نمیدانستم آیا این اندوه است که ما را به تفکر وا میدارد، یا تفکر است که ما را اندوهگین میکند.
چارلز بوکوفسکی
هدایت شده از عیون.
نمیدونم اما شاید بزرگسالی همین باشه که همزمان وقتی خواهرزادهم با تفنگِ خیالیش به سمتم شلیک میکنه و ازم میخواد بیفتم روی زمین، یا وقتی که با اَرهی اسباب بازیش سعی داره دستِ منو ببُره و من باید اظهار درد کشیدن بکنم، همزمان با اینکه کتابِ نیمه تمومم رو روی پام گذاشتم و صفحهای که خوندم رو علامتگذاری کردم و همزمان با اینکه یک مصرعِ سرگردون توی ذهنم میچرخه و اصرار داره که ادامهش بدم و کاملش کنم، به این هم فکر میکنم که امتحانات باقیموندهی ترم قبل چه تاریخ و ساعتیه، یا حتی باید برای ادامهی ساعاتِ روز به چی مشغول بشم که با جدال فکر و دلم تنها نمونم، به این هم فکر میکنم که چقدر از "من" در گذشته باقی مونده و چقدر از "من" در خیالات و رویاها و آیندهای پرسه میزنه که عمیقاً دلش میخواد زندگیشون کنه و آخیش بگه و اصلا چقدر از "من" در همین لحظه وجود داره؟