eitaa logo
شهیدهادی_تورجی زاده_حججی_آرمان_حاج قاسم
36هزار دنبال‌کننده
14.2هزار عکس
11.9هزار ویدیو
114 فایل
♥️باهمه وجود دوستتون دارم #حضرت_زهرا_سلام_الله مادر همه ی شهیدان شده اید می شود #مادر ما هم بشوید❓ با دعوت #شهدا به این کانال اومدید پس لفت ندید. تاریخ تاسیس 1397/1/25
مشاهده در ایتا
دانلود
﷽ رمان زندگی نامه و خاطرات •┈┈••✾•🔸🔶🔸•✾••┈┈ 🌷 بِسمِ رَبِّ الشُهَدا و الصِدّیقین 🌷 قسمت 9⃣ 🔶علی بارش رو بسته بود و جسمش برای پریدن سبکِ سبک شده بود. اما من سراغ خوب کسی رفته بودم و از همون دوسال پیش از همون شبی که غرق به خون روی تخت بیمارستان افتاده بود و همه فکر می کردن رفتنیه. متوسل شدم ... متوسل شدم به آقا امام حسینو خانم فاطمه زهرا (سلام الله علیها) 🔸 روزهای آخر بود از ده دوازده روز قبل از شهادتش این رو از چشماش می دیدم. سکوت آرام ، نگاه زیبا و ... همه و همه حرف از رفتن علی میزدند. اون اواخری که علی کودکی شده بود و من هم مثل همیشه دهان و زبانش رو میشستم ، دندوناش رو مسواک می کردم ، عطر میزدم و موها و محاسنش رو با صبر و عشق شونه می کردم. و تموم نگرانیم کوتاهی و قصور در حق علی بود ... اینکه برای پسرم کم نگذاشته باشم. 🔸 صداش مدام توی گوشم بود ؛ _مامان ! تو دریایِ دریایی ، دریای آبیِ آبی. مثل همیشه رسیدم به مرتب کردن محاسن صورتش ، همینطور که داشتم باحوصله براش مرتبشون می کردم انگشتامو با لبهای خشکیدش گرفت و بوسید ... مثل کودکی اونهارو می مکید. _چطور جبران کنم ؟ _چی رو ؟ _این همه محبت تو رو مامان ! _هیچی نمیخوام ؛ فقط خوب شو ، من فقط خوب شدن تورو می خوام 🔸 نگاه عمیقی بهم کرد ؛ _مامان آماده ای ؟ _برای چی ؟ _اجازه می دی ؟ _برای چی ؟ _مامان ! _جانم ؟ _خسته ام! _حتما بالشت رو بد گذاشتی مامانم ! بزار بیام زیر سرت رو درست کنم ، گرسنت نیست ؟ _مامان بزار برم. _کجا ؟ _خودت می دونی ... _نه ! کجا می خوای بری با این حال خرابت بزار بهتر بشی بعد ... 🔸 کم کم داشتم منظور علی رو می فهمیدم. _میدونی که بهتر نمی شم. بلند شدم و تند تند شروع کردم به درست کردن زیر سرش با یک دست کمرش رو نگه داشته بودم و با دست دیگه بالش و تشکش رو صاف می کردم. لزرش دستام رو نمیتونستم پنهان کنم. توی دلم هول و هراسی افتاده بود. _ نه نمیذارم 🔶 بغض سنگینی به گلوم چنگ انداخته بود ، این بغض و هراس تازه نبود ... دوسال و نیم بود که قلبم عادت کرده بود هر لحظه بلرزه . ادامه_دارد ... ✍ •┈┈••✾•🔸🔶🔸•✾••┈┈
