هدایت شده از آذر.
از بزرگسالی خوشم نمیآد منو برگردونید به زمانی که برایِ غلط املایی هایِ کلاس اولم گریه میکردم. به زمانی که پیدا کردنِ دوست پروژۀ عظیمی نبود و به بهانۀ تکالیفِ مدرسه میتونستیم شمارۀ فردِ مورد علاقهمون رو داشته باشیم و با اون ارتباط بگیریم. به زمانی که اشك ریختن رو جزو پروژههامون نمیذاشتیم. به زمانی که فقط برایِ استخرِ توپ و بستنیِ کیمِ بعدش ذوق داشتیم. به زمانی که هیچچیز رو نمیپذیرفتیم و برایِ هر اتفاقِ کوچکی روزها عزاداری میکردیم. بزرگسالی واقعاً سخته. تو تلاش میکنی، دوستات تلاش میکنن، تو افسردهای و دوستات افسردهن، اما همگی باهم سعی میکنید که زنده بمونید و با شکستگی به راهتون ادامه بدید.