بسکه آن لبخند سحر دلفریبی ساختهاست
آدمی مثل من از دنیا به سیبی ساختهاست
خاکیان بالاتر از افلاکیان می ایستند
عشق از انسان چه موجود غریبی ساختهاست
دوستی در پیرهن دارم که با من دشمن است
اعتماد از من برای من رقیبی ساختهاست
زهر می نوشاند و من شهد می پندارمش!
عقل ظاهربین، چه تردید عجیبی ساخته است
هرچه می بارد بر این صحرا نمی روید گلی
چشم شور از من چه خاک بی نصیبی ساخته است
من دوای درد خود را می شناسم! روزگار
از دل بیمار من دیگر طبیبی ساخته است
دل به شادی های بی مقدار این عالم مبند
زندگی تنها فرازی در نشیبی ساخته است
- فاضل نظری
چه غم دارد ز خاموشی درون شعله پروردم
که صد خورشید آتش برده از خاکستر سردم
«به بادم دادی و شادی، بیا ای شب تماشا کن
که دشت آسمان دریای آتش گشته از گردم»
شرار انگیز و توفانی، هوایی در من افتاده ست
که همچون حلقه ی آتش درین گرداب می گردم
به شوق لعل جان بخشی که درمان جهان با اوست
چه توفان می کند این موج خون در جان پر دردم
وفاداری طریق عشق مردان است و جانبازان
چه نامردم اگر زین راه خون آلود برگردم
در آن شب های توفانی که عالم زیر و رو می شد
نهانی شبچراغ عشق را در سینه پروردم
بر آری ای بذر پنهانی سر از خواب زمستانی
که از هر ذره دل آفتابی بر تو گستردم
ز خوبی آب پاکی ریختم بر دست بد خواهان
دلی در آتش افکندم، سیاووشی بر آوردم
چراغدیده روشن کنکه من چون سایه شب تا روز
ز خاکستر نشین سینه آتش وام می کردم
- از جناب هوشنگ ابتهاج.