کانال شهید ابراهیم هادی
#فنجـانے_چـاے_بـا_خـدا #قسمت_61 صوفی با صورتی غرق در خون و متلاشی، چند سانت آن طرف تر پخشِ زمین بو
#فنجانےچاےباخدا
#قسمت_62
بی اختیار شروع به جیغ زدن کردم. نمیدانستم دلیلش چیست؟ مظلومیتِ حسام یا ترسِ بی حد و حسابِ خودم!
چند مردی که از همراهانِ عثمان بودند از پنجره به بیرون پریدند. صدایِ تیراندازی در نقاطِ مختلف شنیده میشد.
عثمان دستانش را بر گوشهایش فشار داد و به سمتم هجوم آورد (خفه شو.. دهنتو ببند..)
آنقدر ترسیده بودم که مخلوطی از درد و وحشت، معجونی بی توقف از جیغهایِ بی اراده تحویلم داده بود. عثمان گلویم را فشار میداد و من نفس به نفس کبودتر میشدم.
ناگهان حسام با تمام توانِ تحلیل رفته اش، با او درگیر شد. عثمان محکوم به مرگ بود. چه دستگیر میشد. چه فرار میکرد. پس حسودانه، همراه میطلبید برایِ سفرِ آخرتش.
تازه نفسیِ عثمان بر تن زخمی حسام چربید و ناامید از بردنِ منِ جنازه شده از ترس با خود، فرار را بر قرار ترجیح داد. حسام نیمه هوشیار بر زمین میخ شده بود. کشان کشان خود را بالایِ سرش رساندم. شرایطش اگر بدتر از من نبود، یقین داشتم که بهتر نیست.
نفسهایم به شماره افتاده بود. صدای فریادها و تیراندازی ها، مبهم به گوشم میرسید. صورتِ به خون نشسته ی حسام ثانیه به ثانیه مقابل چشمانم تار و تارتر میشد. چشمانِ بسته اش، هنوز هم مهربان بود. ناخواسته در کنارش نقشِ زمین شدم.. تاریک و بی صدا...
نمیدانم چقدر گذشت.. چند ساعت؟؟ یا چند روز؟؟
اما اولین دریافتیِ حسی ام، بویِ تندِ ضدعفونی کننده ی بیمارستان بود و نوری شدید که به ضربش، جمع میشد پلکهایِ سنگینم. و صدایی که آشنا بود. آشنایی از جنسِ چایِ شیرین با طعم خدا..
باز هم قرآن میخواند.. قرآنی که در ناخودآگاهم، نُت شد و بر موسیقاییِ خداپرستیم نشست.
در لجبازیِ با دیدن و ندیدن، تماشا پیروز شد. خودش بود، حسام.
قرآن به دست، رویِ ویلچر با لباسِ بیمارانِ بیمارستان.. لبخند زدم. خوشحال بودم که حالش خوب است، هم خودش، هم صدایش...
باز دلم جایِ خالیِ دانیال را فریاد زد. صدایم پر خش بود و مشت شده (دا.. دانیال کجاست؟)
تعجب زده، نگاهم کرد، اما تند چشمانش را دزدید.. راستی چشمانش چه رنگی بود؟؟ هرگز فرصت شناساییش را نمیداد این جوانِ با حیا...
لبخند به لب قرآنش را بوسید و روی میز گذاشت (الحمدالله به هوش اومدین.. دیگه نگرانمون کرده بودین.. مونده بودم که جوابِ دانیالو چی بدم؟)
با موجی بریده دوباره سوالم را تکرار کردم و او با تبسم سرش را تکان داد (همه ی خواهرا اینجورین یا شما زیادی اون تحفه رو دوست دارین؟؟ آخه مشکل اینجاست که هر چی نگاه میکنم میبینم که چیزی واسه دوست داشتن نداره. نه تیپی ... نه قیافه ایی... نه هنری... از همه مهمتر، نه عقلی...)
