🥀🥀🥀
#قصهدلبری
#قسمتپنجاهویکم
چندباز زنگ زدم اصفهان،جواب نداد.خودش تماس گرفت.وقتی بهش گفتم پدرشدی،بال درآورد.برخلاف من که خیلی یخ برخورد کردم.گیج بودم،نه خوشحال نه ناراحت🚶♀پنجشنبه جمعه مرخصی گرفت و زود خودش را رساند یزد.باجعبهٔ کیک وارد شد،زنگ زد به پدرومادرش مژده داد😄
اهل بریز و بپاش که بود،چندبرابر هم شد🤦♀از چیزهایی که خوشحالم میکرد دریغ نمیکرد:از خرید عطرو پاستیل و لواشک گرفته تا موتورسواری.با موتور من را میبرد هیئت.حتی در تهران باموتور عمویش از مینی سیتی رفتیم بهشت زهرا😍.هر کس می شنید،کلی بدوبیراه بارمان میکرد که《مگه دیوونه شدین؟میخواین دستی دستی بچه تون رو به کشتن بدین؟》حتی نقشه کشیدیم بی سروصدا برویم قم،پدرش بود برد و مخالفت کرد☹️پشت موتور میخواند و سینه میزد.حال وهوای شیرینی بود،دوست داشتم❤️
تمام چله هایی را که در کتاب ریحانهٔ بهشتی آمده،پابهپای من انجام میداد بهش مبگفتم:《این دستورات برای مادر بچهس!🤦♀》می گفت:《خب منم پدرشم،جای دوری نمیره که!😁》
خیلی مواظب خوردنم بود،اینکههر چیزی را از دست هر کسی نخورم.اگر میفهمید مال شبهه ناکی خورده ام،زود میرفت ردمظالم میداد.
گفت:《بیابریم لبنان!》می خواست هم زیارتی بروم،هم آب و هوایی عوض کنم.آن موقع هنوز داعش و این ها نبود.بار اولم بود میرفتیم لبنان.او قبلاً رفته بود و همه جا را میشناخت.
#ادامهدارد...