🌹🌹🌹
#قصهدلبری
#قسمتچهلویکم
آبگوشت،مرغ و ماکارانی اش حرف نداشت،اما عدسی را از بس زمان دانشجویی برای هیئت پخته بود،از خانم ها هم خوشمزه تر می پخت😁.املتش که شبیه املت نبود.نمیدانم چطور همهٔ موادش را این طور میکس میکرد،همه چیز داخلش پیدا می شد😶😂
یادم نمیرود اولین بار که عدس پلو پختم،نمیدانستم آب عدس را دیگر نباید بریزم داخل برنج .برنج آب داشت،آب عدس هم اضافه کردم،شفته پلو شد😐💔.
وقتی گذاشتم وسط سفره خندید،گفت:《فقط شمع کم داره که به جای کیک تولد بخوریم!😂》اصلاً قاشق فرو نمیرفت داخلش🤦♀.آن را برد ریخت روی یک زمین که پرنده ها بخورند و رفت پیتزا خرید🚶♀.
دست به سوزنش هم خوب بود.اگر پارچه ای پاره میشد،دکمه ای کنده میشد یا نیازی به دوخت و دوز بود،سریع سوزن نخ میکرد.میگفت:《کوچیک که بودم،مادرم معلم بود و می رفت مدرسه ،من بیشتر پیش مادربزرگم بودم!》خیاطی را از آن دوران به یادگار داشت.
یکی ازتفریحات ثابتمان پیاده روی بود.در طول راه تنقلات میخوردیم.
بهشت زهرا رفتنمان هم به نوعی پیاده روی محسوب میشد.پنجشنبههایاصبحجمعه غذای آماده برمیداشتیم و میرفتیم بهشت زهرا تا بعدازظهر می چرخیدیم.یک جا بند نمیشد،از این شهید به آن شهید،از این قطعه به قطعه😟🤦♀
#ادامهدارد...