﷽ رمان زندگی نامه و خاطرات •┈┈••✾•🔸🔶🔸•✾••┈┈ 🌷 بِسمِ رَبِّ الشُهَدا و الصِدّیقین 🌷 قسمت 🔟 🔶خون زیادی ازش رفته بود با حالی که از لحظه چاقو خوردنش داشت تا ساعتی که برای عمل وارد اتاقش کردند زمان زیادی گذشته بود. فقط منتظر یه معجزه بودم و اونقدر مبهوت این معجزه بودم که از عوارضی که برای علی میتونست به وجود بیاد به کل غافل شده بودم ، حتی فکرش رو هم نمی کردم. اولین شب بیهوشی علی سپری شد همه رفتند و من موندم و پــاره تـنـم ... صبح شد دکتر وارد اتاق شد و بعد از کمی معاینه ازم خواست دنبالش برم تا باهام حرف بزنه. 🔸 نگرانی همه وجودم رو گرفته بود دلم بدجور شور میزد قلبم شروع به تپیدن کرد. _چیزی شده آقای دکتر اتفاقی افتاده ؟ _نه خانم خلیلی ! صبر کنید خدمتتون عرض می کنم _شما رو تو رو به خدا بگین ، دلم هزار راه رفت _بدون تعارف زنده موندن علی آقای شما فقط یک معجزه است و برای همین هم باید شکر گزار خدا بود. _مسلما همینطوره ، من لحظه ای نیست که خدا رو شکر نکنم _خانم ! شما وضعیت علی رو قبل از عمل دیدین ... درسته ! 🔸 مردمک چشمام شروع به لرزیدن کرد ، انگار نفس کشیدن برام سخت شده بود. چاره ای نداشتم باید می شنیدم ... دکتر اومده بود تا واقعیت رو بهم بگه! _با اون همه خونی که در چند ساعت اول از پسر شما رفته متاسفانه دچار عوارضی شده که همه اونها جز یک مورد به مرور زمان درمان پذیره. زبونم بند اومده بود حاج و واج بودم ، چی می خواست بگه ... ؟! دکتر سرش رو پایین انداخت. _سکته مغزی ، فلج سمت راست فک و دهان و فلج حنجره و ... !!! برای لحظه ای سکوت سنگینی اتاق رو فرا گرفت. دکتر سرش رو بالا آورد نگاهش به نگاه مضطربم گره خورده بود هرچی که بود خودم رو برای شنیدنش آماده کرده بودم. _قطع شدن صدا 🔸 و باز هم سکوت ! انگار دیگه حرفی برای گفتن نمونده بود و من دیگه یارایی برای شنیدن نداشتم ، دیوارها و سقف دور سرم می چرخیدن. _صبور باشید همه چیز دست خداونده ما فقط وسیله ایم! با صدای بسته شدن در به خودم اومدم سرم رو روی میز گذاشتم و بلند بلند خدارو شکر می کردم و اشک می ریختم. _همه عمر ازش مواظبت می کنم کنیزیشو می کنم. 🔶 همین که علی زنده بود برام کافی بود. ادامه_دارد ... ✍ تا اینجا مجاز بودیم بگذاریم لطفا این کتلب را تهیه کنید وبخونید خیلی زیباست 👇👇👇