دوست داشتم بخندم. دانیال من همه چیز داشت. تیپ، قیافه، هنر، عقل و بهترین مهربانی هایِ برادرانه یِ دنیا.
صندلی اش را به سمت پنجره هل داد. پرده را کنار زد (ایران نیست.)
نگران به صورتِ ریش دارش خیره شدم. (اما اصلا نگران نباشید.. جاش امنه.. من تمام ماجرا رو براتون تعریف میکنم.)
مردی چاق و میانسال وارد اتاق داشت (آقا سید، میشه بفرمایید من و همکارام چه گناهی کردیم که تو بیمارِ این بیمارستانی؟)
حسام با لبهایی جمع شده از شدت خنده، دست در جیبش کرد و موزی درآورد (عه.. نبینم عصبانی باشیا.. موز بخور.. حرص نخور.. لاغر میشی، میمونی رو دستمون.)
این جوان در کنارِ داشتنِ خدا، طبع شوخ هم داشت؟ خدا و شوخ طبعی منافات نداشتند؟
پرستار سری تکان داد (بیا برو بچه سید.. مادرت در به در داره دنبالت میگرده. آخه مریضم انقدر سِرتِق؟؟ بری که دیگه اینورا پیدات نشه.)
حسام خندید (آمینشو بلند بگو.)
سرش را پایین انداخت و با صدایی پر متانت مرا خطاب قرار داد (سارا خانووم. الان تازه بهوش اومدین. فردا با اجازه پزشکتون میامو کلِ ماجرا رو براتون تعریف میکنم.. فعلا یا علی..)
نام علی غریب ترین، اسم به گوشم بود.. چون تا وقتی پدر بود به زبان آوردنش در خانه، فرقی با هنجارشکنی نداشت.
دو پرستار زن وارد اتاق شدند و حسام کَل کَل کنان با آن پرستار چاق از اتاق خارج شد.
و من خوابِ زمستانی را به انتظار کشیدن تا فردا ترجیح میدادم...
↩️ #ادامہ_دارد...
#نویسنده: زهرا اسعد بلند دوست
🍃🌺
@shahidaziz_ebrahim_hadi
✨
هرگز از رونق بازار غمت کم نشود...
#یاحسین
🍃🌺
@shahidaziz_ebrahim_hadi
🌸🍃
#شهید_سیدمحمدحسن_حسینی
#سیدحکیم
#سخنانشهدا
🔸دشمن ما داعش و النصره نیستند ، ما این ها را به حساب نمی آوریم ، بچه های فاطمیون وقتی وارد میدان نبرد می شوند ، اصلا ترسی از این اجیران مزد بگیر ندارند ، #فاطمیون آمده اند تا کمر اسرائیل را بشکنند و رو در روی آمریکا مبارزه کنند . بچه های #فاطمیون منتظر اشاره فرمانده کل قوا هستند تا بر لشکر یزیدیان زمان نبخشند و آن ها را در هم بکوبند .
🍃🌺
@shahidaziz_ebrahim_hadi
💠دو شهید مدافع حرم که در روز ۱۸ شهریور ماه آسمانی شدند...
🌷سالروز شهادت
شهید مدافع حرم اصغر الیاسی
شهید مدافع حرم فرهاد طالبی
🕊شادی ارواح طیبه شهدا صلوات
🍃🌺
@shahidaziz_ebrahim_hadi
5.55M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
و در این میانه زینب حکایتے دیگر بود، در آن بیابانے که قدم از قدم نمے شد برداشت ، در آن کربلاے آتشناک ، زینب به اندازهٔ تمام عمرش پیاده رفت و حرفے از عطش نزد . کلامے از تشنگے نگفت .
غریب بود این زن ! اگر زنے میخواست با آن حجاب تمام و کمال که گرماے مضاعف را دامن میزد ، در زیر آن آفتاب نیزه وار ، دمے بنشیند ، دوام نمے آورد .
