eitaa logo
کانال‌رسمی‌شهید‌بابک‌نوری‌و شهیدمصطفی‌صدر‌زاده❤️
6.3هزار دنبال‌کننده
21.5هزار عکس
7.7هزار ویدیو
43 فایل
○•|﷽|•○ ❁کانال‌رسمی‌مصطفی‌بابک‌قلبها❁ بزرگترین‌کانال‌رسمی‌شهیدان!):-❤️ 🔹💌شهید مصطفی صدر زاده! 🔹💌شهید بابک نوری هریس! 🌸ڪانال‌ٺحٺ‌مدیریٺ‌مسٺقیم #خانواده‌شہیدان فعاݪیٺ‌دارد🌸 حالا‌که‌دعوتت‌کرده‌بمون!🦋 تبادل @khadem_87 تبلیغات هم پذیرفته میشه 🌸
مشاهده در ایتا
دانلود
۱ . سلام .. ممنون خب زیاده روی نکن همه میرن فقط خانوادت میمونن من نمیگم رفیق نداشته باش . داشته باش ولی باهاش اروم شی نه اینجوری اذیت شی درست پیش برو ۲ .سلام .. ممنون خواهش میکنم.. فکرتون اشتباه هست چون مرد اصلا عاطفی نیست این زن هست که عاطفی هست. مرد بیشتر دنبال آرامشی هست که خودش احتیاج داره . و این فکرو هم نکن که مثلا ارتباط با نامحرم این عاطفه رو شما دریافت میکنید . اولین راه زندگی خداست وشاید شما در حال امتحان شدن هستین از سوی خدا پس سعی کن سربلند باشی . به چیزا الکی فکر نکن هیچی ارزش اینو نداره جز خدا
۱ . ای وای إن شاء الله که خدا شفا بده زندگی همینه و إن شاء الله بهوش میان توسل کن به حضرت زهرا 🌸 ۲ . سلام .. این آدم مذهبی نیست مذهبی کسیه که کنترل نگاه کنه و نماز شب خون باشه وگناه نکنه . نماز خوندن تنها کافی نیست برا مذهبی بودن مذهبی بودن از رفتار و کردار پیداست و بنظرم شما مواظب باش و به خدا توکل کن
۱ . نه چون درست نیست ۲ . هر رشته ای علاقه دارید ۳ . هدیه ها از قبل هست نرفتم ۴ . خب فکر نکن دیگه فکره درست باش فکر کردی ازدواج چه خوشی داره ؟؟ شما از نظره بلوغ عقلی کامل شو بعد فکره ازدواج رو کن
۱ . سلام .. نمیدونم زنگ بزنید دفتر مراجع ۲ . وقتی میفهمی با چیزی آسیب میبینی خب سمتش نرو اینکه دیگه راحته برات ۳ . آخره کار میزارم آیدیم من سابقه خوبی تو جواب دادن شخصی ندارم 😅 چون وقت نمیکنم باید با صبر باشید ولی خب من در خدمتم کمک میکنم چند نفر مشاوره دادم تو کانال الحمدالله ازدواج خوبی داشتن
بفرما اینم یکی دیگش همه دارن متاهل میشن😂😂
خدا رو شکر خوشحال شدم این حس خوبیه خیلی برام یکی ببینم خوشبخت هستند 🌸
خسته نباشید ببخشید چون لینک باز نمیشه فردا شب هستم در خدمتتون حلال کنید 🌸 رمان رو میزاریم إن شاء الله آیدی هم گفتم بزارم خدمت اون دوستمون .. @Ah72841
🌹قسـمـت هـشـتـاد و هـشـتــم تا عصر سرکار بودم و شب هم سر ساعت۸ رفتم دنبال محدثه. با اون لباسایی که براش خریده بودم فوق العاده قشنگ شده بود. عین علی اصغر۶ ماهه امام حسین تو لباس سبز و سفید و سربند یا ابالفضلش تکون تکون میخورد. بغلش کردم و از زندایی تشکر کردم. تو ماشین که گذاشتمش خوابید. منم با خیال راحت تا حسینیه رانندگی کردم. غوغا بود تو خیابونا مخصوصا جلو مسجدا و حسینیه ها. بالاخره رسیدیم منم با شوق دخترمو بغل کردم و با هم رفتیم تو. هرکی من و دخترمو می دید با شوق نگاهمون میکرد و زیر لب چیزی میگفت. _سلام داداش. خوبی؟ به اباالفضل نگاه کردم که حالا مثل برادرم شده بود. _سلام خوبم شماچطوری؟ _عالیم با دیدن تو و سوگلیت. ببینمش این بانو رو. گرفت بغلش و کلی بوسش کرد. _اسم این بانو چیه؟ _محدثه. _ای جانم خوش نام باشه عزیزدلمون. بعد بقیه رو صدا زد. _بچه ها بیاین این فرشته کوچولو رو ببینین. مهمون امشبمونه. دخترگل آقا کارنه. همه با به به و چه چه بغلش کردن و هر کی یک بوسه گذاشت رو گونه دخترم. _خدا نگهش داره داداش. _ماشالله چه نازه خدا حفظش کنه. _علی یارش باشه. _خوش نام باشه مثل مادرمون حضرت زهرا. _ابالفضل نگه دارش باشه ماشالله خیلی خوشگله. دخترم که اومد تو بغلم لب برچیده بود و منتظر یک عکس العمل بود تا گریه کنه. فوری دم گوشش ذکر آرام بخش رو خوندم و آروم شد. اباالفضل گفت:چی خوندی دم گوشش که آروم شد؟ _" الا بذکر الله تطمئن القلوب" لبخند رضایت بخشی اومد رو لبش و با دست زد به شونه ام. _ان شالله امشب حاجتتو بگیری داداش. کم کم روحانی اومد و بعد سخنرانی طولانی و پر محتوایی که کرد ، مداح اومد و شروع کرد به خوندن نوحه و روضه. با هر جمله اشک میریختم و محدثه رو بیشتر رو دستم بالا میبردم. روضه کشیده شد به شش ماهه امام حسین که نوحه خون، محدثه رو خواست. بچمو دادم بغلش و خودم کناری ایستادم. محدثه گریه میکرد و مداح، با صدای سوزناکش روضه میخوند و مردم به سر و سینه میزدند. یک لحظه اون صحنه ای که امام حسین پسر شیش ماهش رو گرفته بود رو دستش و رو به لشکر کفار میگفت:اگه به من رحم نمیکنین به این طفل کوچک رحم کنین، جلوی چشمم تداعی شد. اون لحظه به صبر و استقامت امام حسین پی بردم و از خودم متنفر شدم. خیلی بد کردم به زهرا. خدایا منو ببخش. استغفار کردم و قسم خوردم اگه عشقم خوب بشه دیگه آدم بشم. کم کم نوحه تموم شد و سینه زنی کوتاهی کردن و آخرشم قیمه اباعبدالله رو خوردیم و رفتیم خونه. هیچوقت فکر نمیکردم قیمه اینهمه خوشمزه باشه و بهم بچسبه. وقتی رسیدیم خونه، محدثه از خستگی بیهوش شد و منم کنارش رو تخت خوابم برد. ادامه دارد...