صبح ، یعنی آغاز !
و آغاز یعنی ، لبخندهایی که از تهِ دل باشد
سلام
آغازتان بخیر
لبخندهایتان از تهِ دل
🍃🌹
@ShahidAziz_Ebrahim_Hadi
5روز #تا_بهار
عصای بیحوصلگی را دور بیانداز
سقفِ این دل پریشان را
هر کجا چسب بزنی
باز هم از جای دیگری
اندوه چکه می کند!
خیال را هر چه بیشتر بال و پر بدهی
بیشتر زمین گیرت میکند
و تو برای همیشه
گوشه نشین یک خاطره خواهی شد.
رها کن اینها را...
پنجرهها را باز کن...
بوی عطر بهشت میآید...
🍃🌹
@ShahidAziz_Ebrahim_Hadi
💢شهیدی که از سر بریده اش صدا بلند شد: «السلام علیک یا اباعبدالله»
امام جماعت واحد تعاون لشگر ۲۷ رسول (ص) بود بهش میگفتند حاج آقا آقاخانی
روحیه عجیبی داشت زیر آتیش سنگین عراق در #شلمچه شهدارو منتقل میکرد عقب توی همین رفت و آمدها بود که گلوله مستقیم تانک سرش را جدا کرد من چند قدمیش بودم هنوز تنم میلرزه وقتی یادم میاد از سر بریده اش صدا بلند شد: «السلام علیک یااباعبدالله»
راوی :جواد علی گلی- همرزم شهید
فرازی از وصیت نامه شهید:
"خدایا من شنیدم که امام حسین(ع) سرش را از قفا بریدند، من هم دوست دارم سرم از قفا بریده شود من شنیدم که سر امام حسین بالای نی قرآن خوانده، من که مثل امام حسین اسرار قرآنی نمیدانستم که بتوانم با آن انس بگیرم که حالا از مرگم قرآن بخوانم ولی به امام حسین(ع) خیلی علاقه و عشق دارم، دوست دارم وقتی شهید میشوم سر بریده ام به ذکر یاحسین یاحسین باشد...
🍃🌹
@ShahidAziz_Ebrahim_Hadi
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🔴 واکنش برنامه طنز «دیلی شو» به کنفرانس خبری روز جمعه #ترامپ: کاخ سفید ویدئویی آموزشی درباره چگونگی انتقال کرونا منتشر کرد
😁ترامپ چگونه دیگران را کرونایی کرد
🍃🌹
@ShahidAziz_Ebrahim_Hadi
✅ گاهـی، فاصلهٔ ما و #شهدا ؛
فقط یک سیم خاردار است
✴️ بله به اسمِ " نَفْس "...
از این ها که بگذریم،
می رسیم تازه به شهدا. . .
⚠️ بیایید از سیم خاردار نفس عبـورڪنیم خیلی ها بودند که تا یک قدیمی شهادت رفتند ولی با یک امتحان به عقب برگشتند.
🍃🌹
@ShahidAziz_Ebrahim_Hadi
💔
#شهید_عبدالمطلب_اکبری
" بسم الله الرحمن الرحیم "
یک عمر هرچی گفتم به من میخندید و مسخرهام کردند...
یک عمر هرچی جدی گفتم شوخی گرفتند...
یک عمر کسی رو نداشتم باهاش حرف بزنم ، خیلی تنها بودم.
اما مردم!
حالا که ما رفتیم بدونید، هر روز با آقام حرف میزدم و آقا بهم گفت:
"تو شهید میشی. جای قبرم رو هم بهم نشون داد. این را هم گفتم اما باور نکردید"
🍃🌹
@ShahidAziz_Ebrahim_Hadi
کانال شهید ابراهیم هادی
#کتاب_سلام_بر_ابراهیم2 قسمت سی و پنجم الله اکبر🌺 💢حضور در کنار ابراهیم اخلاق و رفتار ما را کاملا ت
#کتاب_سلام_بر_ابراهیم2
قسمت سی و ششم
پشت دشمن🌺
💢هماهنگی عملیات مطلع الفجر خیلی سریع انجام شد.
