eitaa logo
ثامن بسیج شهدای ارجنک
190 دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
946 ویدیو
88 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از خبر فوری تحلیلی
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
شفا گرفتن زن نابینا در کربلا از حضرت عباس علیه‌السلام ✅ استاد رائفی پور/عضو شوید👇 @raefipouraliakbarfans @raefipouraliakbarfans
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
‹🤲🏻😢 › - آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست هرکجا هست خدایا به سلامت دارش...
⚫️ ‏آخرین فراز از وصیت‌نامه امام خمینی رحمة الله علیه ▪️ بدانند كه با رفتن یك خدمتگزار در سدّ آهنین ملت خللی حاصل نخواهد شد كه خدمتگزاران بالا و والاتر در خدمتند و الله نگهدار این ملت و مظلومان جهان است.
هدایت شده از نخبگان غرب شهرکرد
عید است اما اشک، مهمانِ عیون است چشمِ حرم در هجرِ خادم، غرق خون است بانگی که اکنون می زند نقاره خانه؛ نقّاره ی "انّا اِلیه راجِعون" است...
انتظار کودکان برای مشک عباس علیه السلام 🌴 ما منتظر آب بودیم. همدیگر را دلداری می¬دادیم که حتما عموعباس آب می‌آورد. نگران نبودیم که آب به بچه¬ها نرسد. حتی اگر یک مشک آب هم بیاورد، همه سیراب می‌شویم. آب کمی هم ما را سیراب می¬کرد، ما طفل بودیم. مخصوصاً اصغر، چند قطره آب، او را به خواب عمیقی فرو می¬برد. او مدتی بود نخوابیده و از شدت تشنگی بی¬رمق شده بود. در این افکار بودم، که صدای بچه¬ها مرا به خود آورد: عمو نیامد! عباس دیر کرده است. یکی می-گفت: راه دور است حتما می‌آید. دیگری می¬گف: باید از میان سربازها بگذرد و کودکی می¬گفت: راه را دور زده است که با دشمن روبرو نشود. یکی می¬گفت: دارد می¬جنگد. امّا همه می¬گفتد: بالاخره می¬آید. باز هم انتظار و انتظار... اما نیامد. چرا عباس دیر کرده است؟! نکند او را کشته باشند. باورمان نمی‌شد. ای کاش او را برای آوردن آب نمی‌فرستادیم. حالا به جای آب، عطش دیدن عباس را داشتیم. 🌴 خبر شهادت عباس×علیه السلام به خیام رسید ناگهان همه‌ی بچه¬ها دیدیم پدرم سوار بر اسب شد و به سرعت رفت. آری حتماً به استقبال عمو رفته تا مشک را بیاورد. مدتی گذشت، از پدرم هم خبری نشد. بعد از مدتی از دور پدرم را دیدیم که می¬آید. اما او بدون عباس و مشک عباس آمده است. همدیگر را نگاه کردیم خدایا چه خبر است؟! پدرم بسیار ناراحت بود و اشک می‌ریخت و با آستینش اشکش را پاک می‌کرد که ما اشک هایش را نبینیم، اما شدت اشکش طوری بود که از دیده‌ی ما پنهان نبود. با کسی حرف نزد. مستقیم به سمت خیمه‌ی عمویم عباس رفت، عمود خیمه را کَند و خیمه عباس بر زمین اقتاد. این رسم عرب بود که اگر خیمه¬ای بی¬صاحب می‌¬شد، خیمه اش را می¬خوابانیدند. فهمیدیم که عباس را کشته¬اند و از آب هم خبری نیست. من عمویم را از آب بیشتر دوست داشتم. دوست داشتم عباس بیاید حتی با مشک خالی... قسمتی از کتاب مذبوح فرات. تقدیم به خادم الرضا ، شهید سید ابراهیم رئیسی السلام علیک یاابا عبدالله