eitaa logo
شهیدهادی_تورجی زاده_حججی_آرمان_حاج قاسم
36هزار دنبال‌کننده
14.2هزار عکس
11.9هزار ویدیو
114 فایل
♥️باهمه وجود دوستتون دارم #حضرت_زهرا_سلام_الله مادر همه ی شهیدان شده اید می شود #مادر ما هم بشوید❓ با دعوت #شهدا به این کانال اومدید پس لفت ندید. تاریخ تاسیس 1397/1/25
مشاهده در ایتا
دانلود
‌°•|🌿🌹 #طلبه #دانشجو #شهید_علی‌عباس_حسین‌پور ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ #زندگینامه 🔴شهیدی که بعد از شهادت، به زیارت #امام_رضا (علیه السلام) رفت ◽️متولد #خرم‌آباد بود و عاشق امام رضا (علیه السلام) که سال ۱۳۶۴ ، در عملیات والفجر ۸ به شهادت رسید. ◽️قبل از شهادتش نوشته بود: "ای کاش امام رضا را بار دیگر زیارت کنم" و چون عاشق یار بود، ثامن الحجج بار دیگه او را طلبید. ◽️پیكر مطهر ایشان به جای اینكه به زادگاهش خرم آباد انتقال یابد به مشهد مقدس فرستاده شد و این نشانه اوج اخلاص و ارادت وی به علی بن موسی الرضا (ع) و همچنین لطف و عنایت حضرت به ایشان بود؛ به طوری كه بعد از رسیدن جنازه به مشهد مقدس پیكر او را در حرم مطهر به طواف بردند و سپس در دانشگاه به عنوان اولین شهید دانشگاه به گرد او حلقه زدند. ◽️پیكر مطهر وی فضای دانشگاه را معنوی نمود كه در این رابطه یكی از دانشجویان بیان كرده است: 《او باز آمد و ما با او نماز گذاردیم او امام جماعت شده بود، او خوابیده نماز می‌خواند و بار دیگر در بالای سر حضرت رضا(ع) از ولی نعمتش تشكر كرد》 #یادش_با_ذکر_صلوات #اللهم_صل_علي_محمدﷺو_آل_محمدﷺو_عجل_فرجهم ♥️ کانال #شهید_هادی و #شهید_تورجی_زاده👇👇 @shahid_hadi124
شهیدهادی_تورجی زاده_حججی_آرمان_حاج قاسم
#شهیده_نوجوان #راضیه_کشاورز. عهدنامه او را در متن زیر با هم بخوانیم 👇👇👇
دختری که تمام تلاشش را به کار می‏‌بندد تا در زندگی اول باشد. در شانزدهمین بهار عمرش حادثه‌ای رخ می‌دهد و او را در رسیدن به خواسته‌اش کمک می‌کند. انفجاری که در سال ۱۳۸۷ در حسینیه سیدالشهدای شیراز رخ داد، نقطه اوج زندگی او را رقم زد. شهیده راضیه کشاورز ۱۱ شهریور ۱۳۷۱ در ظهر گرم تابستانی هم‌زمان با نوای ملکوتی اذان ظهر در مرودشت شیراز به دنیا آمد. والدینش به خاطر ارادتی که به خانم فاطمه زهرا (سلام الله علیها) داشتند نام راضیه را برایش برگزیدند. روز‌ها یکی پس از دیگری سپری می‌شدند. راضیه بزرگتر می‌شد و با وجودش شور و نشاط مضاعفی به خانه می‌بخشید. بعد از انفجار در حسینه سیدالشهداء علیه السلام شیراز ۱۸ روز در کما به نیت مادرمون بود اونهم دقیقا با سینه‌ای خورد شده و پهلویی پاره شده و ۱۸ روز خس خس نفس‌های دردناک و .. سرانجام در سن ۱۶ سالگی در فروردین‌ماه سال ۱۳۸۷ بعد از آنکه از زیارت بارگاه امام رئوف به شهرش بازگشت، آرزویش برآورده شد و بر اثر انفجار بمب در حسینیه کانون فرهنگی رهپویان وصال شیراز توسط عوامل تروریستی وابسته به غرب، بعد از تحمل ۱۸ روز درد و رنج ناشی از جراحت به جمع شهیدان سرفراز و سربلند که ره صد ساله را یک شبه پیمودند پیوست. 