eitaa logo
کانال شهید ابراهیم هادی
2.4هزار دنبال‌کننده
30.9هزار عکس
28.4هزار ویدیو
76 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
💔 "مدافعان از نگاه دشمن..." "این صحنه را یادم نمیره که یک شب، موج انفجاری که پدید آوردیم سبب شد که همه شیشه های زینبیه متلاشی شه. میدیدم که باز هم سربازان و مدافعان زینبیه، با کفش وارد آنجا نمیشدند با اینکه بدون کفش، راه رفتن روی شیشه خیلی سخت بود. آنها حتی برای آب خوردن هم از زینب اجازه میگرفتند." 🍃🌺 @shahidaziz_ebrahim_hadi
💔 . إلهی رضاً برضاك، تسليماً لأمرك، صَبراً عَلى‏ قَضائِك، یا رَبِّ لا معبود سواك، يا غياثَ المستغيثين.. + از آخرین کلمات حضرت رضا قبل از شهادت :) .. 🍃🌺 @shahidaziz_ebrahim_hadi
نماز خواندنش، نماز خواندنی متفاوت بود. نماز که می­ خواند اصلاً متوجه اطرافش نبود. بارها می­ شد که گمان می­ کردیم دارد برایمان فیلم بازی می­کند و سرِکارمان گذاشته است. با خودم گفتم باید ببینم این واقعاً دارد با این خضوع و خشوع نماز می ­خواند یا این­که فیلمش است و جزئی از شیطنت ­هایش و می­ خواهد سربه­ سرمان بگذارد. وقتی شروع کرد به نماز، با یکی از دوستان رفتیم سراغش. دو نفری دوره­ اش کردیم و تا توانستیم روبرویش شکلک درآوردیم؛ اما انگار نه انگار. چهره ­اش اصلاً تغییر نکرد. حتی یک لبخند هم نزد. انگار اصلاً ما را نمی­دید. به کارمان ادامه دادیم و هر هنری داشتیم به­ کار بردیم. خندیدیم، شوخی کردیم، سر و صدا کردیم؛ شاید بتوانیم حواس حسین را متوجه خودمان کنیم، اما نشد که نشد. جلوتر رفتم و درحالی که نماز می­ خواند با دستم زدم به کمرش، اما عکس ­العملی نشان نداد. آب ریختم سرش، اما تکان هم نخورد. انگار تمامی حواس پنجگانه ­اش از کار افتاده بود. نه می­ دید، نه می ­شنید، نه بدنش حس داشت. برایم ثابت شد که این تو بمیری از آن توبمیری ها نیست. حسین فیلم بازی نمی ­کند؛ واقعاً دارد در دنیای دیگری قدم می­ زند و اشک­هایی که در قنوتش آرام آرام گل­های قالی را سیراب می­ کرد، بهترین دلیل بود بر این اتفاق. 🍃🌺 @shahidaziz_ebrahim_hadi
عمریست شب‌ و روزم‌ را بہ‌عشق‌شهادت‌گذرانده‌ام... وهمیشہ‌اعتقادم‌این بوده‌وهست ڪہ‌باشهادت؛ بہ‌بالاترین‌درجہ‌ی‌بندگے‌میرسم! خیلی‌تلاش‌ڪردم ڪہ‌خودم‌رابہ‌این‌مقام‌برسانم...🍃 🌷 شهید حججی 🍃🌺 @shahidaziz_ebrahim_hadi
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
ای شهیدان که جایتان خالی شور و حال دعایتان خالی بی شما سینه هایمان سنگ است زندگی بی شما چه د لتنگ است عصرتون شهـــــدایـــی🌹 🍃🌺 @shahidaziz_ebrahim_hadi
فدایے سید علے∞: 🌸🍃🌸🍃🌸 🍃🌸🍃 🌸🍃 🍃 🌸 . مقصر خودمانیم ! که آدم شدن را ...! ... از رجب بھ ‌ شعبان ... از شعبان بھ ‌ رمضان از رمضان بھ ‌ محرم ... از محرم بھ ‌ فاطمیه و... . . کسے از لحظھ ‌دیگر خبر دارد؟! . (در خانه اگر کس است، یک حرف بس است!) . . خوب شدن و خوب ماندن را وعده به فردا ندهیم ... امروز را دریابیم...! 🍃🌺 @shahidaziz_ebrahim_hadi