10.05M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اعضای کانال 🙂👋 این کلیپ بسیار زیبا رو از دست ندین 👆 😢 وقتی اشکاتون جاری شد ... ما رو هم فراموش نکنید خیلی التماس دعا داریم 🙏 شادی روح پاک و مطهر فاتحه و صلوات🌹 🍃🌺🌸✨🍃🌺🌸✨🍃🌺🌸 http://eitaa.com/joinchat/4043243523C8ee14b51dd
🌾🍃❣🌾🍃❣ ❣🌾🍃❣ 🍃❣ ﷽ بسم الله الرحمن الرحیم ﷽ ♦️ﺍﻟﺴﻼﻡ ﻋﻠﯿﮏَ ﯾﺎ ﺭﺳﻮﻝَ ﺍﻟﻠﻪ 💟ﺍﻟﺴﻼﻡ ﻋﻠﯿﮏَ ﯾﺎ ﺍﻣﯿﺮَﺍﻟﻤﺆﻣﻨﯿﻦ ♦️ﺍﻟﺴﻼﻡ ﻋﻠﯿﮏِ ﯾﺎ ﻓﺎﻃﻤﺔُ ﺍﻟﺰﻫﺮﺍﺀ 💟ﺍﻟﺴﻼﻡ ﻋﻠﯿﮏَ ﯾﺎ ﺣﺴﻦَ ﺑﻦَ ﻋﻠﯽٍ ﻥِ ﺍﻟﻤﺠﺘﺒﯽ ♦️ﺍﻟﺴﻼﻡ ﻋﻠﯿﮏَ ﯾﺎ ﺣﺴﯿﻦَ ﺑﻦَ ﻋﻠﯽٍ ﺳﯿﺪَ ﺍﻟﺸﻬﺪﺍﺀ 💟ﺍﻟﺴﻼﻡ ﻋﻠﯿﮏَ ﯾﺎ ﻋﻠﯽَّ ﺑﻦَ ﺍﻟﺤﺴﯿﻦِ ﺯﯾﻦَ ﺍﻟﻌﺎﺑﺪﯾﻦ ♦️ﺍﻟﺴﻼﻡ ﻋﻠﯿﮏَ ﯾﺎ ﻣﺤﻤﺪَ ﺑﻦَ ﻋﻠﯽٍ ﻥِ ﺍﻟﺒﺎﻗﺮ 💟ﺍﻟﺴﻼﻡ ﻋﻠﯿﮏَ ﯾﺎ ﺟﻌﻔﺮَ ﺑﻦَ ﻣﺤﻤﺪٍ ﻥِ ﺍﻟﺼﺎﺩﻕ ♦️ﺍﻟﺴﻼﻡ ﻋﻠﯿﮏَ ﯾﺎ ﻣﻮﺳﯽ ﺑﻦَ ﺟﻌﻔﺮٍ ﻥِ ﺍﻟﮑﺎﻇﻢُ 💟ﺍﻟﺴﻼﻡ ﻋﻠﯿﮏَ ﯾﺎ ﻋﻠﯽَّ ﺑﻦَ ﻣﻮﺳَﯽ الرضا ♦️ﺍﻟﺴﻼﻡ ﻋﻠﯿﮏَ ﯾﺎ ﻣﺤﻤﺪَ ﺑﻦَ ﻋﻠﯽٍ ﻥِ ﺍﻟﺠﻮﺍﺩ 💟ﺍﻟﺴﻼﻡ ﻋﻠﯿﮏَ ﯾﺎ ﻋﻠﯽَّ ﺑﻦَ ﻣﺤﻤﺪٍ ﻥِ ﺍﻟﻬﺎﺩﯼ ♦️ﺍﻟﺴﻼﻡ ﻋﻠﯿﮏَ ﯾﺎ ﺣﺴﻦَ ﺑﻦَ ﻋﻠﯽٍ ﻥِ ﺍﻟﻌﺴﮑﺮﯼ 💟ﺍﻟﺴﻼﻡ ﻋﻠﯿﮏَﯾﺎﺑﻘﯿﺔَ اﻟﻠﻪِورحمة الله وبرکاته 🍃❣ ❣🌾🍃❣ 🌾🍃❣🌾🍃❣
#خاطره_خانوادگــی #تربیت_علیرضــا 🌸مصطفی اصلا دوست نداشت پسرش لوس باشد😍 مثلا در مورد غذا خوردن تأکید می‌کردند که بسم الله بگوید و به او می گفت هر کاری را که شروع می کنی به بسم الله بگو...👌 🌸 یک سری چیزها را به خود علیرضا می‌گفت مثلا می‌گفت سعی کن نترسی هیچ وقت.💪 وقتی با هم کشتی می‌گرفتند همیشه به علیرضا می‌گفت سعی کن نترسی و حمله کن. 🌸 خیلی دوست داشت به مراسم عزاداری ها و مسجد ببردش. خودش اگر نمی‌توانست می‌گفت با دیگران حتما برود خیلی تاکید داشت شجاع بار بیاید... راوی 👈 همسر شهید 👈علیرضا فرزند #شهیدمصطفی‌احمدےروشن 🍃🌺🌸✨🍃🌺🌸✨🍃🌺🌸✨ http://eitaa.com/joinchat/4043243523C8ee14b51dd
7.66M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💜یاد و خاطره شهید ابراهیم هادی در برنامه تلویزیونی #عصر_جدید👌 ‌ ⭕️لطفا با دقت به صحبت های خواهر شهید ابراهیم هادی گوش کنید ‌ 🍃🌺🌸✨🍃🌺🌸✨🍃🌺🌸✨ http://eitaa.com/joinchat/4043243523C8ee14b51dd