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸 ❣👇👇👇 مادر بزرگوارش می‌گوید:👇👇👇👇 سال سوم راهنمایی راضیه بین خودش و خدا عهدی بسته بود که بعد از شهادتش تو وسایلش، البته تو وسایلش که نه، داخل جعبه اسماء متبرکه پیداش کردم. خلاصه کوتاهی از این عهد نامه: «... بی حساب پیش، انشاء ا.. به امید خدا و توکل به خدا چهل روز تمام کارمو خالصانه انجام بدم تا خدای مهربون از سر تقصیرات ما بگذرد و گناهامو ببخشه. توی این چهل روز که از 1385/03/05 شروع می‌شه توفیق پیدا کنم مادام العمر دعای عهد و زیارت امین ا.. و... را بخوانم و گریه کنم. آقا تو رو خدا توفیق اشک ریختن تو این دعا‌ها را به من بده و شب هم به یاد خانم حضرت زهرا (س) شبی پنج صفحه قرآن بخوانم؛ ان شاء الله تکرار آیه الکرسی هم توی بیشتر اوقات نصیبم بشه؛ و همچنین شکر نعمت‌های خدا و توفیق آلوده نشدن به گناه و نابود کردن نفس اماره و تقویت نفس لوامه را داشته باشم و تسبیحات خانم فاطمه زهرا (س) را همراه با الگو برداری از حجاب، عفاف، ادب و اخلاق ایشان را سر لوحه زندگی خودم قرار دهم.» 📕برگرفته از کتاب راض بابا 🖤 کانال و 👇👇 @shahid_hadi124
شهیدهادی_تورجی زاده_حججی_آرمان_حاج قاسم
گفت و شنود اختصاصی خبرنگار نوید شاهد کرج: آنچه می خوانید روایت یک عاشق و معشوق است روایت یک زوج جوان، روایت یک پدر که عاشق فرزندش بود ، این روایت از یک زندگی می گوید زندگی که صفحه آخرش شهادت شد و عاقبت به خیری ، شهید محمود نریمانی  سارا عجمی همسر آشنایی من و محمود ♦️همزمان با اتمام فارغ التحصیلی دانشگاهم بودکه آقا محمود به خواستگاریم آمد. زمانی که ایشان در جلسه اول به همراه خانواده به منزل ما آمدند. چند دقیقه ایی باهم صحبت کردیم و آقا محمود در ابتدا از نحوه کار و فعالیت هایشان که گویای ماموریت های طولانی مدت که اغلب اوقات شب ها در منزل نباشند با این مضمون که " شاید بروم و برگردم یا بروم و برنگردم" صحبت کردند. ♦️من هم به ایشان گفتم که آسمانی شدن مختص آقایان نیست و خانم ها می توانند آسمانی بشوند و ایشان وقتی حرف مرا شنید چیزی نگفتند و سکوت کردند. بعدها بعد از ازدواجمان ایشان این را اذعان داشتند که جمله شما ذهنم را درگیر خود کرده بود و فهمیدم که خودتان اهل شهادت هستید و در این وادی به سر می برد. ♦️بعد از جلسات متعدد با توجه به اینکه در ایشان نقص و ایرادی نمی دیدم هنوز تصمیم گیری برایم سخت بود، دچار حالت بحرانی شده بودم و نمی توانستم به ایشان جواب مثبت بدهم. ♦️چند وقتی بودکه از شهادت امام هادی (ع) میگذشت که آقا محمود به خواستگاری من آمده بودند و در همین حالت بحرانی بودم که یادم افتاد، من شب شهادت امام هادی به ایشان متوسل شده بودم و از ایشان مدد خواستم و گفتم هرکسی را که شما برای من مصلحت می دانید شریک زندگیم قرار دهید. با یاد این جمله دلم آرام گرفت و نسبت به تصمیمم مصمم شدم. ❣شهادت محمود را حس می کردم، محمود انسان زمینی نیست❣  ♦️(من تا قبل از شب بله برون به چهره آقا محمود نگاه نکرده بودم، تازه آن شب بود چهره ی ایشان را دیدم و همان لحظه حسی به من دست داد که انگار شهادت ایشان را جلوی چشمانم دیدم و حس کردم انسانی زمینی نیست.   