eitaa logo
کانال شهید ابراهیم هادی
2.4هزار دنبال‌کننده
30.9هزار عکس
28.4هزار ویدیو
76 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
توهین علنی به شهید سلیمانی توسط کارمند شبکه قرآن و دختر تهیه‌کننده صداوسیما! 🔺پس از انتشار یک خبر کذب توسط رسانه سعودی اینترنشنال، فرزند یکی از تهیه‌کنندگان صداوسیما که خود نیز به عنوان دستیار در برخی پروژه‌های صداوسیما حضور دارد با انتشار پستی در صفحه مجازی خود توهین بی‌شرمانه‌ای نسبت به سپهبد شهید حاج قاسم سلیمانی کرد. 🔸این اقدام از شب گذشته باعث واکنش بسیاری از کاربران فضای مجازی برای ورود قوه قضائیه به عنوان مدعی‌العموم و ایضا اقدام رئیس سازمان صداوسیما برای برکناری این افراد از صداوسیمای جمهوری اسلامی را در پی داشته است. 🍃🌹🍃🌹 @shahidaziz_ebrahim_hadi
نَحنُ‌الفُقراءالَّذينَ‌أغناهُم‌اللهُ‌بِحُبِّ‌الحُسين.. ما فقیرانی‌ هستیم‌ که‌ با حب‌ ما را غنی‌ کرد.. :)♥️ 🍃🌹🍃🌹 @shahidaziz_ebrahim_hadi
6.76M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
درسته شهدا گُل هستند ولی ما باید سراغ باغبونی بریم که این گل رو پرورش داده ... روایت یک عمر مجاهدت مادر شهید محمد معماریان در کتاب «تنها گریه کن» که تقریظ رهبر انقلاب بر این کتاب به تازگی منتشر شده. 🍃🌹🍃🌹 @shahidaziz_ebrahim_hadi
💔 خبرنگار: اسرائیل شما رو تهدید به ترور کرده. سردار حاجی زاده: اونا دارن ماهی رو از آب میترسونن! ما ۴۰ ساله با غسل شهادت زندگی کردیم!! 🍃🌹🍃🌹 @shahidaziz_ebrahim_hadi
بسیج در دل مردم 🍃🌹🍃🌹 @shahidaziz_ebrahim_hadi
کانال شهید ابراهیم هادی
✅ادامه داستان 🌺امیر حسین🌺 💠( قسمت هشتم: معادله غیر قابل حل ) . . رفتم تو ... اولش هنوز گیج بودم ...
✅ادامه داستان: 🌺امیر حسین🌺 ( قسمت نهم : حلقه ) . نزدیک زمان نهار بود ... کلاس نداشتم و مهمتر از همه کل روز رو داشتم به این فکر می کردم که کجاست؟ ... . به صورت کاملا اتفاقی، شروع کردم به دنبالش گشتن ... زیر درخت نماز می خوند ... بعد وسایلش رو جمع کرد و ظرف غذاش رو در آورد ... . . یهو چشمش افتاد به من ... مثل فنر از جاش پرید اومد سمتم ... خواستم در برم اما خیلی مسخره می شد ... . . داشتم رد می شدم اتفاقی دیدم اینجا نشستی ... تا اینو گفتم با خوشحالی گفت: چه اتفاق خوبی. می خواستم نهار بخورم. می خوای با هم غذا بخوریم؟ ... . ناخودآگاه و بی معطلی گفتم: نه، قراره با بچه ها، نهار بریم رستوران ... دروغ بود ... . خندید و گفت: بهتون خوش بگذره ... . . اومدم فرار کنم که صدام کرد ... رفت از توی کیفش یه جبعه کوچیک درآورد ... گرفت سمتم و گفت: امیدوارم خوشت بیاد. می خواستم با هم بریم ولی ... اگر دوست داشتی دستت کن ... . . جعبه رو گرفتم و سریع ازش دور شدم ... از دور یه بار دیگه ایستادم نگاهش کردم ... تنها زیر درخت ... . . شاید از دید خانوادگی و ثروت ما، اون حلقه بی ارزش بود اما با یه نگاه می تونستم بگم ... امیرحسین کلی پول پاش داده بود ... شاید کل پس اندازش رو ... 🍃🌹🍃🌹 @shahidaziz_ebrahim_hadi
کانال شهید ابراهیم هادی
