونم اثبات کنم؟ درونِ من، هزاران‌نفر در هم تنیده‌اند، که کسی افسانه می‌گوید، کسی شعر می‌خواند، کسی می‌ماند و کسی خودش را سر به نیست می‌کند. لیکن، دردِ من این نیست. آن‌چه مرا بسیار مغشوش خود کرده، این است که نمی‌توانم حتی قضیه‌ی اثبات را، به خود اثبات کنم. پرسش‌ها، سربلند می‌کنند، زاد و ولد می‌کنند و من حتی پاسخِ یک پرسش را نیز نمی‌دانم.‌ این‌که من واقعاً، چه کسی هستم؟ شما می‌خندید و می‌گویید: این دیگر چه سوالی‌ست، تو شبگردی و شیدای شب. ولی حتی هیچ‌کس هم نمی‌داند که این منِ رنجور، چرا دل به تاریکی بست، درحالی که خودش، خورشیدِ هفت آسمان بود. هیچ‌کس توجه‌ای نمی‌کند، و هیچ‌کس نمی‌فهمد که من با درونم، بسیار بیش‌تر از جهانِ بیرونم، مشغولِ گفتگو هستم. همه‌ی ما_تک‌تک‌مان_ شاهد این هستیم که بسیار مدعیانی توخالی، و بسیار افرادی ترسو هستیم.‌ اما هراسِ ما از دیگران نیست، از خودمان است که هیچ‌کس آن را نمی‌فهمد. مبادا، مبادا، که گمان کنید من هم با شما در یک قشر قرار دارم.‌ من ادعایی ندارم اما بایست بگویم که من، مانند شما نیستم. و چه بسا ترسِ من این است که من را درک کنند، من را بفهمند. زندگی من چه به پایان برسد، چه به باغی زیبا بدل شود، هرگز حاضر نیستم شکوفه‌ای خفته در زمین، در میانِ شما کرم‌ها باشم. حاضرم سوگند یاد کنم که می‌توانم قیدِ این پرسش‌های بی‌پاسخ را بزنم، اما هرگز حاضر نیستم فردی چون شما باشم.(اما اگر این پرسش‌ها نباشند، چه چیزی من را نسبت به شما متمایز می‌کند؟) اندوهگین نشوید و یا خنده‌ای مضحک سر ندهید که از خدایم هم باشد، که فردی هم‌چون شما باشم. عذرخواهم و شما باید خودتان بدانید که گرچه از این سخن‌ها که مخاطب‌شان تک‌تک شما هستید، ناراحتم؛ اما هرگز نادم نخواهم شد از این صحبت‌ها. چرا که شما هم باید حقیقت را بدانید، حتی با وجود این‌که همگی برده‌ی بهتان شده‌اید. شماها تنها به خودتان می‌اندیشید، این‌که زمانِ شام با چه سیر خواهم شد و به کجا خواهم رفت تا اندکی، درمورد دیگران صحبت کنم و به دیگران بخندم. حتی اگر مبتذل‌ترین فرد خودم باشم. شماها عقلی دارید برای اندیشیدن، و قلبی برای درک کردن. اما آن‌جا که باید عقل کار کند، تعصب را به کار می‌گیرید، و آن‌جا که باید کسی را درک کنید، او را قضاوت و انکار می‌کنید. حتی اگر صبح تا شام کسی باورهای شما را به چالش بکشد، تنها با مغلطه‌هایی تحقیر‌آمیز و حمله به شخصیتِ آن فرد، خود را به نفهمی خواهید زد. ساده‌تر بگویم، گوشِ شنوایی دارید، اما از آن استفاده نمی‌کنید، تا مبادا که خراب شود. از فرهنگِ خود هم بیزاری می‌جویید، هم از فرهنگِ بیگانگان استفاده می‌کنید، هم کسی را هم که چون شماست، به تمسخر می‌کشید.(گویی حتی خودتان هم نمی‌دانید چه عقیده‌ای دارید.) و من نمی‌دانم. واقعاً نمی‌دانم در میانِ شما دیوانگان، چه می‌کنم. شما من را بیگانه می‌خوانید و من با افتخار می‌گویم حتی یک بیگانه هم، عقاید و سوالی دارد که به آن فخر کند. اما شما به همه‌چیز خودتان فخر می‌ورزید، و همین است که زندگیِ ما را به گند کشیده. این‌که فکر می‌کنید، هر افتضاحاتی، در موقعیت با خودش، شاهکاراتی به حساب می‌آید. از من خواستار توضیح در این‌باره می‌شوید، اما خودتان هم می‌دانید قضیه از چه قرار است، فقط می‌ترسید آن را به خود اقرار کنید. سرم درد می‌گیرد هنگامی که به شماها، و کارهای شما می‌اندیشم. از شما بیزاری ندارم و دلم هم برای‌تان می‌سوزد، این‌که در خوابی فرو رفته‌اید، که هیچ بیدارکننده‌ای ندارد.(خودتان نمی‌خواهید داشته باشد.) پس من در مقایسه با شما و زندگی‌ای ابدی، همان مرگ و سر به نیست شدن و سوال‌هایی بی‌شمار را برمی‌گزینم، تا مبادا که با قرار گرفتن در جمعِ شما، من را هم به کسی مانند خودتان بدل کنید. پس بیایید به این دژِ محکم بنده احترام بگذاریم و از یکدیگر دوری جوییم. با تشکر، شب‌گرد.
