هدایت شده از عیون.
دیدی چیشد عزیزِ من؟ دیدی؟
دیگه به اون سنی رسیدیم که همیشه تو بچگی میخواستیم. میخواستیم شبیهِ آدم بزرگا بشیم. بزرگونه حرف میزدیم و کلمات قلمبه سلمبه از زبونمون نمیافتاد، هر چند به اشتباه و با تلفظهای غلط و غلوط و یکی در میون. بزرگونه راه میرفتیم و کفشِ n سایز بزرگتر، پامون میکردیم که یکم بزرگتر بنظر بیایم. کیفِ عروسکیِ پولکدارمون رو به تقلید از مامان مینداختیم روی دستمون و از مغازههای فرضی و خیالیِ توی ذهنمون خرید میکردیم. از بچههامون که نقششون رو به عروسکها داده بودیم، پرستاری میکردیم چون سرما خورده بودن و سرفه میکردن تو خیالِ ما. لباسای گل گلیِ ۳x تن میکردیم و حسابی بزرگ میشدیم علیالظاهر. ما به این سن رسیدیم، ما آدم بزرگ شدیم، ولی تازه میفهمیم چرا آدم بزرگا میگفتن از بچگیمون لذت ببریم.
میدونی عزیزِ من؟
آدم بزرگ بودن، اونقدرا هم خوب نبود.
افسوس که تمام روابط انسانی نیاز به نوعی نقاب دارد و تنهایی آخرین گریزگاه انسانهای صادق است.
- بوف کور | صادق هدایت
هدایت شده از AI ویژه معلم متوسطه| مطهری
مزخرف میگویند که به تعداد آدمها ذهنیات و تصورات مختلفی وجود دارد. بشریت فقط یک ذهن و تصور دارد و همان هم دارد تیرگی میگیرد.
– خنده سرخ ؛ لیانید آندرییِف
هدایت شده از AI ویژه معلم متوسطه| مطهری
همینه که از چاقو و هرچی تیز و براقه میترسم. حس میکنم اگه چاقو دست بگیرم، حتما میزنم یکی را میکشم. چون وقتی چاقوی تیز دم دست هست، چرا نزنی و نکشى؟
– خنده سرخ ؛ لیانید آندرییِف