eitaa logo
روح!
76 دنبال‌کننده
949 عکس
186 ویدیو
7 فایل
حرفی سخنی؟:) ‌
مشاهده در ایتا
دانلود
من و ژولی هر دو برخاستیم. ژولی به ژوزف تبسم می‌کرد:) نفهمیدم چه شد. دو دقیقه بعد ما چهار نفر بدون حضور مادر و برادرم در باغ بودیم و چون خیابان شنی باغ بسیار باریک است، ناچار بودیم دوبه‌دو حرکت کنیم. ژولی و ژوزف جلو رفتند. من و ناپلئون دنبال آنها قدم می‌زدیم . به مغز خود فشار می‌آوردم که چیزی بگویم. بسیار میل داشتم که خاطرهٔ خوبی از خود در مغز او باقی بگذارم . چنین به‌نظر می‌رسید که او به چیزی توجه ندارد و در افکار خود غوطه‌ور است. آن‌قدر آهسته قدم برمی‌داشت که ژولی و برادرش رفته‌رفته از ما دور شدند. بالاخره فکر کردم او مخصوصاً آهسته حرکت می‌کرده تا ژولی و ژوزف از ما دور شوند. ناگهان ناپلئون سکوت را شکست و گفت: «تصور می‌کنید چه‌موقع برادر من و خواهر شما ازدواج خواهند کرد؟! کتـــــاب دزیره نویسنده: ان ماری سیلنکو عاشقانه ای در دل تاریخ فرانسهـ!^^ لقمه کتاب
دخترونه^^
اخر یهـ شب این گریه ها سوی چشامو میبره... 💔!) شادمهر/تقدیر
من بد جور به ایه( شرآیَره) اعتقاد دارم 🙃
The day you decide to give up remember that some people are waiting for such a day to laugh at you. اگه خواستی جا بزنی، بدون خیلی­ها منتظر همچین روز هستند که بهت بخندن!
صورتشـ از اَشک خیس شده بود امــــا استیکر خندهـ میفرستاد... 🚶🏻‍♂
شدی قلبو تنو جونم شدی بال پرو روحم شدی همه منظورم شدی♥️🔐
خوبما فقط یذره خسـتم:) 🚶🏻‍♂
اخر یهـ شب اینـ گریه هــا سوی چشامو میبرهـ عطر تنت از پیرهنیـ ک جا گذاشتی میپرهـ! 💔} شادمهر...
👐🙂
اگر سخنیـ را شـنیدید و به دلتان نشســت بدانید که آن حق استـ به دنبالـ آن برویـد🚶🏻‍♂ برگرفته از کتاب لطفا گوسفند نباشیـدـ!:]