#برشی_از_کتاب
#سربلند
.
📚زمانی که بنایی میرفتم محسن گاهی میگفت:(( بابا امروز کارگر نگیر. من میام.))
منهمیشه مزد کارگرها را قبل از اینکه لباسهایشان را عوض کنند میدادم. به این حدیث معصوم(ع) در کارم پایبندم که میگویند مزد کارگر را بدهید قبل از اینکه عرقش خشک بشود.
برای محسن هم همینطور بودم. ولی نمیدیدم پول خرج کند.
زیرنظرش میگرفتم میدیدم نه کفش و لباسش عوض میشود نه اصفهان میرود.
به مادرش میگفتم:(( عجب مشت بستهای داره. خیلی سفته.))
بعدها فهمیدم که پول هایش را توی اردوهای جهادی موسسه خرج کرده است. بااین حال آدمی نبود که از من درخواست کند برایش چیزی بخرم.
وقتی میخواست کامپیوتر بخرد باهم رفتیم دید و انتخاب کرد. دیدم منمن میکند. گفتم:(( پول کم داری؟))
بقیه اش را گذاشتم و کامپیوتر خرید.
#انتشارات_شهید_کاظمی
💚 کانال #شهیدهادی و #شهید_تورجی_زاده 👇👇
@shahid_hadi124
علی آقا به دریا خیره شد.
_زندگی هم مثل دریاست؛اگه آب دریا یه جا بمانه، میگنده. باید مثل ای دریا در حرکت بود؛ حرکت هم سختی داره. عظمت و زیبایی دریا به خاطر حرکتشه. اگه ای آبا رِ یه جا جمع کنیم، گنداب میشه. من دوست دارم مثل ای دریا باشم. دوست دارم در حرکت باشم. دوست دارم سختی بکشم. دوست دارم به اقیانوس برسم. برا رسیدن به اقیانوس هرکاری میکنم. تو هم همینطوری. نه؟
علی آقا با حرفهایش مرا به فکر فرو برده بود. فکر کردم اقیانوسی که او میخواست به آن برسد چی و کجا بود؟
بی هدف گفتم: "اوهوم..."
.
.
.
.
« فرشته ،این دنیا صفر تا صدش یه روز تمام می شه . همه بالاخره می میریم. اما ، فرصت #شهادت همین چند روزه است.»بعد رو به قبله نشست. دست هایش را به شکل #دعا بالا گرفت و با التماس گفت: « خدایا خودت از نیاز همه بنده هات آگاهی. میدانی برام تو رختخواب مُردن ننگه. خدایا شهادتِ نصیبم کن.» هیچ وقت پیش کسی گریه نمی کرد. در اوج غم و ناراحتی سرخ می شد،اما گریه نمی کرد. اما این بار پیش من زد زیر گریه و با بغض و حسرت گفت: « وقتی مصیب شهید شده بود ، یه شب خوابشِ دیدم. دستشِ گرفتم و گفتم : مصیب، من و تو همه راهکارها رو با هم قفل کردیم.تو رو بخدا این راهکار آخریِ به من بگو. مصیب جواب نداد. دستشِ سفت چسبیدم. می دانستم اگه تو خواب دست مرده رو بگیری و قَسَمِش بدی، هرچه بپرسی جواب می ده . گفتم وِلت نمی کنم تا راهکار رو بهم نگی. فکر می کنی مصیب چی گفت؟ گفت راهکارش اشکه اشک. فرشته راهکار شهادت اشکه. »
دوباره دستش رو به حالت دعا بالا گرفت و گفت :« بارالها، اگه شهادتِ با اشک می دی، اشکا و گریه های منِ عاجزِ رو سیاه رو قبول کن . »
#برشی_از_کتاب
#گلستان_یازدهم
خاطرات #شهید_علی_چیت_سازیان
💚 کانال #شهیدهادی و #شهید_تورجی_زاده 👇👇
@shahid_hadi124
شب میلاد حضرت زینب(علیه السلام) مادرش زنگ زد برای خواستگاری. نمی دانم پا فشاری هایش باد کله ام را خواباند یا تقدیرم؟شاید هم دعاهایش به دلم نشسته بود. باهمان ریش بلند و تیپ ساده همیشگی اش آمد؛ از در حیاط که وارد خانه شد، با خاله ام از پنجره اورا دیدیم. خاله ام خندید:((مرجان، این پسر چقدر شبیه شهداست!)) با خنده گفتم:((خب شهدا یکی مثه خودشون رو فرستادن برام!))