💢ما برای اینکه فشار بستان را کم کنیم خیلی سریع آماده عملیات شدیم.
💢در سپاه گیلان غرب، طرح یک عملیات ایزایی ریخته شد. قرار شد یک گروه زبده از نیروها، با مهمات و مواد منفجره، قبل از شروع عملیات به پشت جبهه دشمن رفته و همزمان با آغاز عملیات، به توپخانه و مقر فرماندهی تیپ دشمن حمله کنند.
💢این کار در پیروزی عملیات و رسیدن به اهداف در جبهه میانی بسیار کمک می کرد.
💢پانزده نفر از جمله بنده، برای این منظور انتخاب شدند فرماندهی این گروه به یکی از دوستان ابراهیم به نام علی خرمدل واگذار شد.
💢دو روز قبل از عملیات همراه ابراهیم حرکت کردیم. ابراهیم ما را از میان شیارهای مرزی عبور داد و برگشت.
💢هرکدام از ما بجز سلاح یک کوله بزرگ، پر از تجهیزات، مهمات، تغذیه و.. همراه داشتیم.
💢یک بیسیم پی آر سی در اختیار خرمدل بود که با آن هماهنگی های لازم را انجام می داد.
💢ما ده کیلومتر از خط مقدم فاصله گرفته و در یک تپه در حوالی توپخانه عراق و نزدیک مقر فرماندهی دشمن مستقر شدیم.
💢روزها مشغول استراحت و شب ها مشغول فعالیت بودیم.
💢قرار بود به محض شروع عملیات، در مرحله اول توپخانه دشمن با حمله ما از کار بیافتد. سپس به مقر فرماندهی که اتاق فکر دشمن به حساب می آمد حمله کنیم.
💢دو روز پر هیجان سپری شد.
💢 ما به نوعی نیروی فدایی بودیم. احتمال بازگشت ما بسیار کم بود. از طرفی تمامی این پانزده نفر از نیروهای قوی و آماده به رزم بودند.
💢در طی دو روزی که منطقه دشمن، و در میان تپه ها و شیارهای مخفی بودیم غذای ما کنسرو ماهی و بادمجان بود.
💢یادم هست کنسرو بادمجان را باز کردم. پر از روغن بود. وسیله ای برای گرم کردنش نبود. اولین لقمه را که خوردم از بس تند بود نتوانستم فرو بدهم. احساس کردم نان خالی بخورم راحت ترم.
💢۱۳۶۰/۹/۲۰ عملیات اصلی آغاز شد.
💢 ما تمام کارهای شناسایی را در شب های قبل انجام داده بودیم.
💢آقای خرمدل وظیفه هر کسی را مشخص کرده بود. نقشه حمله به خوبی طراحی شد.
💢لحظات عجیبی بود منتظر دستور حمله بودیم تا کار توپخانه دشمن در جبهه میانی را یکسره کنیم.
💢اما خبری از آن سوی بیسیم نشد.
💢آقای خرمدل چندین بار تماس گرفت اما فرماندهی دستور داد فعلا وارد عمل نشوید!
💢از نقل و انتقالات و از شلیک توپخانه دشمن متوجه شدیم که درگیری شدیدی در منطقه شیاکو آغاز شده.
💢دو روز از شروع عملیات گذشت. هیچ دستوری به ما داده نشد.
💢کم کم آذوقه ما رو به پایان بود. هرچه تماس می گرفتیم می گفتند: فعلا صبر کنید. کار در شیاکو گره خورده امکان پیشروی در جبهه میانی نیست.
💢تا اینکه غروب روز دوم عملیات، یک تماس کوتاه برقرار شد. به ما اعلام کردند که به دستور فرماندهی کل عملیات، شما هیچ گونه عملیاتی انجام ندهید.
