روح!
اینا دوست دارن،بم بگو تو اونارو دوست نداری.
دلیل میارم برای عشق،برای چیزی که نمیفهمم.
در خود گرفتار شده بودم.
مثل گلی چروک در غنچه؟ شاید هم جنین.
دیده ام غبار گرفته بود.
پنبه در گوش هایم بود و افکار را خواب گرفته بود.
دنیا که هیچ مرا هم سیل می برد،باکَم نبود.
احساساتم را بین این بیخیالی گم کرده بودم،به روی خود هم نیاوردم.
تا آن شد که درد مرا نیش زد.
عدو هم سبب خیر میشود مگر؟ اما شد.
درد را به خودم پیچید تا مغز استخوانم حس میشد. دیگر نمیشد خود را به خواب خرگوشی بزنم و چشم هایم را درویش.
هجوم یک خروار درد مرا از خودم بیرون کشید.
پرده از چشمان دریده شد و احساسات جان تازه..
درست است که اندوه بود ،غصه بود،رنج بود. اما او بود که وجودم را حس کردم.
و همان شد که من به اندوه زنده ام و زنده..