ازدواج و زندگی سراسر عشق و مهربانی ♦️سال 1390 عقد و در سال 1391 ازدواج کردیم، مراسم ازدواجمان خیلی ساده برگزار شد چند ماه بعد از عقدمان به کربلا رفتیم و با یک ولیمه ساده به اقوام، زندگی مشترکمان را آغاز کردیم. بعد ازمدتی خداوند به ما فرزندی عنایت فرمود و با وجود علاقه و حبّ خاصی که به امام هادی داشتم اسم پسرمان را محمّد هادی گذاشتیم. آقا محمود پدرانه به محمّد هادی عشق می ورزید و او را درآغوش گرمش جای می داد و همیشه از خداوند بخاطر این هدیه سپاسگذاری می کرد. با بدنیا آمدن محمد هادی زندگی ما حلاوت بیشتری پیدا کرد. ♦️محمود خیلی مهربان و با گذشت بود و زمانی که ایشان در منزل بود در کارها به من کمک میکرد، نقطه قوت اخلاقی ایشان احترام خاصی که به پدر و مادر و کلیه اعضای خانواده میگذاشتند که این را من در کمتر کسی می دیدم این خصوصیت ایشان درمن تاثیرگذار بود و همچنین مردم داری ایشان زبانزد اقوام و فامیل بود. ♦️صله رحم و رفت آمد با اقوام را هیچ وقت قطع نمیکرد، حتی اقوامی که از لحاظ تفکر و اعتقادی با ایشان هم عقیده نبودند این عامل مانع رفتن به منزل ایشان نمی شد. ♦️بعضی وقت ها فشارهای زندگی آرامش را از وجودم می گرفت، محمود واقعاً تکیه گاه محکمی بود و با حرف های دلنشینش برای دلم مرهمی بود. امین و رازدار خانواده بود تا جایی که خواهرانش او را محرم اسرار خود می دانستند و گاهی با او درد و دل میکردند.آن چنان رابطه صمیمی میانشان برقرار بود که محمود زمانی که از ماموریت برمیگشت، قبل از اینکه بخواهد کاری انجام دهد و یا صحبتی با من بکند گوشی تلفن را برمی داشت و با تک تک اعضای خانواده اش تماس میگرفت. ♦️نقطه ضعفی از ایشان به یاد ندارم و هرچه که در ایشان بود سراسر عشق و مهربانی بود. ♦️تنها چیزی که ایشان را خیلی آزرده خاطر میکرد وضعیت نامناسب پوشش خانم ها در سطح جامعه بود.که حتی روزهایی زودتر به خانه می آمدند وقتی من مسئله را جویا می شدم میگفتند واقعا برخورد و دیدن این افراد روحم را آزار می دهد به منزل می آیم، تا آرامش پیدا کنم
💦 کلام آیت‌الله جوادی آملی در خصوص شهید تورجی‌زاده 🌹به نقل از شهید سید محمد حسین نواب ـ روحانی وارسته‌ای که در سال 1373 در بوسنی به شهادت رسید. 🌷تعریفش را از برادرم که همرزم او بود زیاد شنیده بودم، یک‌ بار یکی از نوارهایش را گوش دادم. حالت عجیبی داشت. از آنچه فکر می‌کردم زیباتر بود. نوایی ملکوتی داشت. بعد از آن همیشه در حجره به همراه دیگر طلبه‌ها نوارهایش را گوش می‌کردیم. 🌱 بسیاری از دوستان مجذوب صدای او بودند، دعای کمیل و دعای توسل او مسیر زندگی خیلی‌ها را عوض کرد. 🌺 شب بود که به همراه چند نفر از دوستان دور هم نشسته بودیم، دعای توسل شهید تورجی‌زاده در حال پخش بود، هر کس در حال خودش بود که صدای در آمد. بلند شدم و در را باز کردم. در نهایت تعجب دیدم استاد گرامی ما آیت‌الله جوادی آملی پشت در است. با خوشحالی گفتم بفرمایید. ایشان هم در نهایت ادب قبول کردند و وارد شدند. البته قبلاً هم به حجره‌ها و طلبه‌هایشان سر می‌زدند. ✨ سریع ضبط را خاموش کردیم. استاد در گوشه‌ای از اتاق نشستند. بعد گفتند: اگر مشکلی نیست ضبط را روشن کنید. 🌿 صدای سوزناک و نوای ملکوتی شهید محمدرضا تورجی‌زاده در حال پخش بود. ☘️ استاد پرسیدند: اسم ایشان چیست؟ جواب دادم: محمدرضا تورجی‌زاده. 🍃 استاد پس از کمی مکث فرمودند: 🌷ایشان (در عشق خدا) سوخته است🌷
