eitaa logo
کانال شهید ابراهیم هادی
2.4هزار دنبال‌کننده
30.9هزار عکس
28.4هزار ویدیو
76 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
کانال شهید ابراهیم هادی
فـنـجــانـے_چـاے_بـا_خـدا #قسمت_35 قدرت دستان مادر، هر دو ما را به سمت زمین پرتاب کرد اما صدای تک
فـنـجــانـے_چـاے_بـا_خـدا عثمان به سمتم دویید و فریادش زنگ شد در گوشم (سااااراااا) وقتی چشمانم را باز کردم، همه جا به وسعت تک تک ِ لحظاتِ زندگیم تار بود. و در این تاری، چهره ی آشنا و همیشه نگرانِ عثمان، حکمِ چراغِ چشمک زن را داشت برای اعلامِ زنده بودنم. روی کاناپه کنار پایم نشسته بود و نگاهم میکرد ( خوبی ساراجان؟) فقط دانیال؛ جان صدایم میزد. (از حال رفتی. پدرتو بردن. تا جاییکه میشد همه ی کار رو انجام دادم.. ) . سرش را پایین انداخت. صدایش حزن داشت ( پدرم وقتی با اون همه بدبختی از دنیا رفت، حالِ خواهرم چیزی بدتر از تو بود.. اما من تو اوج ناراحتی برای پدرم خوشحال بودم.. چون من حالشو میفهمیدم، عذابی که میکشید و شرمی که تو چشماش موج میزد، وقتی نون میآوردم توخونه و خواهرام لقمه لقمه میذاشتن دهنش.. مرگ واسه پدرم آرزو بود و من اینو نفس به نفس تو نگاهش میدیدم.. اما پدر تو…) مکث کرد بلند و کشدار.. (فکر نمیکردم مرگش برات اهمیتی داشته باشه). مهم نبود.. هیچ وقت مهم نبود.. مرگش شاید نوعی  کریسمس هم محسوب میشد.. اما.. چرا انقدر دیرو ناخواسته صدای تپشهای قلبش را شنیدم؟ یعنی هیچ وقت سینه اش، هواییِ سر گذاشتنِهایِ دخترانه ام نشد؟؟ سرم گیج رفت. چشمانم را بستم (اهمیتی نداشت.. نه خودش.. نه مرگش.. ) عثمان نفسی پر صدا کشید ( با خواهرام تماس گرفتم، گفتم براتون غذا درست کنن.. امیدوارم ناراحت نشی چون آدرس خونتونو دادم تا بیارن اینجا.. ) با ابروهایی گره خورده نگاهش کردم ( اینجوری نگام نکن.. نمیتونستم تنهاتون بذارم. باید تا چند وقت، دستپخت شونو تحمل کنی.. مادرت که فکر کنم شرایط مناسبی واسه آشپزی داشته باشه.. توام که اصلا بهت نمیخوره اینکاره باشی..) کاش محبتهایش حد داشت.. کاش همه ی آدمهای زمین همینقدر ترسو بودند.. تن صدایش را پایین آورد ( میدونم الان وقتش نیست.. اما نمیخوای یه فکری به حال مادرت کنی؟؟ وضعیت روحیش اصلا خوب نیستا.. وقتی از حال رفتی بدونِ یه کلمه حرف نشست بالا سرت. تا وقتی معاینه ات تموم شد از جاش جم نخورد. خیالش که از بابت سلامتیت راحت شد، رفت تو اتاقش و درو بست.. اگه بخوای ، من یه دوست روانشناس دارم. میتونه کمکش کنه..) وزیر لب با صدایی که بشنوم ادامه داد ( هر چند که حال خودتم تعریفی نداره..) او از زندگی ما چه میدانست؟ چه خوش خیال بود این مسلمانِ مهربان.. ( سارا لجبازی نکن.. من کاری به تو ندارم.. اما بذار این دوستمو بیارم تا مادرتو ببینه.. پیرزن بیچاره از دست میره ها.. اونوقت تنهاتر از اینی که هستی میشی..