12.84M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اکثرا اون کلیپ معروف از اشک و انتظار مادر شهید صبوری رو در استقبال از شهدای گمنام دیدین
اما از بهروز چه خبر؟ آیا بالاخره این مادر پیکر فرزند شهیدش رو پیدا کرد؟
حتما ببینید...
از قدیم گفته اند چای باید...
لب سوز و لب دوز و لبریز باشد
و این استکانهای خالی ارباب، امسال
عجیب دل سوز و لب دوز و لبریز است
از اشک...
چقدر چای موکب میخواهد دلم الان
🍃🌺
🕊🍂 🕊🍂
🖋 #برگی_از_خاطرات
با اینکه جانشین فرماندهی تیپ شده بود و کل نیرو ها زیر نظرش بود، همیشه گوشه نمازخانه می خوابید.
یک شب برای آب خوردن به سمت نمازخانه رفتم دیدم دارد نماز شب میخواند...
آنقدر محو مناجات با خدا بود که متوجه حضورم نشد.
نماز شبش که تمام شد کنارش نشستم و گفتم: خب آقاجان، ما بعد از ظهر کلی کار کردیم. توی کوه و جنگل بالا و پایین کردیم و خسته شدیم.
کمی هم استراحت کن شما فرمانده مایی، باید آماده باشی!
لبخندی زد و گفت: خدا به ما به جون بخشیده، باید جونمون رو فداش کنیم... جز این باشه رسم آزادگی نیست
#شهید #مصطفی_صدرزاده
🍃🌺
کانال شهید ابراهیم هادی
#فنجانےچاےباخدا #قسمت_82 صدایِ قدمهای فردی در سالن پیچید.. وارد شده بود و در خانه سرک میکشید.. نه.
#فنجانےچاےباخدا
#قسمت_83
یک دل سیر خواهرانه براندازش کردم. بوسیدم ، بوییدم و قربان صدقه اش رفتم. خدا کند که امروز هیچ وقت تمام نشود.
پرسیدم چرا اینطور وارد خانه شد و او با شیطت جواب داد (بابا خواستم عین تو فیلما سوپرایزتون کنم اما نمیدونستم قرارِ گانگستر بازی دربیاری. گفتم در میزنم بالاخره یکی میاد دم در.
وقتی دیدم کسی باز نمیکنه گفتم لابد نیستین دیگه، واسه همین با کلیدایی که حسام داده بود اومدم تو. بعدم خواستم وسایلو تو اتاق بگذارم و برم دوش بگیرم که با هوش سرشارِ خنگ ترین خواهر دنیا مواجه شدم. همین.
ولی خب شد نکشتیماااا.
راستی چرا انقدر ترسیده بودی آخه.. ؟)
از ترسم گفتم، از وحشتم برایِ برگشتنِ افرادِ عثمان و اون شرم زده مرا به آغوش کشید و مطمئنم کرد که دیگر هیچ خطری تهدیدمان نمیکند...
مدتی از هم صحبتی مان میگذشت و جز چشمان غم زده ی دانیال، زبانش به رویم نمیآورد سرِ بی مو و صورتِ اسکلتی ام را و چقدر خودخوری میکرد این برادرِ از سفر رسیده.
از جایش بلند شد (یه قهوه ی خوشمزه واسه داداشِ گلت درست میکنی؟ یا فقط بلدی با حسرت به این کوه خوش تیپی و عضله زل بزنی؟)
از جایم بلند شدم و به سمت آشپزخانه رفتم (نداریم.. چایی میارم..)
چشمانش درشت شد از فرط تعجب (چایی؟؟ تا جاییکه یادمه وقتی بابا چایی درست میکرد از خوونه میزدی بیرون که بوش به دماغت نخوره.. حالا میخوای چایی بریزی؟)
و او نمیدانستم چای نوستالژیِ روزهایِ پر حسامم بود.
چای شیرین شده با دستانِ آن مبارزه محجوب که طعم خدا میداد
و این روزها عطرش مستم میکرد.
بی تفاوت چای ریختم. در همان استکانهایِ کمر باریکِ قدیمی که جهاز مادر محسوب میشد (اما حالا همه چیز برعکس شده.
عاشق عطر چای هستم و متنفر از بویِ قهوه.)
و من چقدر ساده نفرت در دلم میکاشتم.
متجعب دلیلش را پرسید و من سر بسته پاسخ دادم (از چای متنفر بودم چون انگار هر چی مسلمون تو دنیا بود این نوشیدنی رو دوست داشتم و اون وقتها هر چیزی که اسم اسلام رو تو ذهنم زنده میکردم، تهوع آور بود.)
ابرو بالا داد (و الان چطور؟)
نفسی عمیق کشیدم و سینی چای را درمقابلش رویِ میز گذاشتم (اما اشتباه بود.. اسلام خلاصه میشه تو علی.. و علی حل میشه تو خدا.
خب من هم اون وقتها نمیدیدم.. دچار نوعی کوری فکری بودم.. اما حالا نه..