شهیدهادی_تورجی زاده_حججی_آرمان_حاج قاسم
#شهید_مدافع_حرم #ایمان_خزاعی_نژاد گفتگوی کوتاهی با همسرش 👇👇👇
. ♦️🍃من اصلا فکر شهادت ایمان را نمیکردم. وقتی از رفتن گفت فقط یک بار گفتم میشود نری؛ الان تازه عروسی کردیم. گفت : الهه هر دلیلی آوردن برای نرفتن یک جور توجیه کردن است. مدام یک شعری میخواند؛ میگفت : ما گر ز سر بریده میترسیدیم؛ در محفل عاشقان نمیرقصیدم. بعد به من گفت الهه ما با رفتنمان جهاد میکنیم، شما با صبرتون. فکر نکن اجر شما کمتر از ماست ♦️🍃من 4 روز قبل از شهادتش خواب دیدم روی گوشی خودش که دست من بود و همیشه به این شماره تماس میگرفت پیام اومد. پیام از یه شماره نا آشنا بود که به اسم ذخیره نشده بود پیام رو باز کردم داخل صفحه فقط یه خط نوشته بود: ! ♦️🍃دو روز بعد از این خواب با من تماس گرفت. خیلی خوشحال بودم که خوابم رویای صادقه نبوده و ایمان سالم هست. داخل تماس آخر با رمز بهم گفت که تا هفته دیگه خونه هست. من گل خریده بودم؛ شکلات برای استقبالش؛ بعد از قطع تلفن با وجودی که صدایش را شنیده بودم دلم میخواست دوباره بهم زنگ بزند. از اون شب تا زمانی که خبر شهادتش را شنیدم هم هر شب چندین بار از خواب میپریدم بدون اینکه خواب ببینم. آیت الکرسی میخواندم و میخوابیدم. ♦️🍃در سوریه همرزماش تعریف میکردن که روی ساعد دستش با حنا نوشته بوده . ازش میپرسن چرا یا رقیه ⁉️ میگفت من عاشق طفل سه ساله امام حسین هستم.و جالب اینکه ایمان در روز شهادت حضرت رقیه س به خاک سپرده شد. ♦️🍃در سوریه ایمان به دوستانی که مداحی میکردند میگه برایم روضه حضرت ابوالفضل بخونید و بهشون میگه برایم دعا کنید؛ اگر قرار هست شهید بشم یا به روش آقا ابوالفضل یا به روش سرورمون آقا امام حسین یا به روش خانم فاطمه زهرا. ایمان به سه روش شهید شد: ♦️🍃 دستی که عبارت یا رقیه روی اش نوشته شده بود مثل آقا ابوالفضل، قسمتی از گردنش مثل سرورمون آقا امام حسین و قسمت اصلی جراحت ایمان پهلو و شکم بود؛ مثل خانم فاطمه زهرا. که بعد از برگرداندن پیکر مطهرش متوجه میشوند یک قسمت از بدنش جا مانده 😢که آن را همان جا در سوریه تپه العیس دفن میکنند؛ یعنی یک قسمت از وجود من در خاک سوریه جا ماند.😢😢😢 🖤 کانال و 👇👇 @shahid_hadi124
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
