☘ سلام بر ابراهیم ☘
💥 قسمت هفتاد و هفتم : این تذهبون
✔️راوی : خانم رسولی و...
🔸در دوران دفاع مقدس با همسرم راهي جبهه شديم. شوهرم در گروه شهيد اندرزگو و من امدادگر بيمارستان گيلان غرب بودم.
ابراهيم هادي را اولين بار در آنجا ديدم. يکبار که پيکر چند شهيد را به بيمارستان آوردند، برادر هادي آمد و گفت: شما خانم ها جلو نيائيد! پيکر شهدا متلاشي شده و بايد آنها را شناسائي کنم.
بعدها چند بار نواي ملکوتي ايشان را شنيدم. صداي بسيار زيبائي داشت.
وقتي مشغول دعا مي شد، حال و هواي همه تغيير مي کرد.
🔸من ديده بودم که بسيجي ها عاشق ابراهيم بودند و هميشه در اطراف او پر از نيروهاي رزمنده بود.
تا اينکه در اواخر سال 1360 آنها به جنوب رفتند و من هم به تهران برگشتم.
چند سال بعد داشتيم از خيابان 17 شهريور عبور مي کرديم که يکباره تصوير آقا ابراهيم را روي ديوار ديدم! من نمي دانستم که ايشان شهيد و مفقود شده!
از آن زمان، هر شب جمعه به نيت ايشان و ديگر شهدا دو رکعت نماز مي خوانم.
🔸تا اينکه در سال 1388 و در ايام ماجراي فتنه، يک شب اتفاق عجيبي افتاد.
در عالم رويا ديدم که آقا ابراهيم با چهره اي بسيار نوراني و زيبا، روي يک تپه سر سبز ايستاده!
پشت سر او هم درختاني زيبا قرار داشت.
بعد متوجه شدم که دو نفر از دوستان ايشان که آنها را هم مي شناختم، در پائين تپه مشغول دست و پا زدن در يک باتلاق هستند!
🔸آنها مي خواستند به جائي بروند، اما هرچه دست و پا مي زدند بيشتر در باتلاق فرو مي رفتند! ابراهيم رو به آنها کرد و فرياد زد و اين آيه را خواند:
اَينَ تَذهَبوُن (به کجا مي رويد)؟! اما آنها اعتنائي نکردند!
روز بعد خيلي به اين ماجرا فکر کردم. اين خواب چه تعبيري داشت؟!
پسرم از دانشگاه به خانه آمد. بعد با خوشحالي به سمت من آمد و گفت:
مادر، يک هديه برايت گرفته ام!
بعد هم کتابي را در دست گرفت و گفت: کتاب شهيد ابراهيم هادي چاپ شده...
به محض اينکه عكس جلد کتاب را ديدم رنگ از صورتم پريد!
پسرم ترسيد و گفت: مادر چي شد؟ من فکر مي کردم خوشحال مي شي؟!
جلو آمدم و گفتم: ببينم اين کتاب رو...
🔸من دقيقاً همين صحنه روي جلد را ديشب ديده بودم! ابراهيم را درست در همين حالت ديدم!
بعد مشغول مطالعه کتاب شدم. وقتي که فهميدم خواب من روياي صادقه بوده، از طريق همسرم به يکي از بسيجيان آن سال ها زنگ زديم.
از او پرسيديم كه از آن دو نفر كه من در خواب ديده بودم خبري داري؟
خلاصه بعد از تحقيق فهميدم که آن دو نفر، با همه ي سابقه جبهه و مجاهدت، از حاميان سران فتنه شده و در مقابل رهبر انقلاب موضع گيري دارند!
هرچند خواب ديدن حجت شرعي نيست، اما وظيفه دانستم که با آنها تماس بگيرم و ماجراي آن خواب را تعريف کنم.
خدا را شکر، همين رويا اثربخش بود. ابراهيم، بار ديگر، هادي دوستانش شد و... .
📚 منبع : کتاب سلام بر ابراهیم 👉
🍃🌹
@ShahidAziz_Ebrahim_Hadi
6.18M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 بازخوانی کلیپ تلفیقی "قاسم نبودی ببینی... " به مناسبت آزادسازی خانطومان
🍃🌹
@ShahidAziz_Ebrahim_Hadi
🌓
💞خــــــــــدایا
همه بندگان توایم #ڪــلید همه
بسته ها دست توست دوای همه
خسته ها دست توست.