چای رو دوست دارم.. عطرش آرومم میکنه.. چون...)
چه باید میگفتم؟؟ اینکه چون حسام را در ذهنم مرور میکند؟؟
زیر لب زمزمه کرد(علی.. اسمی که لرز به بدن بابا مینداخت.)
نگاهم کرد (این یعنی اینکه مثل یه شیعه علی رو دوست داری؟)
شانه ایی بالا انداختم (شیعه و سنی شو نمیدونم.
اما علی رو به سبک خودم دوست دارم.)
سری تکان داد، اگر پدر بود حکمی جز اعدام برایم صادر نمیکرد و دانیال فقط نگاهِ پر محبتش را به سمتم هل داد.. بدون هیچ اعتراضی..
↩️ #ادامہ_دارد...
#نویسنده: زهرا اسعد بلند دوست
🍃🌺
@shahidaziz_ebrahim_hadi
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🌹پیکر پاک ۳ شهید پاسدار امنیت، در زاهدان تشییع و در گلزار شهدای این شهر به خاک سپرده شد
♦️این شهدا روز سه شنبه در سه راهی فنوج – بمپور - اسپکه در حمله سرنشینان یک خودرو به شهادت رسیدند.
🍃🌺
@shahidaziz_ebrahim_hadi
☘تو را باید
بلند دوست داشت
مثل کوه؛
کوه هایی که
برف نوک قله شان را
هیچ آفتابی آب نمی کند🌷
#شهید ابراهیم هادی🌹🍃
🍃🌺
@shahidaziz_ebrahim_hadi
💔
عاشقها
از
محترمترین
مردم
روزگارند...
✍محمدصالح علاء
#پروفایل #استوری😍
🍃🌺
@shahidaziz_ebrahim_hadi
✍ پست اینستاگرامی مهران احمدی درباره حرف دل یک پیرمرد
👤 مهران احمدی: از طرف آقا قول دادم...
پیرمرد جلو آمد، فقر از همه جایش شره میکرد، در چشمانش اشک موج میزد و ناامیدی.
همان لحظه دلتنگ شدم، انگار بدون اینکه چیزی بگوید حرفهایش را با چشمانش زد و...
گفت: آقای احمدی؟
گفتم: بله!
لبخند کم رمقی ودر لحظه چشمانش برق کم سویی زد.
گفت: عکس بگیریم؟!
گفتم: بگیریم
گوشی فقیرانه ای را بدستم داد.
عکس گرفتیم
نگاهی به عکس بی کیفیتش انداخت. بعد به من نگاه کرد،انگار میخواست چیزی بگوید، اما نگفت وبه سمت موتور قراضه ای که آنطرفتر گذاشته بود روانه شد.
دلش طاقت نیاورد برگشت،
گفت ببخشید! شما آقا رو می بینید.
گفتم کدوم آقا؟!
گفت آقای خامنه ای
گفتم چطور؟
گفت به آقا بگید ،همه چی خیلی گرون شده، موتورم خراب شده نمیتونم درستش کنم، باهاش کار میکنم.
آمدم بگویم نه من اقا رو نمیبینم، یک لحظه که به چشمانش نگاه کردم انگار اب سرد رو سرم ریختند.حس کردم نمیتوانم ناامیدش کنم.
گفتم باشه، اگه دیدمشون، میگم
آنی باشادی کم نور نگاهم کرد.
شماره اش را گرفتم.
امروز ناقابلی به حسابش ریختم، و برایش پیامک زدم، اینو آقا داد.و
گفت همه چی درست میشه.غصه نخور
آقایان من به آن پیرمرد قول دادم نه از طرف خودم از طرف آقا.
خودتون میدونید.
یا حق
🔹محمدرضا رضاپور، کارشناس رسانه و سینما: بعد از این پست اینستاگرامی، آقای باقری کنی، داماد رهبری با مهران احمدی تماس می گیرد و از رویت مطلب توسط آقا و تاثر و پیگیری ایشان خبر می دهد و این که آقا شماره تماس و شماره حساب این پیرمرد دلشکسته را می خواهند تا شخصا از او دلجویی کنند.
🍃🌺
«چریک پیر»، لقبی که حاجقاسم به یک زن داد
🔹مرحومه «حاجیه زهرا اسدی» معروف به «چریک پیر» از شیرزنان استان کرمان و شهر خانوک زرند است که مردم این شهر را تبدیل به یک گردان نانوایی کرد و تا آخر دفاع مقدس وظیفه پخت نان جبهه را با تمامی مردم خانوک برعهده گرفت، همچنین یک کارگاه خیاطی برای لباس رزمندگان راهاندازی کرد که در آن سه شیفته لباس برای رزمندگان میدوختند.
🔹حاج قاسم گفته بود زمانی که خواستید سنگ قبرش را سفارش بدهید، بر روی سنگ قبر بنویسید «چریک پیر» و طبق گفته شهید حاج قاسم بر روی قبر مادر «حاج زهرا چریک» حک شد
🍃🌺
@shahidaziz_ebrahim_hadi