eitaa logo
شـھیـــــــدانــــــہ
1.2هزار دنبال‌کننده
8.8هزار عکس
2.4هزار ویدیو
37 فایل
بسم الله الرحمن الرحیم تبلیغات ارزان در کانال های ما😍😍 مجموعه کانالای مذهبی ناب👌👌 💠 تعرفه تبلیغات 👇 http://eitaa.com/joinchat/2155085856Cb60502bb59 http://eitaa.com/joinchat/2155085856Cb60502bb59 🍂 🍂 🌸🌷🌸اللهم عجل لولیک الفرج 🌸🌷
مشاهده در ایتا
دانلود
شـھیـــــــدانــــــہ
✨﷽✨ #داستان_مذهبی #رمان_عاشقانه_دو_مدافع ════════ ✾💙✾💙✾ #قسمت_پنجاهم با هر سختے کہ بود صداش کرد
✨﷽✨ ════════ ✾💙✾💙✾ وارد کهف شدم هیچ کسے نبود رفتم و همونجایے کہ دفعہ‌ے قبل با علے نشستہ بودیم ، نشستم.😔 قلبم کمے آروم شد اصلا مگہ میشہ بہ شهدا🌷 پناه ببرے و کمکت نکنـݧ؟؟ دیگہ اشک نمیریختم، احساس خوبے داشتم☺️ چشمامو بستم و زیرلب گفتم: خدایا هر چے صلاحہ هموݧ بشہ بہ مـݧ کمک کـݧ و صبر بده🍃 حرفهایے کہ میزدم دست خودم نبود مـݧ، اسماءے کہ انقد علے و دوست داشت😍 خودش با دستهاے خودش راهیش کرد و الاݧ از خدا صبر و صلاحشو میخواد‼️ روزها همینطورے پشت سر هم میگذشت حوصلہ‌ے هیچ کارے و نداشتم اکثرا خونہ بودم حتے پنج شنبہ‌ها هم نمیرفتم بهشت زهرا 🌷 هرچند روز یکبار علے زنگ میزد بهم☎️ اما خیلے کوتاه حرف میزد و قطع میکرد روزهایے کہ باهاش حرف میزدم حالم خوب بود اما بعدش دوباره بے حوصلہ بودم.😞 هر شب راس ساعت ۱۰ روبروے پنجره میشنستم و بہ ماه🌙 نگاه میکردم. مطمعـݧ بودم کہ علے هم داره نگاه میکنہ و دلش برام تنگ شده💔 با صداے گوشیم📱 از خواب بیدار شدم دستم رو از پتو آوردم بیروݧ و دنبال گوشیم میگشتم زنگ گوشے قطع شد❌ از ترس اینکہ نکنہ علے بوده از جام بلند شدم و گوشیمو پیدا کردم با چشماے نیمہ بازم قفل گوشے و باز کردم،مریم بود پوووفے کردم و دوباره روے تخت🛌 ولو شدم و پتو رو کشیدم رو سرم گوشیم دوباره زنگ خورد📱 با بے حوصلگے برش داشتم و جواب دادم. الو؟؟؟ الو سلام دختر کجایے تو⁉️چرا دانشگاه نمیاے⁉️ علیک سلام حال و حوصلہ ندارم مریم وا ینے چے مثل ایـݧ افسرده‌ها نشستے تو خونہ😞 خوب حالا ..کارم داشتے ؟؟ آره اسماء میخوام ببینمت ، باهات حرف بزنم راجب چے❓ راجب محسنے، ازم خواستگارے کرده خندیدم😁 و گفتم: محسنے؟؟؟ خوب تو چے گفتے❓ هیچے ،چپ چپ بهش نگاه کردم و گفتم واقعا کہ بعدشم سریع ازش دور شدم.😬 علے قبلا یہ چیزهایے بهم گفتہ بود ولے فکر نمیکردم جدے باشہ. خاک تو سرت مریم بعد از ۱۰۰ سال یہ خواستگار برات اومده اونم پروندیش😠 خندید و گفت: واقعا کہ ...حالا کے ببینمت⁉️ دیگہ واسہ چے میخواے ببینیم؟؟ تو کہ پروندیش نه یہ کار دیگہ‌اے دارم حالا اگہ مزاحمم بگو🙈 مـن کہ دارم میگم تو بہ خودت نمیگیرے! إ اسماء شوخے کردم بابا بعد از ظهر بیا خونموݧ دیگہ هم زنگ نزݧ میخوام بخوابم😴 پروووو باشہ پس فعلا ✋ فعلا✋ گوشے رو پرت کردم اونور و دوباره خوابیدم. چشمام داشت گرم میشد کہ گوشیم دوباره زنگ خورد📱 فکر کردم مریمه، کلے فوشش دادم بدوݧ اینکہ بہ صفحہ‌ے گوشے نگاه کنم جواب دادم بلہ؟؟؟؟ مگہ نگفتم دیگہ زنگ نزݧ؟؟😠 صداے یہ مرد بود رو صفحہ‌ے گوشے نگاه کردم محسنے بود سریع گوشے قطع کردم.