eitaa logo
کانال شهید ابراهیم هادی
2.4هزار دنبال‌کننده
30.9هزار عکس
28.4هزار ویدیو
76 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
کانال شهید ابراهیم هادی
☘ سلام بر ابراهیم ☘ 💥 قسمت پنجاه و سوم : مجلس حضرت زهرا (سلام الله علیها) ✔️راوی : جمعی از دوستان
☘ سلام بر ابراهیم ☘ 💥 قسمت پنجاه و چهارم : تابستان شصت و یک ✔️راوی : مرتضی پارسائیان 🔸ابراهيم در تابستان 1361 که به خاطر مجروح شدن تهران بود، پيگير مسائل آموزش و پرورش شد. در دوره هاي تكميلي ضمن خدمت شركت كرد. همچنين چندين برنامه و فعاليت فرهنگي را در همان دوران كوتاه انجام داد. *** 🔸با عصاي زير بغل از پله هاي اداره كل آموزش و پرورش بالا و پايين میرفت. آمدم جلو و سلام كردم. گفتم: آقا ابرام چي شده؟! اگه كاري داري بگو من انجام ميدم. گفت: نُه،كار خودمه. بعد به چند اتاق رفت و امضاءگرفت. كارش تمام شد. ميخواست از ساختمان خارج شود. پرسيدم: اين برگه چي بود. چرا اينقدر خودت را اذيت كردي؟! گفت: یك بنده خدا دو سال معلم بوده، اما هنوز مشكل استخدام داره، كار او را انجام دادم. پرسيدم: از بچه هاي جبهه است؟! گفت: فكر نميكنم، اما از من خواست برايش اين كار را انجام دهم. من هم ديدم اين كار از من ساخته است، براي همين آمدم. 🔸بعد ادامه داد: آدم هر كاري كه میتواند بايد براي بنده هاي خدا انجام دهد. مخصوصاً اين مردم خوبي كه داريم. هر كاري كه از ما ساخته است. بايد برايشان انجام دهيم. نشنيدي كه حضرت امام فرمودند: «مردم ولي نعمت ما هستند.» * 🔸ابراهيم را در محل همه ميشناختند. هركسي با اولين برخورد عاشق مرام و رفتارش ميشد. هميشه خانه ابراهيم پر از رفقا بود. بچه هايي كه از جبهه مي آمدند، قبل از اينكه به خانه خودشان بروند به ابراهيم سر ميزدند. يك روز صبح امام جماعت مسجد محمديه (شهدا) نيامده بود. مردم به اصرار، ابراهيم را فرستادند جلو و پشت سر او نماز خواندند. وقتي حاج آقا مطلع شد خيلي خوشحال شد و گفت: بنده هم اگر بودم افتخار ميكردم كه پشت سر آقاي هادي نماز بخوانم. * 🔸ابراهيم را ديدم كه با عصاي زير بغل در كوچه راه میرفت، چند دفعه اي به آسمان نگاه كرد و سرش را پايين انداخت. رفتم جلو و پرسيدم: آقا ابرام چي شده؟! اول جواب نميداد، اما با اصرار من گفت: هر روز تا اين موقع حداقل يكي از بندگان خدا به ما مراجعه ميكرد و هر طور شده مشكلش را حل ميكرديم. اما امروز از صبح تا حالا كسي به من مراجعه نكرده! ميترسم كاري كرده باشم كه خدا توفيق خدمت را از من گرفته باشد! 📚 منبع : کتاب سلام بر ابراهیم 🍃🌹 @ShahidAziz_Ebrahim_Hadi
💠میگفت: میدونی کِی از‌ چشم‌ِ خدا‌ میوفتے؟! 🍃زمانی که آقا سرشو‌ بندازه‌ پایین‌ و از‌ گناه‌ ڪردن‌ تو خجالت بڪشه ولی تـو‌ انگار‌ نه انگار..! ✨ رفیــق! نزار‌ ڪارت‌ به اون‌ جاها‌ برسه..!!! 🍃🌹 @ShahidAziz_Ebrahim_Hadi
