میگویند شهید حساب میشوی..! 🌱'
اگر میخِ گناه بر قلبت نَڪوبی..🫀'
شهدا خوب طبیبانی اند..🩹'
به آنها توسل ڪُن.. 🖇'
تا اِلتیامْ بخشند بالْ ها ی سوختهاترا..❤️🩹🕊:")
💚 کانال #شهیدهادی و
#شهیدتورجی_زاده 👇👇
@shahid_hadi124
37.64M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥استقبال خانواده شهدا از قالیباف
🔸محمدباقر قالیباف رئیس مجلس پس از بازگشت از سفر بیروت و ژنو، در فرودگاه مهرآباد مورد استقبال فرزندان شهیدان #سلیمانی، #همت، #فخری_زاده، #متوسلیان و جمع دیگری از خانواده شهدا قرار گرفت.
#قالیباف
#خانواده_شهدا
💚 کانال #شهیدهادی و
#شهیدتورجی_زاده 👇👇
@shahid_hadi124
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🟢 این کار ساده را هر صبح انجام بده
بعد برکاتش راببینید
🌴 اَݪــسَّـلٰامُ عَـلَـیْـکَ
یـٰا صـٰاحِـبَ ٱݪـزَّمـٰان
💚 کانال #شهیدهادی و
#شهیدتورجی_زاده 👇👇
@shahid_hadi124
شهیدهادی_تورجی زاده_حججی_آرمان_حاج قاسم
📕رمان #سپر_سرخ 🔻قسمت شصتم ▫️هنوز پیام را باز نکرده و خط اول پیام از صفحۀ اصلی موبایل پیدا بود
📕رمان #سپر_سرخ
🔻قسمت شصت و یکم
▫️چشمانم را گشودم و دیدم همانطور که کنارم نشسته، از گوشه پیشانی تا روی گونهام را دست میکشد و طوری با محبت نگاهم میکرد که برای یک لحظه ترس تهدیدهای عامر فراموشم شد.
▪️تا دید چشمانم را گشودم، لبخندی دلربا لبهایش را ربود؛ طوری که دندانهایش مثل مروارید درخشید و برای نخستین بار غرق احساس به رویم خندید: «آروم بخواب عزیزم، من همینجا کنارتم تا تو راحت خوابت ببره! برای سحری بیدارت میکنم!»
▫️شاید دلش برای وحشت و لرزش بدنم سوخته بود که لحن و نگاهش لبریز احساس شده و محبت از سرانگشتانش روی صورتم میچکید.
▪️همین امشب مرا از آغوشش پس زده بود؛ اینهمه بارش احساسش باورم نمیشد و در این نیمهشب وحشتناک، فقط همین حس حمایت و نوازشهای بیمنت را میخواستم که دوباره چشمانم را بستم و در برزخی از وحشت، بلاخره خوابم برد.
▫️نمیدانم چقدر از خوابم گذشته بود که از صدای فریادی تمام تنم تکان خورد و روی تخت نیمخیز شدم.
▪️مهدی کنارم نبود و سایۀ مردی از مقابل درِ اتاق رد شد که وحشتزده صدا زدم: «مهدی؟»
▫️میترسیدم از جایم تکان بخورم و خبری از او نبود که بدن کرختم را از روی تخت کَندم و با قدمهایی سست از اتاق بیرون رفتم.
▪️چندبار صدایش زدم اما در اتاق نشیمن و آشپزخانه نبود، درِ اتاق زینب را آهسته گشودم و از اینکه تختش خالی بود، بیشتر وحشت کردم.
▫️دور خانه میچرخیدم و مضطرب مهدی و زینب را صدا میزدم و انگار هیچکس در این خانه نبود که جز سکوتی مرگبار، چیزی نمیشنیدم.
▪️مطمئن شدم به هر ترفندی بوده، قفل موبایلم را باز کرده و پیامهای عامر را خوانده و به همین جرم، به همراه زینب ترکم کرده که میان خانه و از اینهمه تنهایی به گریه افتادم.
▫️باورم نمیشد بیهیچ توضیحی رهایم کرده باشد؛ هنوز مزۀ نوازشهای آخرش زیر زبانم مانده و حرارت سرانگشتانش روی گونههایم بود که در غربت بغداد و خلوت این خانه، دور خودم میچرخیدم و با گریه نامش را صدا میزدم.
