شهیدهادی_تورجی زاده_حججی_آرمان_حاج قاسم
با سلام #قدم_قدم_تا_ظهور_مهدی_فاطمه_عج عمل امروز: بخاطر امام زمان (عج) هرکارخوبی که قرارهست انجا
باسلام
#قدم_قدم_تا_ظهور_مهدی_فاطمه_عج
عمل امروز:
بخاطرامام زمان(عج)
برای غبار روبی مزار شهدا بروید به نیابت از امام زمان عج
و یک زیارت عاشورا به نیابت بخونید ..
کم کم لذت با امام زمان عج بودن رادرک خواهید کرد
#ان_شاءالله_امام_زمانی_بمونیم
التماس دعای فرج
@shahid_hadi124
6.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌿✨🌿✨🌿✨🌿
❣امام زمان علیه السلام فرمودند:
👌شیعیان آخرالزمان اگه بدانند که من مهدی چقدردوستشون دارم ازشوق دق میکنند ومیمیرند😭
🔸یابن مصباح الهداء
🔸متی ترانا و نراک
@shahid_hadi124
🌸🍃
به روایتی از همسر شهید #محسن_حججی:
من همیشه از خدا می خواستم که کسی رو در مسیر زندگیم قرار بده که حضرت زهرا (سلام الله علیها) تاییدش کرده باشه ...
این آرزوی قلبـیم بود ...
وقتی محسن رو دیدم با تموم وجودم حس کردم که دلش یه جور خاصی با اهل بیت (علیهم السلام) گره خورده.
#زندگیتون_شهدایی
@shahid_hadi124
🌷💐🌷💐🌷💐🌷💐
#زندگینامه_شهید_منوچهر
#قسمت_پنجاه_پنجم
کناره گیر شده بود و کم حرف تر. کارهای سفر را کرده بودیم، بلیت رزرو شده بود. منتظر ویزا بودیم. دلش می خواست قبل رفتن دوستانش را ببیند و خداحافظی کند.
گفتم : معلوم نیست کی می رویم. گفت:«فکر نمی کنم ماه شعبان به آخر برسد. هر چه هست توی همین ماه است.»...بچه های لجستیک و ذوالفقار و نیروی زمینی را دعوت کردیم.
زیارت عاشورا خواندند و نوحه خوانی کردند. بعد از دعا، همه دور منوچهر جمع شدند. منوچهر هی می بوسیدشان. نمی توانستند خداحافظی کنند. می رفتند، دوباره برمی گشتند، دورش را می گرفتند.
گفت:«با عجله کفش نپوشید.» صندلی آوردم. همین که خواست بنشیند، حاج آقا محرابیان سرش را گرفت و چند بار بوسید. بچه ها برگشتند. گفتند: بالاخره سر خانم مدق هوو آمد.
گفتم: خدا وکیلی منوچهر، من را بیش تر دوست داری یا حاج آقا محرابیان و دوستانت را؟ گفت:«همه تان را به یک اندازه دوست دارم.» سه بار پرسیدم و همین را گفت.
نسبت به بچه های جنگ این طور بود. هیچ وقت نمی دیدم از ته دل بخندد، مگر وقتی آن ها را می دید. با تمام وجود بوشان می کرد و می بوسیدشان.
تا وقتی از در رفتند بیرون، توی راهرو ماند که ببیندشان. روزهای آخر منوچهر بیش تر حرف می زد و من گوش می دادم. می گفت:«همه ی زندگیم مثل پرده ی سینما جلوی چشمم آمده.»
گوشه ی آشپزخانه تک مبلی گذاشته بودم. می نشست آن جا. من کار می کردم و او حرف می زد. خاطراتش را از چهل سالگی تعریف می کرد......
http://eitaa.com/joinchat/4043243523C8ee14b51dd
🌷💐🌷💐🌷💐🌷💐
🌷💐🌷💐🌷💐🌷💐
#زندگینامه_شهید_منوچهر
#قسمت_پنجاه_ششم
منوچهر هوس کرده بود با لثه هاش بجود. سال ها غذایش پوره بود، حتی قورمه سبزی را که دوست داشت برایش آسیاب می کردم. تا بخورد. اما آن روز حاضر نبود پوره بخورد.
جگرها را دانه دانه سرخ می کردم و می گذاشتم دهانش. لپش را می کشیدم و قربان صدقه ی هم می رفتیم. دایی آمده بود بمان سر بزند.
نشست کنار منوچهر گفت:این ها را ببین عین دو تا مرغ عشق می مانند. از یک چیز خوشحالم و تاسف نمی خورم؛ که منوچهر را دوست داشتم و بهش نگفتم. از کسی هم خجالت نمی کشیدم.
منوچهر به دایی گفت:«یک حسی دارم، اما بلد نیستم بگویم. دوست دارم به فرشته بگویم از تو به کجا رسیده ام، اما نمی توانم.» دایی شاعر است.
به دایی گفت:«من به شما می گویم. شما شعر کنید، سه چها روز دیگر که من نیستم، برای فرشته از زبان من بخوانید.» دایی قبول کرد، گفت: می آورم خودت برای فرشته بخوان.
منوچهر خندید و چیزی نگفت. بعد از آن نه من حرف رفتن می زدم، نه منوچهر. اما صبح که بیدار می شدم به قدری فشارم می آمد پایین که می رفتم زیر سرم.
من که خوب می شدم، منوچهر فشارش می آمد پایین. ظاهرا حالش خوب بود حتی سرفه نمی کرد. فقط عضلات گردنش می گرفت و غذا بالا می آورد.
من دلهره و اضطراب داشتم. انگار از دلم چیزی کنده می شد، اما به فکر رفتن منوچهر نبودم....
#ادامه_دارد..
http://eitaa.com/joinchat/4043243523C8ee14b51dd
🌷💐🌷💐🌷💐🌷💐