هدایت شده از اندوهپرست.
Michael Giacchinobundle_of_joy.mp3
زمان:
حجم:
7.1M
- نامۀ اول، جُمعه.
آیدایِ عزیزم که از نور و عروسک و روشنی نشأت میگیری، دیانایِ آبی و دور، مهسایِ ناز، تارا و مائدهی عزیزم، حانیۀ دوستداشتنی، وانیایِ اَمن و مأوا، خانومِ میم و حامیم عزیز، تسنیمِ پرستیدنی، پرنیایِ لطیف، حدیثۀ شیرین، سوهیوکِ شیفته، شادیِ زیبا مثلِ نور، لیلی و آرنایِ عزیز، وارشِ فرهیخته، بلانکا و اسماء با همزهی آخر و پارمیدایِ عزیزِ قلبم، آیهانِ همیشه پناهگاه، نیکس و میویس و اسکاتِ گیلاسی، وانیایِ ملیح و ستارۀ عزیزِ من، فاطمهی زیبا مثلِ شرقیِ غمگین، ویولتِ ظریف، مجهول، نرگس، ریحانه، سما، آلاء و نازنینِ خوشقلب، الینایِ عزیز، ماهی و نازِ بانمک، النایِ صبور، پریزاد، تیامی، رزالینِ و وایولآیِ بامزه، پروانه و لیلیِ قصه گوء، عسل و سارهی دوستداشتنی، تارایِ عزیز، ماهلین و ستارهی پرستیدنی، مَه، یرین و کوردلیایِ عزیزم، هاله و هارویِ مملو از حسِ خوب، آنوشا و رهایِ متفاوت، لونیکایِ پرمحبت، ستایش و هستیِ عزیز، آیسان، رؤیا و سهایِ عزیز، بچههایِ گپِ رزالین، ریحان، آبان، یکتا، نیلی، لیا، آگاتا، نور، نویسندهی نقلی، آبیِ عزیز، محیایِ قصهگو، ممبرهایِ اینجا و افرادی که دیگه در کنارم نیستن [ یاسین، پارمین، آرمینا، هلینا، مهلا و رها ] و در نهایت، مهسایِ عزیزم که قلبِ عروسکیم رو روشن کردی؛ ممنونم که دقایقِ امسالم رو زیبا و حقیقیتر کردید و آغوشِ ستارهای بهتون ⭐️
- نِلی از اندوهپرست.
دُر.
- نامۀ اول، جُمعه. آیدایِ عزیزم که از نور و عروسک و روشنی نشأت میگیری، دیانایِ آبی و دور، مهسا
خدای من، وقتی اسمم رو اونجا دیدم اصلاسایذیذیددبدب😭☀💘 ممنونم، ممنونم زیباترین
در تار و پود حرفهایش شکافی افتاده بود که کمکم بیشتر و عریضتر و در نهایت تبدیل به سکوت شده بود.
سن عقل | ژان پل سارتر
دُر.
[ باورم نیست که خیبرشکن از پا افتاد حضرت واژه ی «برخاستن» از پا افتاد ]
باورم نیست که خیبر شکن از پا افتاد
حضرت واژه ی برخواستن از پا افتاد
کم نمکدان تو را هر که نمک خورد شکست
باز با زخم سرت کعبه ترک خورد شکست
هر شب کوفه منور ز نگاهت میشد
شمع بزم فقرا صورت ماهت میشد
هدایت شده از عیون.
دیدی چیشد عزیزِ من؟ دیدی؟
دیگه به اون سنی رسیدیم که همیشه تو بچگی میخواستیم. میخواستیم شبیهِ آدم بزرگا بشیم. بزرگونه حرف میزدیم و کلمات قلمبه سلمبه از زبونمون نمیافتاد، هر چند به اشتباه و با تلفظهای غلط و غلوط و یکی در میون. بزرگونه راه میرفتیم و کفشِ n سایز بزرگتر، پامون میکردیم که یکم بزرگتر بنظر بیایم. کیفِ عروسکیِ پولکدارمون رو به تقلید از مامان مینداختیم روی دستمون و از مغازههای فرضی و خیالیِ توی ذهنمون خرید میکردیم. از بچههامون که نقششون رو به عروسکها داده بودیم، پرستاری میکردیم چون سرما خورده بودن و سرفه میکردن تو خیالِ ما. لباسای گل گلیِ ۳x تن میکردیم و حسابی بزرگ میشدیم علیالظاهر. ما به این سن رسیدیم، ما آدم بزرگ شدیم، ولی تازه میفهمیم چرا آدم بزرگا میگفتن از بچگیمون لذت ببریم.
میدونی عزیزِ من؟
آدم بزرگ بودن، اونقدرا هم خوب نبود.