eitaa logo
کانال شهید ابراهیم هادی
2.4هزار دنبال‌کننده
30.9هزار عکس
28.4هزار ویدیو
76 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
°•❤️•° +یه‌بزرگـــے‌میگفــــــت:↯ ماقراره با امام‌حسین‌(؏)محشور‌بشیم‌نه مشهور! خیلــــے‌راست‌میگفــت: محبوب‌حسین‌باش‌نه‌مشهورجماعت!(:💔 🙂 🏴 🍃🌹🍃🌹 @shahidaziz_ebrahim_hadi
بعضی وقت ها هم لازمه یه لبخند خوشگل به همه ی سختی های زندگی بزنیم و بگیم: ممنون که یادم دادید کسی جز خدا نمیتونه به دادم برسه...!! دل قوی دار رفیق 🍃🌹🍃🌹 @shahidaziz_ebrahim_hadi
آرزو داشت هم در بهشت زهرا قبری داشته باشد و هم کربلا. در جرف الصخر (نزدیک کربلا) تکه تکه شد. بخشی از بدنش را پیدا کردند ودر قطعه۲۶ دفن کردند. چند روز بعد تکه های دیگرش را پیدا ودر کربلا خاک کردند. دخترش ۳ساله بود و پسرش ۴ماه بعداز شهادتش بدنیا آمد. شهید مدافع حرم 🌷 🍃🌹🍃🌹 @shahidaziz_ebrahim_hadi
همہ ی ما روزے غـروب خواهیم ڪرد ڪاش آن غـروب را بنویسند ... 🍃🌹🍃🌹 @shahidaziz_ebrahim_hadi
کانال شهید ابراهیم هادی
#عاشقانہ_دو_مدافع #قسمت_پنجاه_هفتم _پاشو ساکت رو بیار زیاد وقت نداریم چیزے نگفت. از جاش بلند شد و
_خدا فاطمہ رو رسوند. با موهاے بهم ریختہ و چهره ے خواب آلود وارد آشپز خونہ شد با دیدݧ مـݧ تعجب کرد:إ سلام زنداداش اینجایے تو❓ بہ سلام خانم.ساعت خواب❓ واے انقد خستہ بودم بیهوش شدم باشہ حالا برو دست و صورتتو بشور بیا بہ مـݧ کمک کـݧ _با کمک فاطمہ غذا رو گذاشتم. تا آماده شدنش یکے دو ساعت طول میکشید علے پیش بابا رضا نشستہ بود از پلہ هارفتم بالا. وارد اتاق علے شدم و درو بستم بہ در تکیہ دادم و نفس عمیقے کشیدم. اتاق بوے علے رو میداد میتونست مرحم خوبے باشہ زمانے کہ علے نیست همہ جا مرتب بود و ساک نظامیش و یک گوشہ ے اتاق گذاشتہ بود _لباس هاش رو تخت بود کنار تخت نشستم و سرمو گذاشتم رو لباس ها چشمامو بستم نا خودآگاه یاد اوݧ باز و بند خونے کہ اردلاݧ آورده بود افتادم اشک از چشمام جارے شد. قطرات اشک روے لباس ریخت اشکهامو پاک کردم و چشمامو بستم ، دوست نداشتم بہ چیزے فکر کنم ، بہ یہ خواب طولانے احتیاج داشتم ، کاش میشد بعد از رفتنش بخوابم و ، وقتے کہ اومد بیدار شم _با صداے بازو بستہ شدݧ در بہ خودم اومدم علے بود اسماء تنها اومدے بالا❓چرا مـݧ صدا نکردے کہ بیام❓ آخہ داشتے با بابا رضا حرف میزدے راستے علے نمیخواے بهشوݧ بگے❓ الاݧ با بابا رضا حرف زدم و گفتم بهش: بابا زیاد مخالفتے نداره اما ماماݧ، قرار شد بابا ماماݧ حرف بزنہ اسماء خوانواده ے تو چے❓ خوانواده ے مـݧ هم وقتے رضایت منو ببینـݧ راضے میشـݧ اسماء بگو بہ جوݧ علے راضے ام راضے بودم اما ازتہ دل ، جوابے ندادم ، غذارو بهونہ کردم و بہ سرعت رفتم پاییـݧ مادر علے یہ گوشہ نشستہ بود داشت گریہ میکرد پس بابا رضا بهش گفتہ بود _با دیدݧ مـݧ از جاش بلند شد و اومد سمتم چشماش پر از اشک بود دوتا دستش و گذاشت رو بازومو گفت: اسماء ، دخترم راستش و بگو تو بہ رفتـݧ علے راضے یا مامانم وقتے اردلاݧ میخواست بره افتادم،بغضم گرفت سرمو انداختم پاییـݧ و گفتم:بلہ پاهاش شل شد و رو زمیـݧ نشست بر عکس ماماݧ آدم تو دارو صبورے بود و خودخوري میکرد _دستش و گرفت بہ دیوار و بلند شد و بہ سمت اتاقشو حرکت کرد خواستم برم دنبالش کہ بابا رضا اشاره کرد کہ نرو آهے کشیدم و رفتم بہ سمت آشپز خونہ .