🥀 بسمه تعالی *به نظرشما کدام شهید انسان را متحول می کند؟* خیلی سخته درسته؟ شهیدی که نشانی قبر خود را داد **شهید حمید (حسین) عرب نژاد* ❤️ شهیدی که قرض های شخص بدهکاری را بدون آنکه فرد بدهکار بداند پرداخت کرد. *شهید سید مرتضی دادگر درمزاری* 💚 شهیدی که بدنش با اسیدهم از بین نرفت و پس از ۱۶ سال با پیکر سالم به میهن بازگشت *شهید محمدرضا شفیعی* ❤️ شهیدی که از بهشت برای فرزندش نامه نوشت *شهید محمود رضا ساعتیان* 💚 شهیدی که عراقی ها برایش ختم گرفتند *شهید عباس صابری* ❤️ شهیدی که روز تولدش شهید شد *شهید سید مجتبی علمدار* 💚 شهیدی که هرهفته مادرش را سر قبر صدا میزد *شهید مستجاب الدعوه سید مهدی غزالی* ❤️ شهیدی که لحظه خاک سپاریش خندید *شهید علیرضا حقیقی* 💚 شهیدی که غرور امریکایی ها را شکست *شهید نادر مهدوی* ❤️ شهیدی که عکسش در اتاق رهبر است *شهید هادی ثنایی مقدم ۱۵ ساله* 💚 شهیدی که پیکرش هنگام نبش قبر سالم بود *شهید رخشانی از شهدای قبل از انقلاب که توسط ساواک شهید شد.* ❤️ شهیدی که بعد از ده سال قبرش را نبش و تعمیر نموده و دیدند که بدنش کاملا سالم و حتی خون تازه از آن می آید. *شهید عبدالنبی یحیایی اهل* شهر تنگ ارم دشتستان. 💚 شهیدی که سید حسن نصرالله سخنرانی خود را به نام او نامگذاری کرد *شهید احمد علی یحیی* ❤️ شهیدی که قبرش بوی گلاب میدهد *شهید سیداحمد پلارک* 💚 شهیدی که پیکرش را کسی تحویل نگرفت *شهید رجبعلی غلامی از افغانستان* ❤️ شهیدی که سر بی تنش سخن گفت *شهید علی اکبر دهقان* 💚 شهیدی که بخاطر فاش نکردن رمز بی سیم بدنش قطعه قطعه شد *شهید بروجعلی شکری* ❤️ شهیدی که با وجود اینکه بدنش به استخوان تبدیل شده بود. اما پاهایش درون پوتین سالم بود *شهید محمدحسین شیرزاد نیلساز* 💚 شهیدی که عاشورا متولد شد واربعین به شهادت رسید *شهید مهدی خندان* ❤️ شهیدی که با پیشانی بند *یاحسین شهید* به شهادت رسید و ایرانی بودنش محرز شد از شهدای گمنام هستند 💚 شهیدی که بر بدنش عکس یک زن خالکوبی بود ایشان از شهدای غواص بودند و دوست نداشت کسی ان تصویر را ببیند برای همین جاویدالاثر شدند و پیکرشان در اروند ماند و علیرغم ذکر داستان شان همرزمانشان اسم ایشان را ذکر نکردند ❤️ شهیدی که بحرمت مادرش در قبر خندید *شهید حاج اکبر صادقی* 💚 شهیدی که در شب عملیات به تک تک اعضا گردان گفت که سرنوشت شما چه خواهد شد ، شهادت ، اسارت و زنده ماندن و در وصیت خود نوشت ای برادر عراقی که مرا به درجه شهادت رساندی اولین کسی را که در ان دنیا شفاعت می کنم تو هستی چرا که مرا به این درجه رساندی *شهید حاج علی محمدی پور* فرمانده گردان ۴۱۲ رفسنجان . ❤️ شهیدی که کارنامه دخترش را امضا کرد *شهید سید مجتبی صالحی* 💚 شهیدی که باصلابت واستوارومقاوم مانندمولایش امام حسین(ع)سرش راداعشی های خبیث مظلومانه ازتن جداکردند. *شهید محسن حججی* و چه بسیارند. *نثار ارواح طیبه شهدا صلوات* اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم. آری بخونید و لذت ببرید که ما اکنون به حرمت خون چه شهیدانی داریم نفس می کشیم و احساس امنیت و آرامش می کنيم. 🍃🌺 @shahidaziz_ebrahim_hadi