نوبتی هم که باشد نوبت زمستان است❄️ زمستانی که در آن صدای حاج همت، حاج امینی و خرازی به گوش می رسد ...💫 زمستانی که بوی شلمچه می دهد... بوی دلتنگی... دوباره نوبتِ مرور شبهای فکه و آسمان میشداغ است... دوباره می شود بوی ۲۲بهمن را استشمام کرد... بیست و دومِ بهمن ماهی که هرگز در خاطرمان صدایی جز کانال کمیل را زنده نمی کند ...🥀🍂 🌱برای من تمام زمستان فقط یک معنی دارد گمنامیِ پرستوی گمنام، شهید ابراهیم هادی...🌷 🍃🌹 @ShahidAziz_Ebrahim_Hadi
اگـه‌ میبینی‌ داره‌‌ به‌ راه‌ میره ‌باید بشی؛ به‌عنـوان‌ مسئولی وگرنه‌ روز پات‌گـیره..! اگه‌‌ و.. همیـن‌آدم‌ ڪه‌داره‌ میاد میگه:‌توڪه‌ من‌دارم‌ چــرا‌بهـم‌ نڪردی؟! چرا نگرفتی‌!! [یـوم‌الحسـرت..] . ؟! ...، 🍃🌹 @ShahidAziz_Ebrahim_Hadi
•°| 🌱 قالے مےبافت به چه قشنگے! ولے درآمدش رو برای خودش خرج نمےکرد، هر چے از این راه در مےآورد، یا برای دخترای‌فقیر جهیزیه مےخرید ویا برای بچه‌ها، قلم و دفتر... حتے جهیزیه خودش رو هم داد به دختر دم بخت، البته با اجازه من.. یادمه یه بار برای عیدش یه دست لباس سبز و قرمز خیلے قشنگ خریده بودم. روز عید باهاش رفت بیرون و وقتے برگشت درش آورد و گذاشت کنار! ازش پرسیدم:«چرا شب عیدی لباس نو رو در آوردی؟» گفت:« وقتے پیش بچه ها بودم با این لباس احساس خیلی بدی داشتم. همش فکر مےکردم نکنه یکے از این بچه‌ها نتونه برای عیدش لباس نو بخره... دیگه نمےپوشمش!». .. 🍃🌹 @ShahidAziz_Ebrahim_Hadi
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
♦️بدترین چیز اینه که محبت مادر رو با “هان” و “چیه؟” جواب بدی 🔹ولی زنگ یه غریبه رو با “جانم " جواب بدی ! 🍃🌹 @ShahidAziz_Ebrahim_Hadi
بچه‌ها! شیطون‌ازآخر خاڪریزنفس‌ما آمده‌ٺوزندگیمون؛ وآروم‌آروم‌داره‌جووناےمارو ٺیرخلاصےمیزنه... اینجافقط ... هیئٺ‌مارونگه‌میداره... شهیداروببین... ببین‌چقدرقشنگ زندگے میڪردن... اون‌زندگےهاےزیباوآخرشم شهادٺ‌هاےزیبا... زیبایےاین‌زندگےهابخاطر ارتباطشون‌با ... بخاطرانسشون‌با بود... صفرفرمانده‌گردان‌لشڪر عاشورا میگفٺ: آقامهدےماافٺادیم‌ٺو محاصره! چیڪارڪنیم‌عراقےهاهم‌‌ازآخر آمدنددارن‌ٺیرخلاصےمیزنن... آقا مهدےباڪرےگفٺ‌بود: من هیچ‌ڪارےنمیٺونم‌بڪنم... صفرگفٺ‌میٺونم‌یه‌خواهشے بڪنم!؟ گفٺ‌‌چیه!؟ گفٺ‌براےماروضه امام‌حسین بخونیدازپشٺ‌بیسیم... میگفٺ‌براےصفرروضه‌میخوندن وصفراونوربیسم‌‌داشٺ‌گوش میداد... چنددقیقه‌نگدشٺه‌بودڪه‌صفر گفٺ‌آقامهدےاومدندبالاسرمن؛ خداحافظ... یڪےبایدبشینه‌براےما روضه بخونه... ٺا نظربشه‌وگرنه‌ٺیر خلاصے خوردیم! دخلمون‌اومده... اوناباروضه‌اباعبدالله‌به‌شهادٺ نایل‌شدند؛ ماهم‌بایدباروضه ڪنیم... اسٺادپناهیان: شیطان‌ومبارزه‌بانفس؛ السلام 🍃🌹 @ShahidAziz_Ebrahim_Hadi
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا