•
یه جایی دیدم نوشته:
“ممنون کھ رفتۍ چون اگه به من بود،هیچوقت تنھات نمیذاشتم.”
عجیب ولی واقعی!(':
گاهی نیازِ
به جای خوندنِ هزاران کتاب
و نقد و بررسیِ دیگران!
لحظه ای خودمونُ بخونیم
و مرور کنیم...
#دزیره
من و ژولی هر دو برخاستیم.
ژولی به ژوزف تبسم میکرد:)
نفهمیدم چه شد.
دو دقیقه بعد ما چهار نفر بدون حضور
مادر و برادرم در باغ بودیم و چون خیابان شنی
باغ بسیار باریک است، ناچار بودیم دوبهدو حرکت کنیم. ژولی و ژوزف جلو رفتند. من و ناپلئون دنبال آنها قدم میزدیم
. به مغز خود فشار میآوردم که چیزی بگویم. بسیار میل داشتم که خاطرهٔ خوبی از خود در مغز او باقی بگذارم
. چنین بهنظر میرسید که او به چیزی توجه ندارد
و در افکار خود غوطهور است.
آنقدر آهسته قدم برمیداشت که ژولی و برادرش رفتهرفته از ما دور شدند. بالاخره فکر کردم او مخصوصاً
آهسته حرکت میکرده تا ژولی و ژوزف از ما دور شوند. ناگهان ناپلئون سکوت را شکست و گفت:
«تصور میکنید چهموقع برادر من و خواهر شما ازدواج خواهند کرد؟!
کتـــــاب دزیره
نویسنده: ان ماری سیلنکو
عاشقانه ای در دل تاریخ فرانسهـ!^^
#شائق
#یه لقمه کتاب