|شہید حججے💚... ان شاالله شهادتم 🕊 صدق گفتارم را گواهے میدهد، شک نکنید و مطمئن باشید راه ولایت همان راه علیست.. رهبر بر حق سید علیــست ...✌️ 🍃🌺 @shahidaziz_ebrahim_hadi
کانال شهید ابراهیم هادی
فـنـجــانـے_چـاے_بـا_خـدا #قسمت_33 درد، آه از نهادم بلند کرد. سرم را روی میز گذاشتم.  ذهنم همچون،
فنجـانے_چـاے_بـا_خـدا سرگشته که باشی،حتی چهارچوب قبر هم آرامت نمیکند و من آرام نبودم. مثل خودم. بعد از آخرین ملاقات با صوفی،گرمای جهنم زندگیم، بیشتر شد و من عاصی تر اما دیگر دانیالی برای سرد کردن این آتش نبود، که خودش، زبانه ای شعله ورتر از گداخته ها،هستی ام را می سوزاند. زندگی همان ریتم سابق را به خود گرفت و به مراتب غیر قابل تحمل تر... حالا دیگر جز عربده های پر تملق پدر رجوی زده ام در مستی، دیگر صدایی به گوش نمیرسید. حتی دلسوزی های مادرانه ی تنها مسلمان ترسوی خانه مان، زنی که هیچ وقت برایم مهم نبود اما انگار ناخودآگاهم، عادت کرده بود به نگرانی های ایرانی منشانه اش. روزها میگذشت و مادر بی صداتر از هروقت دیگر، خانه گردی میکرد. از اتاقش به آشپزخانه، از آشپزخانه به اتاقش، بدون حتی آوایی که جنس صدایش را به یادم آورد. با چادری سفید بر سر و تسبیحی در دست و سوالی که حالم را بهم میزد، او هنوز هم روی خدایش حساب میکرد؟ حالا دیگر معنای مرده ی متحرک را به عینه میدیدم. زنی که نه حرف میزد، نه گریه میکرد، نه میخندید و نه حتی زندگی... فقط بود، با صورتی بی رنگ و بی حس و منی که در اوج انکار، نگرانش بودم. من دانیال را می پرستیدم اما به مادر عادت کرده بودم. عادتی که اسمش را هر چه می گذاشتم جز دوست داشتن. آن روزها اسلام مانند موریانه، دیوارهای کاه گلی اطرافم را بلعیده بود و حالا من بودم و زمستانی سوزناک که استخوان خورد میکرد و من تمام لحظه هایم را به مرور عکسهای آن دوست مسلمان دانیال در ذهنم میگذراندم، تا انتقام خانه خرابی ام را از نفس به نفسش بگیرم اما دانیال را دیگر بی تقصیر نمیدانستم. اگر او نمیخواستم زندگیم مان حداقل، همان جهنم دلنشین سابق بود با همان مادرانه های زن ایرانیِ خانه مان. حالا دیگر قاعده ی تمام شده ی زندگیم را میدانستم. دانیالی که نبود.. و دوست مسلمانی که چهل دزد بغداد را شرمنده کرد و در این بین نگرانی ها و مهربانی های عثمان، پوزخند بر لبم می نشاند. مدتی گذشت با مستی های بی خبرانه پدر، سکوت آزار دهنده مادر، قهوه ها و ملاقات های عثمان. عثمانی که وقتی از شرایط و