✅ادامه داستان: 🌺امیر حسین🌺 ( قسمت نهم : حلقه ) . نزدیک زمان نهار بود ... کلاس نداشتم و مهمتر از همه
✅ادامه داستان: 🌺امیر حسین🌺 ( قسمت دهم : معنای تعهد ) گل خریدن تقریبا کار هر روزش بود ... گاهی شکلات هم کنارش می گرفت ... بدون بهانه و مناسبت، هر چند کوچیک، برام چیزی می خرید ... زیاد دور و ورم نمیومد ... اما کم کم چشم هام توی محوطه دانشگاه دنبالش می دوید ... . . رفتارها و توجه کردن هاش به من، توجه همه رو به ما جلب کرده بود ... من تنها کسی بودم که بهم نگاه می کرد ... پسری که به خنثی بودن مشهور شده بود حالا همه به شوخی رومئو صداش می کردن ... . . اون روز کلاس نداشتیم ... بچه ها پیشنهاد دادن بریم استخر، سالن زیبایی و ... . همه رفتن توی رختکن اما پاهای من خشک شده بود .. برای اولین بار حس می کردم در برابر یه نفر تعهد دارم ... کیفم رو برداشتم و اومدم بیرون ... هر چقدر هم بچه ها صدام کردن، انگار کر شده بودم ... . . چند ساعت توی خیابون ها بی هدف پرسه زدم ... رفتم برای خودم چند دست بلوز و شلوار نو خریدم ... عین همیشه، فقط مارکدار ... یکیش رو همون جا پوشیدم و رفتم دانشگاه ... . . همون جای همیشگی نشسته بود ... تنها ... بی هوا رفتم سمتش و بلند گفتم: هنوز که نهار نخوردی؟ ... . . امتحانات تموم شده بود ... قرار بود بعد از تموم شدن امتحاناتم برگردم ... حلقه توی جعبه جلوی چشمم بود ... . دو ماه پیش قصد داشتم توی چنین روزی رهاش کنم و زیر قولم بزنم ... اما الان، داشتم به امیرحسین فکر می کردم ... اصلا شبیه معیارهای من نبود ... . . وسایلم رو جمع کردم ... بی خبر رفتم در خونه اش و زنگ زدم ... در رو که باز کرد حسابی جا خورد ... بدون سلام و معطلی، چمدونم رو هل دادم تو و گفتم: من میگم ماه عسل کجا میریم ... . . آغاز زندگی ما، با آغاز حسادت ها همراه شد ... اونهایی که حسرت رومئوی من رو داشتند ... و اونهایی که واقعا چشم شون دنبالش افتاده بود ... . مسخره کردن ها ... تیکه انداختن ها ... کم کم بین من و دوست هام فاصله می افتاد ... هر چقدر به امیرحسین نزدیک تر می شدم فاصله ام از بقیه بیشتر می شد ... . 🍃🌹🍃🌹 @shahidaziz_ebrahim_hadi
10.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگر بهت بگن امام زمان تو یک اتاق منتظرتونه و پرونده ی اعمالتون دستشونه .... حاضری بری؟ 🍃🌹🍃🌹 @shahidaziz_ebrahim_hadi
آذر می آید که روی لب‌های پاییز انار بگذارد و او را به دستهای یلدا بسپارد پیشاپیش آمدن آخرین ماه پاییز، بر شمـا خجسته و پر برکت بـاد 🍃🌹🍃🌹 @shahidaziz_ebrahim_hadi
💠 فرازی از وصیت نامه شهید فرخ یزدان پناه: «عزیزان! زینب وار آنگونه که شب عاشورا زینب یتیمان حسین (ع) را جمع آوری کرد، یتیمان را جمع آوری کنید. ونگذارید گرد یتیمی آنان را احاطه کند.» 🍃🌹🍃🌹 @shahidaziz_ebrahim_hadi
یعنی ممکنه ما هم هزار بار تا الان آقامون رو دیده باشیم، ولی چشمامون آقا رو نشناخته باشه؟! السلام علیک ایها المقدم المامول چشم بیمار شده تار شدن هم دارد... 🍃🌹🍃🌹 @shahidaziz_ebrahim_hadi