💢 تمام دوستان ما با شنیدن این خبر شوکه شدند.
💢چند نفری از دوستان به فرمانده گروه گفتند: عراق تمام مسیر های عبوری را بسته، ما نه راه پیش داریم نه راه پس غذا هم نداریم..
💢یکی دیگر از رفقا گفت: بهترین کار این است که حمله کنیم در نهایت همگی شهید یا اسیر می شویم اما لااقل توپخانه عراق را از کار می اندازیم.
💢فشار روحی عجیبی بر من و دوستانم وارد شده بود. چه کاری باید انجام دهیم؟ آذوقه ما تقریبا به پایان رسید.
💢ما نیروهای فراموش شده بودیم که قرار گاه به ما هیچ جوابی نمی داد فقط می گفت دستور است که هیچ کاری انجام ندهید.
💢ما راه بازگشت هم نداشتیم. عراق شیارهای عبوری ما را پر از نیرو کرده بود در اوج نا امیدی بودیم.
💢بلدچی محلی نیز با شنیدن این اخبار از ما جدا شد و رفت!
👇👇👇
👇👇👇
💢صدای بیسیم دوباره بلند شد. صدای ضعیفی علی خرمدل را صدا می کرد.
💢 #ابراهیم_هادی آن سوی خط بود. علی را صدا زد.
💢همه به سمت بیسیم دویدیم.
💢ابراهیم شروع به صحبت کرد. علی جان تمام راه های مرزی پر از نیرو شده من چند مسیر را برای برگشت شما امتحان کردم. هیچ راهی نیست.
💢فقط یک راه مانده. نیروها را جمع کن و به سمت شمال منطقه عملیاتی حرکت کن. چند کیلومتر که به سمت شمال بروی یک کوه بلند وجود دارد. در دامنه شرقی و غربی کوه، دشمن مستقر شده اما روی قله خبری نیست.
💢من از این طرف کوه بالا می آیم شما هم از پشت کوه بیایید بالا تا باهم برگردیم.
💢دو نفر از بچه ها مریض شده بودند.
بارش باران هم آغاز شد. به سختی حرکت را آغاز کردیم اما مگر مسیر تمام می شد؟
💢نیمه های شب به کوه رسیدیم.
💢ابراهیم آن طرف منتظر ما بود او با یک موتور و بیسیم به دنبال ما آمده بود.
💢از کوه بالا آمدیم کوه بسیار بلندی بود. هرچه می رفتیم از قله خبری نبود.
💢ما هنوز در دامنه کوه بودیم اما ابراهیم با آن بدن قوی به نوک قله رسید، از آن طرف سرازیر شد و به سمت ما آمد.
💢 نمی دانید بعد چند روز نا امید کننده، دیدار با ابراهیم چقدر به ما روحیه داد.
💢همگی او را در آغوش گرفتیم.
💢من یک لحظه نگاه کردم در همان تاریکی دیدم که زانوی ابراهیم غرق خون است!
💢پرسیدم چی شده؟
💢جواب درستی نداد.
💢اما فهمیدم، وقتی به دنبال ما سمت کوه می آمد چراغ موتور را خاموش کرده و در جاده خاکی در حرکت بوده در این حالت به سختی زمین می خورد.
💢ابراهیم وقتی وضعیت افراد بیمار را دید، گروه ما را مدیریت کرد. به افراد سالم چند کوله تحویل داد تا با خود بیاورند، خودش هم با پای زخمی یکی از افراد مریض و بی حال گروه را روی کولش قرار داد چندین کیلومتر در منطقه کوهستانی او را روی دوش خود آورد.
💢ساعتی بعد به نوک قله رسیده و به سمت نیروهای خودی حرکت کردیم نماز صبح را در همان حال خواندیم.
💢قبل از روشن شدن هوا به نیروهای خودی رسیدیم.
💢 در طی مسیر ابراهیم تماس گرفت و یک وانت برای انتقال ما در خواست کرد.