به احسان و لطف خود #گـرهها
و مشڪلات هـــــمه را باز ڪن.
✨ #شــــــبـتونمــهدوۍ✨
🍃🌹
عاشـق حضرت زهـرا (س) بود
روضههـای فاطمیــه را
با ســـوز می خونـــد
یک وقتایی هم آخر شب زنگ میزد
میگفت : باهـات ڪار دارم !
حالا دو تـا هیئـت رفتـه ،
مداحـــی ڪرده ؛
روضــه خونــده ،
گریه ڪرده ،سینــه زده ..!
امّــا آخــر شب می گفت :
بیا روضـهی چندنفـری بخونیم و
گــریه ڪنیـــــم ..!
میگفت : هرچـی برای مـــادر
گــریه ڪنیــم ڪمــه ...
ڪنار دفتر یادداشت یا کتاب و جزوش اسمـاء متبرڪ اهل بیـت (ع) را با
خط خـوش مینوشت و زیباترینش هم
نام مبارڪ فاطمــه زهــرا (س) بود.
به نقل از : دوست شهید
پاسـدار مدافـع حــرم
شهید محمدحسین محمدخانی
🍃🌹
@ShahidAziz_Ebrahim_Hadi
#یک حبه نور ✨
إِنَّ رَبِّي لَسَمِيعُ الدُّعَاءِ
میدونم
تو گوشات به دعاهای منه...
🍃🌹
@ShahidAziz_Ebrahim_Hadi
سلام آفتاب مهربانی ، مهدی جان
فرش دلم را روی ایوان دلتنگی ، زیر آفتاب پهن کرده ام و رو به قبله ی آمدنت به نمازِ انتظار ایستاده ام .
که این حکایت تمام روز و شب های من است و سرانجام از پیچ سبز یکی از همین روزها ناگهان طلوع می کنی ... استوار و شکوهمند ...
#العجل یامولای یاصاحب الزمان
🍃🌹
@ShahidAziz_Ebrahim_Hadi
خدایا حس بودنت
زیباترین حس دنیاست
تو که باشی، امروز که نه،
تمام لحظه ها را عشق است
الهی امروز دست هدایتگرِ خدا
همراهتون باشد.
سلام روزتون سرشار از
عطر حضور خداوند🌹
سلام
صبحتون زیبا
🍃🌹
@ShahidAziz_Ebrahim_Hadi
#خاطره_شهید
تابستان سال ۱۳۶۱ بود. یک شب با هم به هیئت رفتیم. بعد هم در کنار بچههای بسیج حضور داشتیم. آخر شب هم برای چند نفر از جوانان محل شروع به صحبت کرد. خیلی غیرمستقیم آنها را نصیحت نمود.
ساعت حدود دو نیمه شب بود. من هم مثل ابراهیم خسته بودم. از صبح مشغول بودیم. گفتم: من میخواهم بروم خانه و بخوابم. شما چه میکنی؟
ابراهیم گفت: «منزل نمیروم، میترسم خوابم برود و نماز صبح من قضا شود. شما میخواهی برو.»
بعد نگاهی به اطراف کرد. یک کارتن خالی یخچال سر کوچه روی زمین افتاده بود. ابراهیم آن کارتن بزرگ را برداشت و رفت سمت مسجد محمدی. ورودی این مسجد یک فضای تقریباً دو متری بود. ابراهیم کارتن را در ورودی مسجد روی زمین انداخت و همانجا دراز کشید. بعد گفت: «دو ساعت دیگه اذان صبح است. مردمی که برای نماز جماعت به مسجد میآیند، مجبور هستند برای عبور، من را بیدار کنند».
بعد با خوشحالی گفت: «اینطوری هم نمازم قضا نمیشه، هم #نماز صبح رو به جماعت میخوانم.» ابراهیم به راحتی همانجا خوابید.
#شهید_ابراهیم_هادی
#درس_اخلاق
🍃🌹
@ShahidAziz_Ebrahim_Hadi
داستان صوتی (وقتی در بیابان گم شده بودیم )
به یاد شهید پهلوان ابراهیم هادی
🍃🌹
@ShahidAziz_Ebrahim_Hadi