eitaa logo
دُر.
91 دنبال‌کننده
1.9هزار عکس
220 ویدیو
4 فایل
غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری *ابتهاج . کپی؟ اَخه
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از Ekhrajiha | اخراجی‌ها 🚩
547.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ادمینای کانالای روزمرگی ایتا، در انتظار اینکه ایتا محدودیتا رو برای همه کانالا برطرف کنه.. @Ekhrajiha
از وقتی اینترنت قطع شد هر رورز یادداشت کردم که وقتی وصل شد بفرستمشون😭🤣
تاحالا جوابای ریاضی رو واسه یه نفر تو تماس نخونده بودم که اونم تیک خورد ثابت کن ایرانی: از 19 دی 1404 ساعت 8
از خجالتی بودن و اضطراب اجتماعیم در این حد بگم که هزار ساعت واسش توضیح دادم مسئله های طولانی رو ولی خودم اینهمه گیر دارم تو ریاضی روم نشد بهش بگم
اون بیرون آخرالزمانه من دارم کتاب جدیدم رو باز میکنم چونکه تعطیل شدیم😔🤣
در اتاقمو باز گذاشتم اگر اتفاقی افتاد بتونم سریع فرار کنم
« این از جنگ هم دلهره آور تره»
اینا مال همون روز اوله، 19 دی
دُر.
دهمین کتاب امسال ۱۴۰۴" مرگ ایوان ایلیچ داستان روایت زندگی و" مرگ ایوان ایلیچ " است. از زمانی که نو
"یازدهمین کتاب امسال 1404" سانحه / تصادف در این دوازده سال اخیر تمام تلاش ام را برای درکِ بچه دار بودن رو تجربه کنم! هم من و هم همسرم. از زمان، مال و اعتبارمون گذشتیم اما فایده ای نداشت. حالا یه مسیر جدید داشتم. مطمئنم میتونستم از پسش بر بیام و خانواده امون رو کامل کنم! امتحان ریاضیم لغو شد و چه فرصتی بهتر از این برای منی که بیش از یک ماهه کتاب نخوندم؟ بازم مثل یکی پس از دیگری خیلی رندوم برش داشتم و شروع به خوندن کردم حقیقتا قصد نداشتم بشینم پاش و بخونم فقط میخواستم چند صفحه بخونم. صد صفحه که خوندم خواستم بزارمش کنار و بخوابم ولی تو فکر اینکه تهش چی میشه نذاشت بهتون قول میدم نتونید تهش رو حدس بزنید و این از ویژگی های قلمه بانو مک فادن هست. در واقع این کتاب مال داداشم بود، که قاپیدمش دقیقا مثل یکی پس از دیگری. داداش اسکلم از نشر پرتقال خریده اش که با اسم سانحه چاپ شده و فکر میکنم نسبت به نشر نون شاید سطح پایین تر ترجمه شده باشه چون نشر پرتقال بیشتر برای کودکان کار میکنه. نمیدونم ولی جالب بود و تونست منی که خیلی وقته جنایی نخوندم رو حسابی سرگرم کنه!
دُر.
"یازدهمین کتاب امسال 1404" سانحه / تصادف در این دوازده سال اخیر تمام تلاش ام را برای درکِ بچه دار ب
همون شب وقتی خبر اومد تعطیل شدیم تا صبح بیدار موندم و خوندمش و بعد بارون اومد
راضیه:« مگه میشه کسی به خدا اعتقاد نداشته باشه؟»