‍ 🌱 شهادت شهید محسن حججی 🌷اطرافیانش می‌گویند او نحوه از دنیا رفتنش را پیش بینی و آرزو کرده بود «جوری شهید شود که هم مثل امام حسین (ع) باشد و هم مثل مادرش، فاطمه زهرا (س)». 🌹او دهمین عضو از لشکر زرهی ۸ نجف اشرف است که در عملیاتی مستشاری در منطقه التَنْف (منطقه مرزی بین سوریه و عراق) در روز دوشنبه 16 مرداد 1396 توسط نیروهای داعش به اسارت درآمد. وی پیش از اسارت از ناحیه پهلو زخمی شده بود و طی دو روز اسارت توسط داعش در مناطق تحت کنترل خود چرخانده شد. سرانجام در در روز چهارشنبه 18 مرداد 1396 تکفیری های داعش سر از بدن شریفش جدا کردند و او را به شهادت رساندند. ♥️ کانال و 👇👇 @shahid_hadi124
🥀🌸🥀🌸🥀 🌱فرمانده می‌گفت باید مردم معترض بی‌گناه را از این صف جدا کرد. "بدون سلاح" بین جمع رفت. همین که می‌خواست با مردم هم صحبت شود، چند نفر محاصره‌اش می‌کنند. یک نفر تیر به پهلویش می‌زند🥺 بعد با چاقو🔪 به قلبش می زنند، وقتی مانند حضرت عباس♥️ خونین روی زمین می‌افتد🕊 و بی‌حال می‌شود یک نفر چاقو را در سرش فرو می‌کند ... ✍️به روایت همرزم شهید 🌷 💖شهید مدافع امنیت پاسدار 🌹 ☘️🌸 امروز 27 آبان ماه سالروز شهادت شهید مدافع امنیت♥️پاسدار هست... همون شهیدی که در فتنه آبان ماه سال گذشته به شهادت رسیدن ... ♥️ کانال و 👇👇 @shahid_hadi124
💕 روزهاے اول ازدواج یه روز دستمو گرفت و گفت: "خانومـ...❤ بیا پیشمـ بشینـ کارت دارمـ..." گفتمـ. "بفرما آقا... منـ سراپا گوشمـ.."🙄 گفت "ببینـ خانومے...💚 همینـ اول بهت گفته باشمااا... ڪار خونه رو تقسیمـ میڪنیمـ هر وقت نیاز به ڪمڪ داشتے باید بهـ بگے...☺️ گفتمـ آخه شما از سر ڪار برمیگرے خستہ میشے☹️ گفت "حرف نباشه حرف آخر با منه😉✌️🏻 اونمـ هر چے تو بگے منـ باید بگمـ چشمـ...!😂✋🏻 واقعاً هم به قولش عمل ڪرد از سرڪار ڪہ برمیگشت با وجود خستڰے شروع میکرد ڪمڪ ڪردنـ مهمونـ ڪہ میومد بهمـ میگفت "شما بشینـ خانومـ... منـ از مهمونا پذیرایے ميڪنمـ..." فامیلا ڪہ ميومدن خونمون بهم میگفتنـ "خوش به حالت طاهرھ خانومـ🙄 آقا مهدے، واقعاً یہ مرد واقعیه😍 منم تو دلمـ صدها بار خدا رو شڪر میڪردمـ...🌸🍃 واسہ زندگے اومدھ بودیمـ تهران با وجود اینڪہ از سختیاش برامـ گفته بود ولے با حضورش طعمـ تلخ غربت واسم شیرین بود😌 سر ڪار ڪہ میرفت دلتنـگ میشدمـ☹️😔 وقتے برمیگشت، با وجود خستگے میگفت... "نبینمـ خانومـ منـ...😍 دلش گرفتہ باشه هااا...💕 پاشو حاضر شو بریمـ بیرون😉 میرفتیم و یہ حال و هوایے عوض میڪردیمـ... اونقدر شوخے و بگو و بخند راھ مینداخت...😍😁❤️ که همه اونـ ساعتایے ڪہ ڪنارم نبود و هم جبران میڪرد...😌 و من بیشتر عاشقش میشدمـ و البته وابسته تر از قبل...🙈😢 ❤️ ❣ ❣ ♥️ کانال و 👇👇 @shahid_hadi124
🍃🌸 🌸🍃 فروردین سال ۱۳۶۱ ، به اتفاق شهید مرادیان، شهید تورجی زاده و چند نفر دیگر از دوستان در طول مرخصی به مشهد مقدس رفتیم😍 این آخرین سفری بود ڪه با شهید تورجی زاده به پابوس امام رضا (ع) رفتم🌿 درحقیقت محمد بعد از آن در عملیات کربلای ۱۰ به شهادت رسید🥀 در مشهد همه باهم حرم می رفتیم .اما محمد تا صحن مسجد گوهرشاد بیش تر با ما نمی‌آمد خودش همان جا می ماند و می گفت : شما بروید 🙃 ما به گمان این ڪه می خواهد به تنهایے وارد حرم شود ، از او جدا می شدیم یکبار برای آب خوردن به صحن مسجد آمدم دیدم تنها نشسته است😳 معلوم شد اصلا قصد ندارد داخل حرم شود🤭 رفتم پیش او و پرسیدم:چرا داخل نمی شوی؟ گفت تو برو. گفتم:مگر نمی خواهی حرم بروی؟ گفت : چکار داری ؟ تو برو😢 من هم سمج شدم 🤨 و گفتم: تا نفهمم چرا وارد حرم نمی شوی ، همین جا می نشینم😬 تورجی زاده وقتی دید من دست بردار نیستم گفت : می خواهم یک بار از امام رضا (ع)❣ جواب سلام بشنوم . این همه به زیارت آقا آمده ام و سلام کرده‌ام این یه بار باید جواب سلامم را بشنوم برای همین تا جوابی نشنوم داخل حرم نمی‌روم💙 تورجی زاده انس زیادی با امام رضا (ع) داشت.برای همین هر وقت فرصت می کرد در بین مرخصی هایش به مشهد می رفت🌱 من چیزی نگفتم و از او جدا شدم و به حرم رفتم🚶‍♂ ما قرار بود روز دوشنبه‌ای از مشهد به اصفهان برگردیم . شب قبل از آن ، متوجه شدم محمد نیست🤔 با خود فکر کردم شاید رفته سوغاتی🛍 یا چیزی بخرد ؛ چون مدتی گذشت و نیامد ، منتظرش نماندیم و به حرم رفتیم🌸 وقتی وارد حرم شدم ، دیدم کنار ضریح گوشه ای ایستاده و به شدت گریه می کند😭 جوری اشڪ می ریخت که محاسنش خیس و چشم هایش سرخ شده بود . همین طور نگاهش را به ضریح دوخته بود و فقط گریه می کرد💔 چون حالاتش را می شناختم ڪه خیلی اهل گریه است ، مشغول زیارت شدم . اما ناگهان یاد حرف محمد افتادم که گفته بود تا جواب سلام ✋ نگیرم به حرم نمی روم . برای همین رفتم کنارش و گفتم : محمد قضیه چیه ؟ چیشد داخل حرم شدی ؟🤔 دیدم بغض ڪرد و دوباره شروع ڪرد به گریه کردن 💔 اصلا نمی شد با او حرف زد . من هم ادامه ندادم . اما دیدم دو تا پارچه ، یکی سفید و یکی سبز زیر بغلش گذاشته . فهمیدم یکی از آن ها کفن است . پرسیدم : این پارچه سبز چیست؟ گفت لباس سپاه است . وصیت کرده ام مرا با فرم سپاه دفن کنند😔 شهید تورجی زاده این دو را آورده بود تا به ضریح مطهر امام رضا (ع) تبرڪ کند❤️ بعد از شهادتش بدن او را به حسینیه بنی فاطمه اصفهان بردند . در آن جا ابتدا لباس سپاه را به او پوشاندند و سپس در همان کفن که به ضریح امام رضا (ع) تبرڪ کرده بود ڪفن کردند و بعد هم در گلستان شهدا او را دفن کردند🕊🥀 ♥️ کانال و 👇👇 @shahid_hadi124
!! 🔹اگر گرفتاری دارید .......... 🔸بهتره که این رو خوب بشناسید و حاجت هاتون رو از این شهید بخواهید و بگیرید که افراد زیادی تا حالا خواسته اند و گرفته اند ... 🔹این چیزی که گفته شد حرف بنده نیست؛ که خواسته ی خود محمدرضا تورجی زاده هست! 🔸بخوانید: "... تورجی هم آمد، مشغول صحبت شدیم، حرف از شد... بعد ادامه داد: اما آرزوی من اینه که! بعد شد و چیزی نگفت... همه گوش ها شده بود! می خواستیم آروزی او را بشنویم!؟ 🔹چند لحظه کرد و گفت: من دوست دارم زیاد برام بخوانند... زیاد داشته باشم... می خوام بعد از وضعم خیلی بهتر بشه... 🔸بعد ادامه داد: من دوست دارم هر کاری می توانم برای انجام بدم... حتی بعد از ! چون حضرت امام گفت: مردم ما هستند..."
📖 🌸🍃با موتور داشتیم مےرفتیم ، تا چشمش خورد بہ تصویر شهید ابراهیم یڪ دفعہ موتور را نگہ داشت و ڪرد .🤚 🌸🍃پرسیدم بہ ڪی سلام دادی ؟ گفت بہ ... شهید زنده است و جواب ما را مےدهد . ♥️ کانال و 👇👇 @shahid_hadi124