💔
#سردار_بی_مرز
خاطرات شهید(حاج قاسم سلیمانی)
استان کرمان،شهرستان《رابر》،روستای قنات ملک ،خانواده هفت نفره حاج حسن #سلیمانی!
قاسم فرزند سوم بود و با نان کشاورزی ولقمه حلال بزرگ شد.
نوجوان روستازاده ،جهانی🌍 شد چون همت بلندی داشت.
راهی کرمان شد، بنایی میکرد، درس📖 میخواند، کاراته🥋 کار می کرد، برنامه تدبیر داشت برای زندگیش، هوای برادر کوچکتر و دیگران را هم داشت.
مربی رزمی شد؛مجاهد بود.
#فرمانده شد،بنده بود.
#سردار شد ،انقلابی بود.
#شهید شد،عاشق بود.
شهر و روستا ندارد.کشور و قاره ندارد.
فقر و غنا ندارد.
امکانات و...ندارد.
آن چه که انسان می سازد ،همتی است که خدا به همه داده است.
آن چه که زندگی هارا پیش می برد،عزم واراده ای است که از لطف الهی سرازیرشده است.
آن چه که انسان راجاودانه میکند و موثر،بندگی خداست.
غفلت ازخدا، "آنچه" که داریم را می برد.
وگناه مانع #شهادت!
#ادامہ_دارد..
📚حاج قاسم
#شهید_حاج_قاسم_سلیمانی
#سردار_سلیمانی
#قاسم_هنوز_زنده_ست...
#شهید_سپهبد_قاسم_سلیمانی
#سردار_دلها
🍃🌺
@shahidaziz_ebrahim_hadi
آیا کسی هست که
به مرگ لبخند زده باشد؟
شهید به مرگ میخندد ..!
#شهید_سیدمحمدباقر_دستغیب
#شهادت_شلمچه_۱۳۶۵
🍃🌺
@shahidaziz_ebrahim_hadi
لقمههای شهادت ؛
عکسی لو رفته از سفره مذاکرات 1+4
تصویر ، پنج فرمانده خراسانی دفاعمقدس را بر گرد سفره ساده جبهه نشان میدهد که چهار نفر از آنها به فیض شهادت نائل آمدند و یک نفرِ باقی مانده بعد از جنگ با داشتن یادگاری از آن روزها بر جسم خود و با حسرتِ روزهای خوشِ با هم بودن و با اخلاص در سنگر ترویج فرهنگ ایثار و شهادت فعالیت دارد.
از سمت راست به ترتیب :
#شهید_علی_حافظی فرمانده گردان الحدید #شهید_جواد_جامی فرمانده گردان فلق،
#شهیدمحمدحسینبصیر فرمانده گردانکوثر
#شهید_سیدعلی_ابراهیمی فرمانده طرح و عملیات و هادینعمتی از فرماندهان خراسانی دفاع مقدس که هر پنج نفر جمعی تیپ امام رضا (ع) بودند.
شهیدان حافظی، جامی و بصیر در عملیات بدر
آسمانی شدند و شهید سید علی ابراهیمی در
کربلای پنج به شهادت رسید.
شاید علت آسمانی نشدن هادی نعمتی در این جمع این باشد که بر سرِ این سفره ، به جای خوردن لقمه های شهادت مجذوبِ صحبت و حرف زدن با شهید حافظی بوده است.
🍃🌺
@shahidaziz_ebrahim_hadi
﷽؛
جملهای که «سردار سلیمانی» روی دستهای شهید نوشت.
📷 تصویری که مشاهده می کنید دست نوشته سردار اسلام #حاج_قاسم_سلیمانی است که در دیدار با خانواده شهید حسین بواس(از شهدای مدافع حرم لنگرود) این جمله را روی تصویر #شهید نوشت: بسمه تعالی
فدای این دست هایی که در راه خدا داده شد.
🍃🌺
@shahidaziz_ebrahim_hadi
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
#کلیپ 🎞
🕊 بلند پرواز باش ...🕊
🌹 بگو شهادتو میخوام ...
🌱 بہ ڪم راضی نشو ...
🌸 دین اومده بہ ما بگہ صداقت یعنی یا شهید بشی یا منتظر #شهادت باشی ...
🍃🌺
@shahidaziz_ebrahim_hadi
༻﷽༺
#چهل_روز_تا_شيدايے❤️
💔نہ چِهـِـــلْ روز
🕊چهـِـــلْ سال ڪنم ترك گناه
💔تو اگر ماه محــــرم
🕊حرمـــم را بدهــــے
#چلهگرفتم_كه_گنه_كم_كنم_حسين
#اللهم_الرزقنا_زیارة_الحسین_ع💚
🍃🌺
@shahidaziz_ebrahim_hadi
کانال شهید ابراهیم هادی
#رمان_فنجانی_چای_با_خدا☕️ #قسمت_دوازدهم مبهوت به نیم رخش خیره ماندم، حالا دیگر وحشت، لالم کرده بود
#رمان_فنجانی_چای_با_خدا☕️
#قسمت_سیزدهم
وامانده و متحیر از آن خانه خارج شدم، راستی چقدر فضایش سنگین بود..
پشت در ایستادم و حریصانه نفس گرفتم. چشمم به عثمان افتاد، تکیه به دیوار روی زمین کنار در نشسته بود. بلند شد و با لحنی نرم صدایم زد (سارا.. حالت خوبه؟؟)
آری..عثمان همان مسلمان ترسو مهربان بود.
آرام در خیابان ها قدم میزدیم، درست زیر باران. بی هیچ حرفی..