#برشی_از_کتاب
#قصه_دلبرى
#شهيد_محمدحسين_محمدخانى
به روايت همسر
♥️ کانال #شهید_هادی و
#شهید_تورجی_زاده👇👇
@shahid_hadi124
#غصه_های_دنیا_را_به_کسی_نگو
✍مرحوم اسماعیل دولابی ( معلم اخلاق شهید هادی ) : مؤمن اگر ابتلائات دنیا را به خاطر ایمان تحمل کند و طاقت بیاورد قوی میشود و هنگام بادهای تند حوادث ، هر چه هم که حوادث سختی مثل زلزله و سیل و قحطی و گرانی و ... بیاید ، خودش ذرهای تکان نمیخورد و آرام مینشیند و دیگران به او پناه میبرند و آرامش مییابند.
غصههای دنیا را به کسی نگو. با بزرگان بنشین غصهات از بین میرود. در مجلس عزای امام حسین «علیه السلام» بنشین غصهات زایل میشود.
#برشی_از_کتاب :
📗 مصباح الهدی، ص۶۴
♥️ کانال #شهید_هادی و
#شهید_تورجی_زاده👇👇
@shahid_hadi124
شب میلاد حضرت زینب(علیه السلام) مادرش زنگ زد برای خواستگاری. نمی دانم پا فشاری هایش باد کله ام را خواباند یا تقدیرم؟شاید هم دعاهایش به دلم نشسته بود. باهمان ریش بلند و تیپ ساده همیشگی اش آمد؛ از در حیاط که وارد خانه شد، با خاله ام از پنجره اورا دیدیم. خاله ام خندید:((مرجان، این پسر چقدر شبیه شهداست!)) با خنده گفتم:((خب شهدا یکی مثه خودشون رو فرستادن برام!))
#برشی_از_کتاب
#قصه_دلبرى
#شهيد_محمدحسين_محمدخانى
به روايت همسر
💚 کانال #شهیدهادی و #شهیدتورجی_زاده 👇👇
@shahid_hadi124
✍مشغول مرتب کردن پادگان بودیم، ماشینی وارد شد. با دقت نگریستم؛ بالاخره آمد هر که هرچه در دست داشت زمین گذاشت و به استقبال سردار رفت.
انگار پدرشان را دیده بودند با تمام بچه هایی که به استقبالش آمدن سلام و علیک کرد و تک تک را در آغوش گرفت.
با ذکر صلوات پشت میکروفون رفت اول نکاتی راجع به حضرت زینب علیه السلام بیان کرد و بعد توصیه ای برادرانه کرد و گفت: برادران سعی کنید روی پای خودتان بایستید تلاش کنید خلف صالحی برای پیشینیان باشید.
با دقت به کلمه های گوش میدادیم و سکوت تمام نیروها را فرا گرفته بود.
یکی از رزمندگان بلند شد و بی مقدمه گفت: حاج آقا تو که اینقدر ما را موعظه می کنی خودت گروه چندی؟!
همه با ناراحتی برگشتیم و آن رزمنده را نگاه کردیم معلوم بود نمیداند به چه کسی این حرف را زده، تا آمدیم با آن رزمنده برخورد کنیم سردار گریه اش گرفت و با لحنی ناراحت گفت: من گروه صفر هستم، هنوز لیاقت پیدا نکردم، من...
💠امیرالمومنین در قسمتی از نامه اش به مالک می فرماید:
(( زمانی برای آنان که به شخص تو نیازمندند قرار ده و در آن زمان وجود خود را برای آنان از هر کاری فارغ کن و محل نشستن تو در مجلس عمومی باشد برای خداوندی که تو را آفریده تواضع کن و یاران خود را از این مجلس دور کن تام سخنگوی نیازمندان بدون ترس و نگرانی و لکنت با تو سخن بگوید.))
✅️این کتاب روایتهایی است از مالک اشتر و شهید قاسم سلیمانی که نقشش برای رهبری و نظام مانند مالک بود...
#برشی_از_کتاب📚
#مالک_زمان...🦋
🌷🇮🇷🌷🇮🇷🌷🇮🇷🌷🇮🇷
💚 کانال #شهیدهادی و
#شهیدتورجی_زاده 👇👇
@shahid_hadi124