💢هوا روشن شده بود که داخل وانت قرار گرفتیم و به سمت گیلان غرب رفتیم.
💢 تا دو روز بعد از خستگی در خواب بودیم البته طبیعی بود.
💢 اما ابراهیم بعد از پانسمان زخم پا در منطقه دیگر مشغول فعالیت شد این بشر انگار خستگی را نمی فهمید!
💢بعدها از رفقای قرارگاه، موضوع خودمان را پیگیری کردم.
💢گفتند شب دوم عملیات اعلام شد این پانزده نفر را رها کنید. نباید عملیات را در جبهه میانی ادامه دهیم.
💢ابراهیم در همان جلسه بلافاصله سوال کرد که سرنوشت این افراد چه می شود؟ اینها نمی توانند برگردند.
💢فرمانده عملیات هم گفت: در بهترین حالت آنها اسیر می شوند.
💢ابراهیم که جان بچه رزمنده ها برایش مهم بود آنجا داد و فریاد زد که اگر برادر و فرزند خودتان هم جزو آنها بودند، همین را می گفتید؟
💢بعد با حسین الله کرم هماهنگ می کند و می گوید من می روم تا یک راه برای برگشت این افراد پیدا کنم.
💢حاج حسین هم یک بیسیم به او می دهد و می گوید هر کاری می توانی انجام بده.
💢خلاصه اینکه من و چهار ده نفر دیگر یا به تعبیر بهتر پانزده خانواده بازگشت جوان خودشان را مدیون تلاش و فداکاری آن شب ابراهیم می دانند.
💢 او در دو شب اول عملیات نیز نخوابیده بود، اما خستگی را برای نجات ما تحمل کرد.
💢چند روز بعد و در ادامه عملیات مطلع الفجر، ماجرای ارتفاعات انار و معجزه اذان پیش آمد.
🗣مهندس احمد استاد باقر
💔
برای این روزهای از هم گریزیمان
اسفند 1364
عملیات والفجر 8
جاده فاو به ام القصر
عقربههای وحشتزدۀ ساعت، 30/4 صبح را نشان میداد. از همان مسیری که آمده بودیم، راهی عقب شدیم. در مسیر، تعدادی از پیکرهای مطهر شهدا که برای شکستن خط و زدن دوشکا جلو رفته بودند، به چشم میخورد.
در آن میان چشمم به دونفر افتاد که ظاهر لباسشان که بادگیر بود، نشان میداد ایرانی هستند. جلوتر رفتم و دستی به شانۀ یکی از آنها زدم. فکر کردم زنده یا مجروح باشند. گفتم:
- اینجا چیکار میکنید؟ زود باشید بلند شید بریم، الان عراقیا میرسند.
متوجه شدم دو نوجوان هستند که بهشهادت رسیدهاند. مثل اینکه خیلی باهم دوست بودهاند و در آخرین لحظه صورت بر صورت یکدیگر گذاشتهاند.
خیلی دوست داشتم ببرمشان عقب، ولی کاری از دستم برنمیآمد. دشمن بهدنبال ما درحال پیشروی بود. سعی کردم آنان را حرکت دهم، ولی جنازهها سنگین بودند. بغض گلویم را گرفت.
دقایق کوتاهی که بالای سرشان بودم، شروع کردم با خودم کلنجار رفتن:
آه خدا، کاشکی یه قدرتی بهم میدادی تا بتونم اینا رو ببرم عقب. اگه این کار رو میکردی خیلی خوب بود. اگه همون دو ساعت پیش، وقتی با بچهها میرفتیم عقب، خودم رو بهشون میرسوندم و قضیه رو میگفتم، الان اینا اینجا نبودند..
چقدر آروم کنار همدیگه دراز کشیدن. اول که دیدمشون، خیلی جاخوردم. خب عجیب هم بود. دونفر که پایین خاکریز دراز کشیدن و صورتاشون رو چسبوندن به هم. خشکم زد.
