هدایت شده از قالیِچایخورده
[ بیگانه ]
بیگانه ای را درون آینه میبینم و به حالش تلخند میزنم،حیران و ویران است!چشمهایش از ندیدنها لبریز است،لبش از نبوسیدنها بیزار است،گوشهایش از نشنیدنها پریشان است.خال کنار گوش بیگانه بوسههای او را تمنا میکند،چشمهایش از دلتنگی به ستوه آمده اند!
پیچک عشق قلبش را میآزارد و او را اندر قفس چشمهای معشوقش زندانی میکند.تمام بیگانه به انتظار نشسته است.تمامش کو؟معبودش را میگوید که به دادش برسد،معبود و بیگانه هر دو میدانند که درمان درد بیعلاج بیگانه فقط حضور معشوق است.
یعنی روزی او سهم بیگانه میشود؟بیگانه به راه خیره میماند و در پی او چشمانش را در حفره میرقصاند،شاید تا به ابدیت!
هدایت شده از قالیِچایخورده
میخواستم بمانم،رفتم.میخواستم بروم،ماندم.نه رفتن مهم بود ونه ماندن،مهم من بودم که نبودم!
کلیدر هر دو جلدش یک کتابه، بعد چندین جلده این
بابام گفت خوبه بخرش، چنده؟ 250؟
گفتم نه پدر من 2 و خورده ایه🤣
هدایت شده از دُموعْ .
در نهایت کاغذها هستند که تکههای وجود مرا حمل میکنند. آدمها امانتدار خوبی نیستند و هر تکهای از روحم را که بهشان میسپارم گم میکنند. آنوقت باید مدتها دنبال خودم بگردم و پیدایش نکنم. پس به کاغذها پناه میبرم. دلآسوده روحم را تکه تکه میکنم و به نام واژه، در جان اوراق به خاک میسپارم. باشد که ریشههای روحم در تن کاغذ بدود و دگربار مَنی متولد شود.