▪️باید تا خیلی از خانه دور نشده بود، التماسش میکردم برگردد که برای برداشتن موبایل به سمت اتاق خواب دویدم و از وحشت آنچه دیدم، قلبم از تپش افتاد.
▫️عامر روی تخت خوابم لَم داده و با نیشخندی به تماشای تنهاییام نشسته بود. همین یک ساعت پیش پیام داده بود و نمیفهمیدم چطور وارد خانۀ ما شده و ترسیدم بلایی سر مهدی و زینب آورده باشد که از شدت ترس بیاختیار جیغ زدم.
▪️مطمئن بود کسی نیست تا به دادم برسد که با غرور از روی تخت بلند شد و شبیه شکارچی بیرحمی که به سمت صیدش برود، با خنده به طرفم میآمد.
▫️موهایم بیحجاب بود و همین که مرا با این سر و وضع میدید، برای کشتن دلم کافی بود تا از اتاق خواب فرار کنم و وحشتزده مهدی را صدا بزنم که ضربهای محکم کمرم را شکست و با صورت به زمین خوردم.
▪️طوری با لگد در کمرم کوبیده بود که احساس کردم استخوانهایم در هم خُرد شده و روی زمین از درد به خودم میپیچیدم.
▫️پنج ماه بود تنم از دست کتکهایش نجات پیدا کرده و دوباره امشب وحشیانه به خانهام آمده بود تا آوار مستیاش را سرم خراب کند که امان نمیداد تکانی بخورم و بیامان میزد.
▪️ظاهراً امشب از همیشه مستتر بود که به قصد کشتن، کتکم میزد و من زیر هجوم مشت و لگدهایش، نه از شدت درد که از وحشت آنچه به سر مهدی و زینب آورده بود، با صدای بلند ضجه میزدم.
▪️فشار شدیدی روی بازوهایم حس میکردم و ضربههای سنگینی که تنم را به شدت تکان میداد و صدای آشنایی که نامم را فریاد میزد و مثل اینکه روحم به بدنم بازگشته باشد، روی تخت کوبیده شدم و با جیغی بلند از خواب پریدم.
▫️هنوز بازوهایم در دستانش مانده و او همچنان تکانم میداد تا از این کابوس وحشتناک نجاتم دهد و من از وحشت آنچه دیده بودم، تنم رعشه گرفته و با هر نفس انگار قلبم به گلو میرسید.
▪️از خرابی بی حد و اندازه حالم، نفس مهدی به شماره افتاده و اینبار نه از داغ فاطمه که برای اولین بار به خاطر من، روی چشمانش را پردهای از اشک گرفته بود و حتی نمیفهمید چه بلایی سر دلم آمده که فقط با چشمانی سوخته از غصه نگاهم میکرد.
▫️شاید میترسید تنهایم بگذارد که حتی برای آوردن یک لیوان آب از اتاق بیرون نمیرفت و من بین دستانش مثل پرندهای وحشتزده پر و بال میزدم و دیگر نتوانستم تحمل کنم که نفسهایم در هم شکست: «من میترسم مهدی.. من دارم از ترس میمیرم...»
▪️شاید از ضجهها و کلمات بریده و درهمی که در خواب گفته بودم چیزهایی فهمیده بود که به سر و صورتم دست میکشید و با هر نفس، نجوا میکرد: «از چی میترسی عزیزم؟ کی داره اذیتت میکنه؟ عامر کیه؟»
▫️از اینکه نام عامر را شنیده بود، وحشتزده نگاهش کردم و همین وحشتِ چشمانم، جگرش را آتش زد: «کی انقدر تو رو ترسونده؟»...
📖 ادامه دارد...
🔴 یعنی بهتر از این نمیتونست اعتراف کنه که ایران تنها مانع تشکیل حکومت جهانی ابلیس در زمینه!
#ابرقدرت_منطقه🇮🇷
💚 کانال #شهیدهادی و
#شهیدتورجی_زاده 👇👇
@shahid_hadi124
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🔰 ورود عروس با حجاب و پوشش با صوتِ ملکوتی قرآن کریم در اروپا
🔹حالا ایران اسلامی...
