هدایت شده از عیون.
نمیدونم اما شاید بزرگسالی همین باشه که همزمان وقتی خواهرزادهم با تفنگِ خیالیش به سمتم شلیک میکنه و ازم میخواد بیفتم روی زمین، یا وقتی که با اَرهی اسباب بازیش سعی داره دستِ منو ببُره و من باید اظهار درد کشیدن بکنم، همزمان با اینکه کتابِ نیمه تمومم رو روی پام گذاشتم و صفحهای که خوندم رو علامتگذاری کردم و همزمان با اینکه یک مصرعِ سرگردون توی ذهنم میچرخه و اصرار داره که ادامهش بدم و کاملش کنم، به این هم فکر میکنم که امتحانات باقیموندهی ترم قبل چه تاریخ و ساعتیه، یا حتی باید برای ادامهی ساعاتِ روز به چی مشغول بشم که با جدال فکر و دلم تنها نمونم، به این هم فکر میکنم که چقدر از "من" در گذشته باقی مونده و چقدر از "من" در خیالات و رویاها و آیندهای پرسه میزنه که عمیقاً دلش میخواد زندگیشون کنه و آخیش بگه و اصلا چقدر از "من" در همین لحظه وجود داره؟