کجایے بود این زن ؟ چه صولتے ! چه جبروتے ! چه فخری ! چه فخامتے ! چه شکوهے ! چه عظمتے !
#سید_مهدے_شجاعے
فیلم از #شهید_احمد_مشلب
🍃🌺
@shahidaziz_ebrahim_hadi
عصر عاشورا به بعد آغاز صبح حزن است...
آغاز مصیبت و ما اعمظمها و اعظم رزیتی فی الأسلام...
آغاز تمام رنج های اسارت
و تمام شکوه و جلال آن زن که حتی در نماز شب قامت شکسته و نشسته ی خویش؛ از خدای بالاسرش و از دردهای روزگار؛ از داغ های مانده بر سینه شکایتی نکرد...
عاشورا به بعد آغاز روضه هاست... اشک های دلتنگی... غزل های سربریده... و آه های ناتمام...
آغاز گریه بر کاروانی خسته و تبدار و مجروح که قافله سالارش از سر نیزه قرآن میخواند و سه ساله اش از همان کنج ویرانه قیامت را قیامت میکند...
و من از عاشورا به بعد
از آغاز اسارت فرشته های در زنجیر
شرمنده ام
شرمنده ام
که هنوز از غم زینب نمردهام...
💔
تـابهعاشوراحسینبودوحسینبودحسین
تـابهپایانصفر
نه
تا به پایان حیات...
حرف از حضور زینب است
#سحر_شهریاری
🍃🌺
@shahidaziz_ebrahim_hadi
💔
#قرار_عاشقی
نشست تو ماشین.
دستانش مےلرزید.
بخارے رو روشن کردم،
گفت: ماشین ِ تو بوے ِ دریا میده ...
گفتم: ماهے خریده بودم!
گفت: ماهے ِ مرده کہ بوے دریا نمیده!
گفتم: هر چیزے موقع مرگ بوے اونجایے رو میده کہ دلتنگش مےشده ...
گفت: یعنی منم بمیرم ، بوے حرمِ امام رضا میدم ... ؟
#شماگفتین
#اللهم_صل_علی_علی_بن_موسی_الرضا_المرتضی
#امام_رضآی_دلم
#دلتنگ_حرم
🍃🌺
@shahidaziz_ebrahim_hadi
🌸🍃
#شهید_حسن_غفاری
#فرازیازوصیتنامه
🔸شما را قسم میدهم به چیزی که ایمان دارید ، نائب بر حق امام زمان (عج) حضرت امام خامنه ای (مدظله العالی ) را همانند امام علی ( ع) #خانهنشین نکنید ...
در این #دنیا ، تنها چیزی که مرا آرام می نمود ؛ نگاه زیبا و پر برق این آقا بود .
🍃🌺
@shahidaziz_ebrahim_hadi
| #دلنوشته♥️ |
این روزا..
اگر ڪھ دیدید
حالمون خوش نیست؛
بے قراریم!
همش تو فڪریم..
چیزے نیست!
اینا طبیعیه
آخھ
ما
ڪربلامون
دیر شدھ
دیرھ دیرم نھ هـا
ڪم شده...
راستش
این وسـطا
بعضیـامون هستن!
تا حالا ڪربلا نرفتن..
اصلا ما هیچ!
بھ حالِ ڪربلا نرفتھ ها
دعا ڪنین..
#التماسدعایحالخوب🌿
🍃🌺
@shahidaziz_ebrahim_hadi
نگاه تو بر #زندگی ماست و همین دل مارا قرص میکند...
میدانیم که در این #ورطه دلتنگی #حواست هست به گره های زندگیمان..
تو #نظاره میکنی و همین برای این دل بی قرار کافیست..
.
.
#بیا_دوباره_دیدنت_برای_ما_بس_است
#بلند_تر_شده_طومار_استواری_ما
#شهيدمحمدغفاری🌺
🍃🌺
@shahidaziz_ebrahim_hadi