😱 خدا بگم چیکارت نکنہ مریم. دوباره زنگ زد📱صدامو صاف کردم و جواب دادم بلہ بفرمایید⁉️ سلام خوب هستید آبجے بعد از ازدواجم با علے بهم میگفت آبجے ، از لحـݧ آبجے گفتنش خندم گرفت😁 ممنوݧ شما خوب هستید ؟؟ الحمدوللہ ببخشید میخواستم راجب یہ موضوعے باهاتوݧ حرف بزنم. خواهش میکنم بفرمایید؟؟ نه اینطورے کہ نمیشہ شما کے وقت دارید ببینمتوݧ😐 آخہ... حرفمو قطع کرد و گفت :علے بهم گفت بیام و ازتوݧ کمک بگیرم😳 اسم علے رو کہ آورد لبخند رو لبم نشست بهتوݧ اطلاع میدم .فعلا خدافظ✋ خدافظ 📝 ... ⇩↯⇩ ✍ خانم علی‌آبـــــادی ════════ ✾💙✾💙✾ 👇👇 🆔 @Zahrahp http://eitaa.com/joinchat/2033647630C22e0467286
شـھیـــــــدانــــــہ
﷽ #داستان_مذهبی #رمان_مجنون_من_کجایی؟ ══🍃💚🍃══════ #قسمت_پنجاهم بعد از شهادت محمد هادیِ مهدوی همس
؟ ══🍃💚🍃══════ راوی جواد👈همسرمطهره، پسرخاله‌ی رقیه امروز، روز تبادل اسراست😊 یه تیم متشکل از فرمانده مدافعین حرم استان، روانپزشک، من و دو پاسدار به سوریه رفتیم. تیم اصلی تبادل در سوریه به ما پیوستن. به سمت کمپینی که جایگاه تبادل بود به راه افتادیم🚶🚶 بالاخره بعد از سه-چهار ساعت اسرا تبادل شدن سید چقدر پیر شده بود، کاملا شوکه بود و هیچ حرفی نمیزد😔 نظر روانپزشک همراهمون این بود که سید در دو موقعیت شوک اساسی قرار بگیره👇👇👇 ۱.صحبت کردن با یکی از اعضای خانواده ۲.حضور در منطقه خان طومان صحبت کردن با رقیه که اصلا امکان نداشت، چون سید اینور پس میفتاد اونور صددرصد رقیه😔😔 با مشورت من و روانپزشک قرار شد سید با دختر ۵ سالش صحبت کنه زدم به شونه‌ی سرگرد رفیعی و گفتم :رفیعی جان اینجا یه لحظه نگهدار اخوی رفتم پایین، شماره مطهره رو گرفتم‌📱 -سلام مطهره بانو مطهره:سلام جواد چی شد؟ -سید الان پیش ماست، داریم میریم خان طومان. فقط مطهره بانو برو فاطمه سادات رو آماده کن با سید حرف بزنه مطهره: فاطمه چرا؟🤔🤔 -چون سید شوکه است و فاطمه بهترین کیس هست، آمادش کن یه ربع دیگه میزنگم مطهره:باشه -مطهره ما تا شب قزوین هستیم، شما عصری برید برای رقیه خرید🎁 به زینب خانم هم زنگ بزنید بیاد قزوین برنامه فردا هم باهات هماهنگ میکنم مطهره :باشه یه ربع گذشت زنگ زدم. سید با فاطمه حرف زد تنها اشک ریختن😭😭😭سید واژه‌ی دخترم را گفت، روان پزشکی که همراهمون بود گفت عالیه از اون پیله اسارت داره خارج میشه😉 تو خان طومان به بچه‌ها گفتیم از دور مراقب سید باشن، و روانپزشک گفت باید با فاطمه سادات و مطهره حرف بزنه. به مطهره گفتم به فاطمه سادات کوچولوی ما بگید به هیچ کس از جریان باباش نگه، و خود فاطمه سادات فردا باید بیاد مزار شهدا🌷 تا با پدرش حرف بزنه. تو خان طومان سید شکست و ساخته شد... یه تیم پزشکی👨‍⚕👨‍⚕👨‍⚕ تو ایران منتظر سید بودن تا متوجه بشن سید مورد آزمایش انسانی قرار گرفته یا نه؟؟ و یا شکنجه‌هایی که شده چقدر آسیب بهش زده😔😔😔 بالاخره ما وارد ایران شدیم🇮🇷 در عرض چند ساعت متوجه شدیم سید خیلی شکنجه شده😔😔😔 و واقعا مرد💪💪 بوده که حرفی نزده، الان تو یه اتاق در حال راز و نیاز با خداست چقدر عاشقانه و خالصانه خودش رو خرج مخلوقش میکنه 📝 ... ⇩↯⇩ ✍ بانو............ش ══🍃💚🍃══════ 👇👇 🆔 @Zahrahp http://eitaa.com/joinchat/2033647630C22e0467286