🌱شاید مرا بخری نوکرت شوم🌱
صدا زد رفتم توی اتاق پاچه شلوار کردی اش
را زد بالا ران پایش را نشانم داد و پرسید: به
نظرت چرا این طور شده؟! 🤔
رانش کبود بود گفتم: با موتور 🛵 جایی نخوردی؟
گفت : نه ، اگه جایی خورده بودم باید شلوارم هم پاره میشد 😢
نگران شدم. دو سه ساعتی گذشت یکدفعه
توی ذهنم جرقه خورد . یادم آمد موقع
مداحی با یک دستش میکروفون 🎤 و برگهٔ
شعر را می گرفت ؛ با آن یکی دستش میزد روی پا گفتم : وقتی از خود بیخود میشی ، نمیفهمی داری چه بلایی سر خودت میاری😔
روح و روانش با امام حسین بود💔 اسم ، هیئت با دل و جانش بازی می کرد🕊
چشمانش برق میزد وقتی میدانست امشب
هیئت داریم ، مشعوف می شد 🥀 همه جا هم نمی رفت ؛ مخصوصاً هیئت هایی که به سبکهای لس آنجلسی سینه می زدند .
میرفتیم پاساژ مهستان ، کتاب های شعر آئینی پیدا می کرد 📚 آن وسط حواسش به همه جا بود .
می رفتیم طبقه دوم سمت چپ انتهای سالن ،
مغازه بزرگ دو دهنه ای بود که تابلو و وسائل
تزئینی مذهبی خوشگل می فروخت. برای
بچه های خواهرش و پسر عمویش کادو
می خرید🙃
سبک هایی را که به ذهنش می رسید ، می
نوشت. گاهی اوقات شعر هـم می گفت برای
مراسمی که میخواست بخواند سه چهار
ساعت توی خودش خلوت می کرد. به بهانه
شعر پیدا کردن میرفت گوشه اتاق می نشست💔🕊
از روی لهوف برای خودش روضه می خواند.
می گفت که تا وقتی خودم درک نکنم ، چطور اشاعه بدهم 👌🌱
مقید بود مداح باید همیشه توی جیبش شعر
داشته باشد که اگر فرصتی پیش آمد ، بتواند مجلس را گرم کند👌
🕊#شهید_محمدحسینمحمدخانی
📖#کتاب_عمارحلب
#ڪانال_ما_را_بہ_اشتراڪ_بگذارید👇👇
🌹🍃🌹🍃
@shahi