کاشکی روش رو برنگردونده بودم. خونِ خالی بود. مثل اینکه تیر به گلوش خورده بود و خون از حلقش زده بود بیرون.
ولی اون یکی انگار دیرتر شهید شده بود که تونسته بود خودش رو به این برسونه و صورتش رو ببوسه. چشماش که داغون شده، چه جوری این رو پیدا کرده؟ اونم توی تاریکی شب که ستارههاش خمپاره و تیره.
خوش به حالشون. حتماً خیلی باهم جور بودهاند. اصلا شاید برادر بودند. قیافههاشون که میخوره. انگار اون یکی، دو سال بیشتر از این نداشته باشه.
حالا چهجوری اینا رو ببرم عقب؟ من که قدرتش رو ندارم. تازه اگر هم بتونم، یکی رو میبرم عقب. اون یکی دیگه چی؟ نمیشه که همینجوری ولش کنم و برم. اینا که اینجوری همدیگه رو دوست داشتن و اینقدر به هم علاقه داشتند که صورت به صورت هم شهید شدند، مگه من میتونم جداشون کنم؟
خدایا، خودت یه قدرتی بده تا هر دوی اینا رو ببرم عقب. از همون اول که از خاکریز زدیم بالا، هی به خودم گفتم از بچهها عقب نیفتم.
هوا هم که داره روشن میشه. حالا چیکار کنم؟ گیج موندم.
خدایا خودت یه کاری بکن. از من که دیگه کاری ساخته نیست. حتی فرصت ندارم که روشون خاک بریزم. اگه اینجا بمونند که مفقود میشن. عین بچههای دستۀ یک.
خدابیامرزا چقدم سنگینن. نمیشه هیچکدومشون رو تکون داد؛ هر دو تاشون عین هَم و هموزن هم. چقدرم قشنگن. عین دوتا برگ سرخ گل لاله که از شاخه جداشون کرده باشند و گذاشته باشندشون کنار آتیش. سرخ سرخ؛ عینهو خون. خون چیه؟ مثل یه تیکه خورشید. اصلا شدهان مثل خود آفتاب.
همین بادگیر و سربند سبزشون نشون میده که بسیجی هستند وگرنه منم نمیشناختمشون. اونقدر جنازۀ عراقی ریخته اینجا که معلوم نیست چه خبر بوده. حتماً بدجوری درگیر بودن.
نمی دونم توی 34 ساله گذشته، کسی تونست اونا رو پیدا کنه و بیاره عقب؟!
نقل از کتاب: از معراج برگشتگان
نوشته: حمید داودآبادی
🍃🌹
@ShahidAziz_Ebrahim_Hadi
💌ما تا ابد به آنهایی که وقتی بی آب
➰شدند قمقمه ها را خاک کردند تا
➰کمتر یاد آب بیفتند مدیونیم.
➰یاد شهدامون بخیر به خدا خیلی دلتنگم .........
🍃🌹
@ShahidAziz_Ebrahim_Hadi
و بشر الصابرین......
🌹خدا صبرت بده طلبه ی جهادی😔😔
کجان اون سلیبریتیهایی که به هر بهانه ای دنبال اسم و جاه و شهرت و فالورجمع کردن و ... هستن
🍃🌹
@ShahidAziz_Ebrahim_Hadi
🔴دعوت «مقتدی صدر» به روز جهانی دعا برای رفع بلا
♦️مقتدی صدر مردم دنیا را دعوت کرد که در وضعیت کنونی شیوع کرونا در بیشتر نقاط جهان، یک روز را به عنوان روز دعا و تقرب به پروردگار اختصاص دهند.
♦️رهبر جریان صدر عراق گقت: روز شهادت امام موسی کاظم(ع) را روز جهانی دعا قرار دهیم که در آن همه ما از هر دین و آئینی دستانمان را به سمت پروردگار بالا ببریم.
🍃🌹
@ShahidAziz_Ebrahim_Hadi