شب‌گرد
زیادی زیباست =)
خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پرید و پنجه به خالی زد که عشق ـ ماه بلند من ـ ورای دست رسیدن بود گل شکفته ! خداحافظ اگر چه لحظه ی دیدارت شروع وسوسه ای در من به نام دیدن و چیدن بود من و تو آن دو خطیم آری موازیان به ناچاری که هر دو باورمان ز آغاز به یکدگر نرسیدن بود اگر چه هیچ گل مرده دوباره زنده نشد اما بهار در گل شیپوری مدام گرم دمیدن بود شراب خواستم و عمرم شرنگ ریخت به کام من فریبکار دغل پیشه بهانه اش نشنیدن بود چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم تمام عمر قفس می بافت ولی به فکر پریدن بود _منزوی
یکی بهم گفت که: ژانر دارک رومنس یه چیز عادیه، و کسی از همون خشونت‌ها خوشش میاد. باید بگم که: بله، درست عرض کردن، خشونت، قتل، تجاوز یه چیز عادیه و این‌طوری نیست یکی تجاوز شنیدنی بگه: وا، تجاوز یعنی چی؟(به لطف جهان پر از ظلم، هر ظلمی عادی شده.) اما قتل هم عادیه، من از کسی خوشم نمیاد و تصمیم به کشتنش می‌گیرم؛ اما اگر این عادی بودن قتل، منجر می‌شد به آزادی قتل الان یا من شما رو کشته بودم، یا شما من رو کشته بودید. چون تنها چیزی که انسان رو از انجام چیزی منصرف می‌کنه، اون خسارت و تنبیه‌ای هست که باید در مقابل عملش پس بده‌.(مفهوم انسانیت رو بذارید این‌جا کنار، دارم از ساختار صحبت می‌کنم.) هر فردی می‌دونه که اگه قتل انجام بده، یا باید دیه بده یا اعدام بشه! و دارک رومنس هم یه همچین چیزیه، اون چیزهایی که درونش هستن یه چیز عادی‌ان و توی زندگی هستن؛ اما اون‌چیزها فقط برای یه نفر آزاد باشن، تا کل جامعه یه بحث دیگه‌ست! شاید تو به جنون می‌رسی و قتل می‌کنی و اشتباهت رو گردن می‌گیری، اما اگه قتل آزاد باشه دیگه هیچ انسانی زنده نمی‌مونه که بگه: قتل، چیز خوبی نیست.
شب‌گرد
یکی بهم گفت که: ژانر دارک رومنس یه چیز عادیه، و کسی از همون خشونت‌ها خوشش میاد. باید بگم که: بله، در
کتاب لاشه‌ی لطیف رو به یاد بیارید، الان آدم‌خوارای برامون یک چیز بسیار عجیبه، اما وقتی انجام دادنش عادی می‌شه که نه زندانی هست، نه نفرینی نه فلانی. یکی با خودش می‌گه: خب فلانی امتحان کرد، عیبی نداشت؛ من هم امتحان کنم چی می‌شه؟ خب همون گوشته.
شب‌گرد
یکی بهم گفت که: ژانر دارک رومنس یه چیز عادیه، و کسی از همون خشونت‌ها خوشش میاد. باید بگم که: بله، در
عادی بودن جرم، با آزاد بودن جرم برای همه خیلی فرق داره! عادیه برای یه افراد خاص( افرادی که از نظر روانی...) و آزاد بودن اون جرم یعنی برای تمامِ جهان! این خیلی فرقه. و دارک رومنس رو دارن، از یه چیز عادی برای یه افراد خاص که زاده‌ی خشونت و شهوت هستند؛ می‌خوان تبدیل کنن به یه چیز آزاد جهانی.
هدایت شده از Aaron Warner
تجاوز عادیه؟ من ارومم من ارومممممم💆🏻‍♀💆🏻‍♀💆🏻‍♀💆🏻‍♀💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔یکم فحفحبمعینعیلیینابلیتیتعبتغبتتغیتینفژغنیعنبنعبتب
هدایت شده از شبگرد
ببین، عادی این‌جا به معنای انجام دادن نیست
هدایت شده از شبگرد
ادامه رو بخونید؛ گفتم جوری نیست که یکی تجاوز شنید بگه: تجاوز چیه؟
هدایت شده از شبگرد
از نظر شناخت، یه چیز عادی شده. وقتی غیر عادی می‌شه که کسی بدونه چی هست کسی نه.