غذا آماده بود سفره رو آماده کردم و بقیہ رو صدا کردم اولیـݧ نفر علے بود کہ با ذوق شوق اومد بعد هم فاطمہ و بابا رضا همہ نشستـݧ _علے پرسید:إ پس ماما کو❓ بابا رضا از جاش بلند شد و گفت:شما غذارو بکشید مـݧ الاݧ صداش میکنم بعد از چند دیقہ مادر علے بے حوصلہ اومد و نشست غذا هارو کشیدم بہ جز علے و فاطمہ هیچ کسے دست و دلشوݧ بہ غذا نمیرفت علے متوجہ حالت مادرش شده بود و سعے میکرد با حرفاش مارو بخندونہ. . _ساعت ۵ بود گوشے و برداشتم و شماره ے اردلاݧ و گرفتم بعد از دومیـݧ بوق گوشے برداشت الو الو سلام داداش بہ اهلا و سهلا کربلایے اسماء خوبے خواهر❓یہ خبرے چیزے از خودت ندیا مـݧ اخبارتو از شوهرت میگیرم خندیدم و گفتم.خوبے داداش ، زهرا خوبہ❓ الحمدوللہ _داداش میدونے کہ علے امروز داره میره ، میشہ تو قضیہ رو بہ ماماݧ اینا بگے❓ گفتم اسماء جاݧ گفتے❓ آره خواهر ما ساعت ۸ میایم اونجا براے خدافظے آهے کشیدم و گفتم باشہ خدافظ ظاهرا مـݧ فقط نمیدونستم ، پس واسہ همیـݧ بهم زنگ نمیزنـݧ میخواݧ کہ تا قبل از رفتنش پیش علے باشم . _ساعت بہ سرعت میگذشت باگذر زماݧ و نزدیک شدݧ بہ ساعت ۸،طاقتم کم تر و کم تر میشد تو دلم آشوب بود و قلبم بہ تپش افتاده بود ساعت ۷ و ربع بود. علے پاییـݧ پیش مامانش بود تو آیینہ خودم ونگاه کردم. زیر چشمام گود افتاده بود ورنگ روم پریده بود لباس هامو عوض کردم و یکم بہ خودم رسیدم ساعت ۷ و نیم شد _علے وارد اتاق شد بہ ساعت نگاهے کرد و بیخیال رو تخت نشست میدونستم منتظر بود کہ مـݧ بهش بگم پاشو حاضر شو دیره بغضم گرفتہ بود اما حالا وقتش نبود چیزے رو کہ میخواست بشنوه رو گفتم:إ چرا نشستے دیره پاشو. 🍃🌹🍃🌹 @shahidaziz_ebrahim_hadi
❤️ ●حسیـن ایرلو بچه تهران بود از آن داش مشتی هــا...😊 شده بود فرمانده تحریب لشکر المهدی(عج)... ●می گفت دوست دارم جوری شهید بشم که یک وجـبم از من هم نمـونه... گلوله مستقیم تانک خورد به سینه اش، تکه تکه شد....😔 ‌‌●بعد از حسیــن، کاکا علے شـد فرمانده تخریـب... دیدم همیشــه یک لباس منـدرس و کهنه به تن دارد.🤔 گفتـم کاکا علے این چـیه پوشیدے زشتـه! گفـت: لباس شهیـد ایرلوِ! گفتم: حسین هیکلش دو برابر تو بود؟ گفت:دادم خیاط بـرام اندازش کـرده.✅ روی آسـتین جاے یک پارگے بود. گفـتم: این چـیه، چرا این را ندوختـی؟ گفت: جاےترکـشیه که به بازوے ایرلو رفته. هر وقت خسـته میشـم. دلم مےگـیره سرم رو مےگذارم رو این پارگےآروم میشم!💔 📎پ ن : (کاکاعلی) 🌹 سمت: فرمانده گردان تخریب لشکر 33 المهدی(ﻋﺞ)🌷 🍃🌹🍃🌹 @shahidaziz_ebrahim_hadi
13.92M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کشف پیکر مطهر شهید در منطقه عملیاتی والفجر مقدماتی با پاهای بسته شده 😭 ⏰شنبه ۱۳ شهریور ۱۴۰۰ 📍فکه عراق 🍃🌹🍃🌹 @shahidaziz_ebrahim_hadi
10.86M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من مثنوی عشق، غزل هایم تو❤️ دردیست به جان‌و‌دل،ومداوایم تو دل‌از کف من برده‌ای،ای آیت‌عشق در شام سیه، امید فردایم تــو!❤️ ‌ صفحه اینستاگرام شهید ابراهیم 🍃🌹🍃🌹 @shahidaziz_ebrahim_hadi
💔 وقت گرفتاری به سویم می‌شتابی شرمنده‌ام که سوی دنیا می‌شتابم 📸 صحن مقدس انقلاب اسلامی 🍃🌹🍃🌹 @shahidaziz_ebrahim_hadi
در نجف تصمیم گرفت که سه روز آب و غذا کمتر بخوره یا اصلاً نخوره تا حال آقا اباعبدالله‌الحسین علیه السلام رو در روز عاشورا درک کنه، روز سوم وقتی خواست از خانه بیرون بیاد که چشماش سیاهی رفت، می‌گفت: مثل ارباب همه جا را مثل دود می‌دیدم، اینقدر حال من بد شد که نمی‌توانستم روی پای خودم بایستم، از آن روز بیشتر از قبل مفهوم کربلا و تشنگی و امام‌حسین علیه السلام را فهمید . . .💔 ♥️ 🍃🌹🍃🌹 @shahidaziz_ebrahim_hadi