فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🌱 یک روایت متفاوت از داستان یوسف پیامبر
❤️ باور میکنید میتوانید معشوق امام زمان باشید؟!
🌹🍃🌹🍃
@shahidaziz_ebrahim_hadi
یآدمونبآشہیڪروز،جوونایۍ
ازچشمـاۍخوشگلشونگذشتن
تا،امـروزمـا
چشمامونغرقِخدآباشـہ
نہغرقگنـاه ...
🌹🍃🌹🍃
@shahidaziz_ebrahim_hadi
6.28M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سرود بسیار زیبا برای امام زمان عج به نام افضل اعمال
#اللهم_ارزقنا_کربلا_بحق_الحسین_ع
🌹🍃🌹🍃
@shahidaziz_ebrahim_hadi
📌 #عکس_نوشته_استاد
👤 استاد #رائفی_پور :
🔸 یکی از عوامل اصلی غیبت، این است که شیعیان فهم درستی از «حبل الله» ندارند و ارزش وحدت را نمیدانند. حضرت حجت در توقیعی به شیخ مفید میفرمایند: «اگر چنانچه شیعیان ما در راه وفای به پیمانشان، همدل میشدند، یُمن ملاقات ما از ایشان به تاخیر نمیافتاد.»
اصلیترین عامل شکست اسلام تا به امروز، تفرقه بوده است. یعنی یکی از عوامل غیبت، خود ما هستیم.
برگرفته از #کلاسهای_مهدویت
🌹🍃🌹🍃
@shahidaziz_ebrahim_hadi
5.95M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📲 #استوری |
این شـــهر شـــلوغ است ولی بـــاور کن
آنچنان جای تو خالیست صدا میپیچد...
💔 #جمعه_های_دلتنگی
🌷 #اللهم_عجل_لولیک_الفرج
🌹🍃🌹🍃
@shahidaziz_ebrahim_hadi
7.81M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌷دو راه جهشی رسیدن به امام زمان علیه السلام 🌷
🎥 استاد عالی
#الّلهُـمَّعَجِّــلْلِوَلِیِّکَـــالْفَـــرَج
🌹🍃🌹🍃
@shahidaziz_ebrahim_hadi
🥀🌿°
🌿°
.• بهشگفتم:
.• چندوقتیہبہخاطراعتقاداتم
.• مسخرممےڪنن...😥
.• بهمگفت:
.• براےاونایـےڪہ
.• اعتقاداتتونرومسخرهمےڪنن،
.• دعاڪنینخدابہعشق❤️
.• حسیندچارشونڪنہ :)
شهید_احمد_مشلب
🌹🍃🌹🍃
@shahidaziz_ebrahim_hadi
خدایا!
چمران نیستم که برایت زیبا بنویسم....
همت نیستم که برایت زیبا شهید شوم....
آوینی نیستم که برایت زیبا تصویرگری کنم...
متوسلیان نیستم که برایت زیبا جاوید شوم...
بابایی نیستم که برایت زیبا پرواز کنم...
پرنده پر شکسته ای هستم که نیاز به مرهم دارم...🕊️
پس پروردگارا خودت مرهم رنجهایم باش...
مرهم ما ظهور حجت توست...💔
اللهم عجل لولیک الفرج...👌🏻🤲
#امام_زمان
🌹🍃🌹🍃
@shahidaziz_ebrahim_hadi
کانال شهید ابراهیم هادی
💠( قسمت نوزدهم: زندگی در ایران ) . به عنوان طلبه توی مکتب پذیرش شدم ... از مسلمان بودن، فقط و فقط حج
💠( قسمت بیست و یکم: دعوتنامه ) .
.
فردا، آخرین روز بود ... می رفتیم شلمچه ... دلم گرفته بود ... کاش می شد منو همون جا می گذاشتن و برمی گشتن ... تمام شب رو گریه کردم ... .
.
راهی شلمچه شدیم ...برعکس دفعات قبل، قرار شد توی راه راوی رو سوار کنیم ... ته اتوبوس برای خودم دم گرفته بودم ... چادرم رو انداخته بودم توی صورتم ... با شهدا حرف می زدم و گریه می کردم توی همون حال خوابم برد ... .
بین خواب و بیداری ... یه صدا توی گوشم پیچید ... چرا فکر می کنی تنهایی و ما رهات کردیم؟ ... ما دعوتتون کردیم ... پاشو ... نذرت قبول ... .
چشم هام رو باز کردم ... هنوز صدا توی گوشم می پیچید ... .
.
اتوبوس ایستاد ... در اتوبوس باز شد ... راوی یکی یکی از پله ها بالا میومد ... زمان متوقف شده بود ... خودش بود ... امیرحسین من ... اشک مثل سیلابی از چشمم پایین می اومد ... .
.
اتوبوس راه افتاد ... من رو ندیده بود ... بسم الله الرحمن الرحیم ... به من گفتن ...
.
شروع کرد به صحبت کردن و من فقط نگاهش می کردم ... هنوز همون امیرحسین سر به زیر من بود ... بدون اینکه صداش بلرزه یا به کسی نگاه کنه ...
.
🔷🔷🔷🔷🔷🔷🔷🔷🔷
💠( قسمت آخر : غروب شلمچه )
.
اتوبوس توی شلمچه ایستاد ... خواهرها، آزادید. برید اطراف رو نگاه کنید ... یه ساعت دیگه زیر اون علم ...
.
.
از اتوبوس رفت بیرون ... منم با فاصله دنبالش ... هنوز باورم نمی شد ... .
صداش کردم ... نابغه شاگرد اول، اینجا چه کار می کنی؟ ... .
برگشت سمت من ... با گریه گفتم: کجایی امیرحسین؟ ... .
.
جا خورده بود ... ناباوری توی چشم هاش موج می زد ... گریه اش گرفته بود ... نفسش در نمی اومد ... .
همه جا رو دنبالت گشتم ... همه جا رو ... برگشتم دنبالت ... گفتم به هر قیمتی رضایتت رو می گیرم که بیای ... هیچ جا نبودی ... .
.
اشک می ریخت و این جملات رو تکرار می کرد ... اون روز ... غروب شلمچه ... ما هر دو مهمان شهدا بودیم ... دعوت شده بودیم ... دعوت مون کرده بودن ... .
🍃🌹🍃🌹
@shahidaziz_ebrahim_hadi