در تار و پود حرفهایش شکافی افتاده بود که کمکم بیشتر و عریضتر و در نهایت تبدیل به سکوت شده بود.
سن عقل | ژان پل سارتر
دُر.
[ باورم نیست که خیبرشکن از پا افتاد حضرت واژه ی «برخاستن» از پا افتاد ]
باورم نیست که خیبر شکن از پا افتاد
حضرت واژه ی برخواستن از پا افتاد
کم نمکدان تو را هر که نمک خورد شکست
باز با زخم سرت کعبه ترک خورد شکست
هر شب کوفه منور ز نگاهت میشد
شمع بزم فقرا صورت ماهت میشد
هدایت شده از عیون.
دیدی چیشد عزیزِ من؟ دیدی؟
دیگه به اون سنی رسیدیم که همیشه تو بچگی میخواستیم. میخواستیم شبیهِ آدم بزرگا بشیم. بزرگونه حرف میزدیم و کلمات قلمبه سلمبه از زبونمون نمیافتاد، هر چند به اشتباه و با تلفظهای غلط و غلوط و یکی در میون. بزرگونه راه میرفتیم و کفشِ n سایز بزرگتر، پامون میکردیم که یکم بزرگتر بنظر بیایم. کیفِ عروسکیِ پولکدارمون رو به تقلید از مامان مینداختیم روی دستمون و از مغازههای فرضی و خیالیِ توی ذهنمون خرید میکردیم. از بچههامون که نقششون رو به عروسکها داده بودیم، پرستاری میکردیم چون سرما خورده بودن و سرفه میکردن تو خیالِ ما. لباسای گل گلیِ ۳x تن میکردیم و حسابی بزرگ میشدیم علیالظاهر. ما به این سن رسیدیم، ما آدم بزرگ شدیم، ولی تازه میفهمیم چرا آدم بزرگا میگفتن از بچگیمون لذت ببریم.
میدونی عزیزِ من؟
آدم بزرگ بودن، اونقدرا هم خوب نبود.
افسوس که تمام روابط انسانی نیاز به نوعی نقاب دارد و تنهایی آخرین گریزگاه انسانهای صادق است.
- بوف کور | صادق هدایت