انگار قدمهایم را حس نمیکردم، چیزی شبیه بی حسی مطلق..
عثمان تا جلوی خانه همراهیم کرد (واسه امروز بسه.. اما لازم بود.. روز بخیر..)
رفت و من ماندم در حبابی از سوال و ابهام و وحشت.. و باز حصر خودساخته ی خانگی.
خانه ای بدون خنده های دانیال..
با نعره های بدمستی پدر..
و گریه های بی امان مادر، محض دلتنگی..💔
چند روز گذشت و من فکر کردم و فکر کردم. دقیقا بین هزار راهی از بی فکری گم شده بودم. دیگر نمیداستم چه کنم. باید آرام میشدم. پس از خانه بیرون زدم. بی اختیار و هدف گام برمیداشتم.
کجا باید میرفتم؟
دانیال کجا بود؟
یعنی او طبع درنده خوی مسلمانها را از پدر به ارث برده بود؟؟
کاش مانند مادر ترسو میشد.. حداقل، بود..
ناگهان دستی متوقفم کرد. عثمان بود و نفسهای تند که خبر از دویدن میداد. (معلوم هست کجایی؟؟ گوشیت که خاموش.. از ترس پدرتم که نمیشه جلوی خونتون ظاهر شد.. الانم که هی صدات میکنم، جواب نمیدی..) و با مکثی کوتاه (سارا.. خوبی؟؟) و اینبار راست گقتم که نه.. که بدتر از این هم مگر می شود بود؟؟ عثمان خوب بود.. نه مثل دانیال.. اما از هیچی، بهتر بود..
پشت نرده ها، کنار رودخانه ایستادیم. عثمان با احتیاط و آرام حرف میزد.. از گروهی به نام #داعش که سالهاست به کمکِ دروغ و پولهای هنگفت در کشورهای مختلف یار گیری میکند. که زیادند دخترکانی از جنس آن زن آلمانی و هانیه و دانیال که یا #گول خورده اند یا رایحه ی متعفن پول، مشامشان را هواییِ خون کرده. که اینها رسمشان #سر_بریدن است.
که اگر مثل خودشان شدی دیگر خودت نمیشوی. که دیگر دانیال یکی از همان هاست و من باید مهربانی هایش را روی طاقچه ی دلم بنشانم و برایش ترحیم بگیرم. چون دیگر برای من نیست و نخواهد بود این برادر زنجیر پاره کرده.
من خیره ماندم به نیم رخ مردی به نام عثمان.. راستی او هم هانیه را دفن میکرد؟؟ با تمام دلبری هایش؟
و او با بغضی خفه، زل زده به جریان آب از هانیه گفت.. از خواهری که مطمئن بود دیگر نخواهد داشت..
از خواهری که یا به رسم فرمانروایانش خونخواری هرزه میماند یا مانند آن دختر آلمانی از شرم کودکِ مفقودالپدرش، در هم آغوشیِ ایدز، جان تسلیم میکرد.
قلبم سوخت و او انگار صدایش را شنید و با نگاه به چشمان با آهی بینهایت گفت (سارا.. میخوام یه دروغ بزرگ بهت بگم..)
و من ماندم خیره و شنیدم ( همه چی درست میشه..)😔
و ای کاش راست میگفت ...
📌ادامه دارد...
✍نویسنده:زهرا اسعد بلند دوست
🍃🌺
@shahidaziz_ebrahim_hadi
محمد دندانپزشکی علوم پزشکی شیراز قبول شده بود
همه میگفتند محمد از بهترین پزشکان حزباللّهی خواهد شد.
اما محمد عاشق بود...
میگفت من علاقه ام فقط به سپاه هست و
محیط معنوی اونجا رو بیشتر دوست دارم. وقتی پدر بزرگوارشان از ایشان پرسیدند: آقای دکترشدن کجا؟ نظامیشدن کجا؟
گفتند: خدمت در سپاه ضمن اینکه محیط خوبی دارد، لحظه به لحظه اش عبادت محسوب میشود.
کمی فکر کردم و از جوابی که شنیدم لذت بردم.
🌷| محبوب دل صاحب که شوی شهیدت میکنند|🌷
#پاسدارشهیدمحمدغفاری🕊
🍃🌺
💔
وَنَحْشُرُ الْمُجْرِمِينَ يَوْمَئِذٍ زُرْقًا
و مجرمان را با بدنهاي كبود، در آن روز(قیامت) جمع می کنيم
طه/۱۰۲
دیرگاهےست که
غبطه ام می خورم
به #حالِ_خوبِ خوب ها!
مُجرم را، همین غبطه ها، بس است!
#شهید_جواد_محمدی
🍃🌺
هــر لحظه این را به یــاد داشته باشید
که انـــدازه ی مشـــکلات
از قــــدرت خداونـــــد
خیلــــی کوچکـــتر است
پس با خودت زمزمه کن
#لا حول و لا قوه الا بالله
به نام خدای همه
🍃🌺
@shahidaziz_ebrahim_hadi
به رسم ادب هرصبح
اَلسَّلامُ عَلَیکمْ یا اَهْلَ بَیتِ النُّبُوَّةِ
🍃🌺
@shahidaziz_ebrahim_hadi
همه چیز سیاه شده است؛
آدم ها، دلهایشان، افڪارشان، قلب هایشان
هرجا را مینگرے ظلمت است و سیاهی
حسرت به دل ماندهام..؛
دلم یڪ اتفاق رنگی میخواهد
بیا امام رنگین کمانها !
#اللّهمَّعَجِّلْلِوَلِیِّڪَالفَرَج
🍃🌺
@shahidaziz_ebrahim_hadi