بچها شما خاک خوب میشناسین؟ میخوام فردا صبح که آلارم زنگ خورد بریزم رو سرم. ترجیحا دونه های خیلی درشتی داشته باشه مغزم بریزه بیرون
دُر.
[ اولین کتاب امسال ] یاد او: آقا جان کتاب خیلی خوب و قشنگی بود کهیه خانم خوشگله ای بهم معرفی ش کرد
[دومین کتاب امسال] غرور و تعصب:
همین چند روز پیش رفتم یه نمایشگاه کتابی داخل پارک که پنجاه درصد تخفیف گذاشته بود. چون میدونستم از نشر خوبی و معتبری نیستن غرور و تعصب رو خریدم که اونقدر برام مهم نبود و حتی موضوعش رو هم حتی نمیدونستم! خریدمش ( با پول عیدی هام،هیهی) گرفتم زیر بغلم اومدم خونه.
شروع کردم به خوندش و واقعاا از اونچه فکر میکردم خیلی قشنگ تر بودیمسینیدیدیددیدیت، این همون کتابیه که میتونم بگم تمام احساسات انسانی رو باهاش تجربه کردم. خشم، تنفر، خوشحالی، ذوق، ترس، غم همچیی.
این کتاب از جین آوستن هست و یه جور هایی میگن بین همه کتاباش این رو حتی خودش بیشتر دوست داشته و یه جورایی اون بچه محبوبه بوده. داستان راجب خانواده هایی بود که هرچند با هم نسبت ندارند یا نهایتا فامیل دور یا همسایه هستن اما سرونشت همه اونها بهم گره خورده. میدونید چی میگم؟ قشنگ حس قدیم رو داشت ( چی دارم میگم کلاسیکه دیگه) اون زمانی که خانواده ها با هم ارتباط و رفت و آمد داشتن، همسایه از همسایه خبر داشت و این حرفا.
شخصیت اصلی داستان الیزابت هست که بین دو خاستگار و معشوقش گیر افتاده. حالا الیزابت چکار میکنه؟ اصلا اون کسی که عاشقشه آدم درستی هست؟ اصلا اون چیزهایی که بهش معتقده چیز های درستی هستن؟ الیزابت میتونه بابت طرز تفکر متفاوتش به خودش مغرور بشه؟
کلا داستان راجب ازدواج و معیار های درست انتخاب بود. به این فکر میکردم که تفکرات از اون زمان هیچ تغییری نکرده و فقط رفته توی چارچوب رسانه و اینستا و فلان و بیسار.
مامانم وقتی مقصر پیدا نمیکنه یا مقصر زیر بار نمیره به هر طریقی شده میندازه گردن من. آره تو فلان تاریخ و فلان ساعت اینو گفتی اینکارو کردی پس تقصیر توعه