حالات مادر برایش گفتم با چشمانی نگران خواست تا برای معالجه نزد پزشک ببرمش و من خندیدم. عثمانی که وقتی با دردهای گاه و بی گاه معده ام مواجهه میشدم با نگرانی عصبی میشد که چرا بی اهمیت از کنار خودم میگذرم و من می خندیدم. عثمانی که یک مسلمان بود و عاشق چای و من متنفر از هر دو.. و او این را خوب میدانست آن شب بعد از خیابان گردی های اجباری با عثمان،به خانه برگشتم همان سکوت و همان تاریکی. برای خوردن لیوانی آّب به آشپزخانه رفتم که صدای باز و سپس کوبیده شدن در خانه بلندشد. پدر بود،مثل همیشه مست و دیوانه. خواستم به اتاقم بروم که صدایش بلند شد، کشدار و تهوع آور... - سااارا صبر کن ایستادم نگاهش کردم این مرد، اسمم را به خاطر داشت؟ تلو تلو خوران دور خودش میچرخید: - دختر چقدر خوشگل شدی... کی انقدر بزرگ شدی؟ دست به سینه، تکیه زده به دیوار نگاهش کردم. این مرد چهار شانه و خالی شده از فرط مصرف الکل، هیچ وقت برایم پدری نکرد. پس حق داشت که بزرگ شدنم را نبیند. جرعه ای دیگر از شیشه اش نوشید: - چقدر شبیه اون مادر عفریته ای، اما نه... نیستی. تو مثه من سازمانو دوس داری نه؟ مثه من عاشق مریم و رجوی هستی؟ تمام عمرش را مدام در صورت خودش تف انداخت، سازمان قاتلی که برادر و آسایش و زندگی و زنو بچه اش را یک جا از او گرفت. دانیال چقدر شبیه این مرد بود قد بلند و هیکلی، او هم ما را به گروه و خدای قصابش فروخت. تعادل نداشت: - سارا امروز با چندتا از بچه های سازمان حرف زدم. میخوام هدیه ات کنم به رجوی بزرگ. دختر به این زیبایی، هدیه خوبی میتونه باشه، اونقدر خوب که شاید رجوی یه گوشه چشمی بهم بندازه. تهوع سراغم را گرفت، انگار شراکت در ناموس از اصول مردان این خانه بود. حالا حرفهای صوفی را بهتر باور میکردم، پدری که چوب حراج به زیبایی های دخترش بزند، باید پسری مثل دانیال داشته باشد. جملات صوفی در گوشم تکرار شد. جملاتی که از نقشه های دانیال برای رستگاریم در جهاد نکاح میگفت انگار پدر قصد پیش دستی کردن را داشت. مست و گیج به سمتم می آمد و کریه میخندید. بی حرکت و سرد نگاهش کردم، چرا دختران مردی به نام پدر را دوست دارند؟ چه فرقی بود میان این مرد و عابران تا خرخره خورده ی کنار رودخانه؟ هر چه نزدیکتر میشد، گامی به عقب بر نمیداشتم. ترسی نمانده بود تا خرج آن لحظات کنم. سر تکان دادم و به سمت اتاقم رفتم که دستم را از پشت کشید: - کجا میری دختر صبر کن بذار دو کلمه اختلاط کنیم. باید واست از سازمان و وظایفت در مقابل رجوی بگم. اون تمام زندگیشو صرف رستگاری خلق کرده. خلق بی عاطفه، خلق قدرنشناس اما من مثه بقیه نیستم تو رو،پاره تنمو بهش هدیه میدم... ↩️ ... : زهرا اسعد بلند دوست 🍃🌺
♦️روزانه هزاران انســــان به دنیا می آیند. . . . امـــا نسل انســـانیت درحال انقراض است . . . آدم سه حرفه ولی آدم بودن خیلی حرفه!! 🍃🌺 @shahidaziz_ebrahim_hadi