🌹ماجرای جالب گفت‌وگوی شهید #محمدخانی با تکفیری‌ها یکی از بی‌سیم‌های تکفیری‌ها افتاد دست ما. سریع بی‌سیم را برداشتم. می‌خواستم بد و بیراه بگم. 🌹عمار(شهید محمدخانی) آمد و گفت که دشمن را عصبانی نکن. گفتم پس چی بگم به اینا؟! 🌹گفت: «بگو اگه شما مسلمونید، ما هم مسلمونیم. این گلوله‌هایی که شما به سمت ما می زنید باید وسط اسرائیل فرود میومد...» سوال کردند شما کی هستید و چرا با ما می‌جنگید؟ 🌹گفت: «به اون‌ها بگو ما همون‌هایی هستیم که صهیونیست‌ها رو از لبنان بیرون کردیم. ما همون هایی هستیم که آمریکایی ها رو از عراق بیرون کردیم. ما لشکری هستیم از لشکر رسول الله... هدف نهایی ما مبارزه با صهیونیست‌ها و آزادی قبله اول مسلمون ها، مسجدالاقصی است... ..بحث و جدل ما ادامه پیدا کرد تا وقت اذان.. 💗بعد از ظهر همان روز ۱۲ نفر از تکفیری‌ها تسلیم ما شدند. می‌گفتند «از شما در ذهن ما یک کافر ساخته اند.» کتاب «عمار حلب»، زندگی‌نامه‌ی 🌹 #شهید_محمدحسین_محمدخانی 🍃🌺🌸✨🍃🌺🌸✨🍃🌺🌸 http://eitaa.com/joinchat/4043243523C8ee14b51dd
⭕️ #جواب_سلام با موتور داشتیم می رفتیم ... تا چشمش خورد به تصویر شهید ابراهیم هادی یک دفعه موتور را نگه داشت و سلام کرد .😳 پرسیدم به کی سلام دادی ⁉️ گفت به آقا ابراهیم ... او زنده است و جواب ما را میدهد .☺️❤️ #شهید_جواد_حسن_زاده 🍃🌺🌸✨🍃🌺🌸✨🍃🌺🌸✨ http://eitaa.com/joinchat/4043243523C8ee14b51dd
شهیدهادی_تورجی زاده_حججی_آرمان_حاج قاسم
#قسمت_اول داستان کمک امیرالمومنین علی علیع السلام «بسم رب الزهرا ‌سلام الله» دیشب گفتم داس
✍آنچه برای دیدنش به کانال دعوت شدید👆👆👆 داستان واقعی و عبرت آموز ، کمک امیرالمومنین به یک خانم در عصر امروزی ما. بزرگوارانی که تازه به جمع ما پیوستند میتوانند استفاده کنند. لطفا همه قسمتهای داستان را بخونید داستان کوتاه وآموزنده هست
@Ebrahimhadi-صله رحم.mp3
3.09M
⭕️ #سخنرانی_کوتاه و شنیدنی موضوع: آثار صله رحم👌👌👌👌👌 سخنران: حجه الاسلام قرائتی 🍃🌺🌸✨🍃🌺🌸✨🍃🌺🌸✨ http://eitaa.com/joinchat/4043243523C8ee14b51dd
⭕️ شیمیایی بود برای درمان به انگلیس اعزام شد خون لازم داشت گفت خون نزنید توجه نکردند!! هرچه زدند بدنش نپذیرفت خون یک جواب داد پزشکش مسلمان شد گفت: ست! شادی روحش 🍃🌺🌸✨🍃🌺🌸✨🍃🌺🌸✨ http://eitaa.com/joinchat/4043243523C8ee14b51dd