فقط کافی است بگوییم «لطفاً در مراسم عروسی صدای آهنگ رو یه خرده کم کنید»
انگار کفر گفتیم و طناب دار آماده میشود!
🔹جهان به سرعت داره به طرف اسلام و زندگی پاک و معنوی اسلامی حرکت میکند تا جایی که آلمان و فرانسه و انگلیس اعلام خطر کردهاند.
💚 کانال #شهیدهادی و
#شهیدتورجی_زاده 👇👇
@shahid_hadi124
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
♨️این معامله نیست
چیزی نمیدی چیزی بگیری
عشقه...
✍خوش بحال اونهایی که الان اونجا هستن.
شادی روح و علوّ درجات حضرت علامه مصباح یزدی رحمت الله علیه و همه علمای اسلام که در بین ما نیستند صلوات میفرستیم
اللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم
💚 کانال #شهیدهادی و
#شهیدتورجی_زاده 👇👇
@shahid_hadi124
شهید #سید_حسن_نصرالله در خاطرهای زیبا میگوید:
🔰 دورانی بود که در شرایط سختی بودیم و احساس میکردم بار روی دوشم بیش ازحد توانم است.
به ایران آمدم، خدمت حضرت آقا رسیدم.
به ایشان گفتم: «آقاجان! من چه کار کنم؟»
حضرت آقا فرمودند: «تو که هنوز جوانی و کل مَحاسِنت سیاه! من از خستگیهایم چه بگویم؟ با این محاسن سفیدم».
🔻 بعد فرمودند: «طبیعی است که انسان در حرکتش با نامردیها، سختیها و خطرات مواجه شود...
برای هر آنچه میخواهیم، ما خدا را داریم! ما محتاج دیگران نمیشویم.
والله از مهربانی و لطفش به ما. به ما اجازه داد که در هر زمانی و هر مکانی و هر حالی او را صدا کنیم و مخاطب قرار دهیم و با او صحبت کنیم. برای همین زمانی که احساس خستگی کردی یا هر حس بدی پیدا کردی، وارد یک اتاق شو، 5 دقیقه یا 10 یا 15 دقیقه، #با_خدا_صحبت_کن؛ تنها...
این را از تجربه میگویم، امتحان کن و خواهی دید».
🔻 سید حسن نصرالله ادامه میدهد:
از آن زمان من این کار را در حد توان انجام میدهم و برکاتی در این دستورالعمل یافتم. چون هر زمان سختی برسد، وقتی پناه ببریم به این روش، به زودی درهای برکت باز میشود.
مهمترین دارایی ما در جنگ 33 روزه همین بود...
شهید سیدحسن نصرالله در پایان گفت:
«خداوند کریم است. خیلی کریم
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
لحظه شهادت، بر #حاج_قاسم چگونه گذشت؟
سوالی که در عالم خواب از #حاج_قاسم پرسیده شد و ایشان اینگونه پاسخ دادند.
#استاد_امینی_خواه
💚 کانال #شهیدهادی و
#شهیدتورجی_زاده 👇👇
@shahid_hadi124
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
♨️این معامله نیست
چیزی نمیدی چیزی بگیری
عشقه...
✍خوش بحال اونهایی که الان اونجا هستن.
شادی روح و علوّ درجات حضرت علامه مصباح یزدی رحمت الله علیه و همه علمای اسلام که در بین ما نیستند صلوات میفرستیم
اللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم
💚 کانال #شهیدهادی و
#شهیدتورجی_زاده 👇👇
@shahid_hadi124
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
📌 مادر ۳شهید خطاب به قالیباف: بشین میخوام دورت بگردم
🔸 #مادر_شهیدان_خالقی_پور که ۳ فرزند خود را در راه میهن تقدیم کرده برای قدردانی از حضور شجاعانه #قالیباف در قلب بیروت و در کنار رزمندگان، به استقبال رییس مجلس رفته است.
بخشی از صحبت های او با محمد باقر قالیباف:
بشین میخوام دورت بگردم
تروخدا بشین میخوام دورت بگردم … انقدر دعاتون کردم .. شما منت گذاشتید به سر همه ملت … جانتون رو گذاشتید کف دستتون … الحمدلله که صحیح و سالم برگشتید … عاقبتتون بخیر باشه …. سایتون همیشه بالا سر این ملت باشه