دوستم، پسر خوبیه.. بذار زندگیتون یه رنگی به خودش بگیره) از کدام رنگ حرف میزند؟؟ در جعبه مدادرنگی های زندگیم فقط  رنگ مشکی بود.. یه عمر، خورشید و ماه و دریا و درخت را با مداد مشکی نقاشی کردم.. روزگارم سیاه بود دیگر به زندگیم چیزی نمیرسید.. صدای زنگ در بلند شد ( غذا رسید.. نترس، نمیذارم بیان داخل..) با لحنی با مزه و آرام به سمتم خم شد ( اما یه مدت باید دستپختشونو تحمل کنی.. شاید سیرت نکنه، اما خیالت راحت، نمیکشه..) مدتی از آن روز گذشت.. عثمان هروز با ظرفی پر از غذا به سراغمان میآمد.. خانه را کمی مرتب میکرد. به زور مقداری غذا به خوردم میداد.. هوای مادر را داشت.. محبت میکرد.. نصحیت میکرد..  پرستاری میکرد.. و به قول خودش رسم مسلمانی به جا میآورد.. اما روزها بی نمک تر از گذشته برایم میگذشت.. و من فقط در این فکر غوطه ور بودم که چرا در لیست مرگ از قلم افتاده ام.. و تانیه به ثانیه بذر کینه از خدای مسلمانان  در دل میکاشتم و انتقام درو میکردم. و مدام در بین حرفهای هروزه ی عثمان جملاتی تکراری از احوال بد مادر و کمکهای احتمالیِ آن دوست روانشناس گوشم را نیشگون میگرفت. اگر میتوانستم سندِ مادر را شش دانگ به نام عثمان میزدم تا هر چه دلش میخواهد، پسرانه خرجش کند. چون من اهل ولخرجی نبودم.. ↩️ ... : زهرا اسعد بلند دوست 🍃🌺 @shahidaziz_ebrahim_hadi
🔺بـا "شهــادت" زندگـــی زیبا شود.. ✨عاشقی با سوختن معنــا شود.. 🔺حال، آنها رفته و ما مانده ایم.. ✨از "شهادت" ، ما همه جا مانده ایم.. 🔺تـا نفس داریم تا که زنده ایم.. ✨"ای شهیدان از شما شرمنده ایـم" 🔺تا ابد رزمنده ایم پای ولی .. ✨اللهم الرزقنا توفیق الشهادت فى سبیلک.. به یاد شهید ابراهیم هادی...🌷 🍃🌺 @shahidaziz_ebrahim_hadi
💔 می‌شود باز تو درخانه‌ ما پا بنهی می‌شودباز مرا در بغلت جا بدهی دل من تنگ برای بغلت شد بابا وعده‌ آمدنت از چه غلط شد بابا 🍃🌺 @shahidaziz_ebrahim_hadi
|شَهیدانہ|💌🕊 +ازش پرسیدم این چیه سنجاق کردی... روی سینه‌ت؟😳 لبخند زد و گفت: -این باطریه :)😍 ‌ 🍃🌺 @shahidaziz_ebrahim_hadi
به یاد فرمانده مخلص و بی ریا محمد مجازی در روستای شانجان از توابع شبستر متولد شد.او به تاریخ پنجم مرداد 1367در نبرد مرصاد بال در بال ملائک گشود و در قطعه۴۰ گلزارشهدای‌بهشت‌زهراس به امانت گذاشته شد. در عملیات_کربلای۵ بر اثراصابت خمپاره و ترکش مجروح شد ودرحالی که جراحتش بهبود نیافته بودبه جبهه بازگشت. دراواخر سال 1366تیپ سوم لشگر راتشکیل داد وفرماندهی محور عملیاتی این تیپ رابرعهده داشت.شهیدمجازی بعد ازپذیرش قطعنامه در درگیری بامنافقین درعملیات مرصاد درسن 23 سالگی در اسلام‌آبادغرب درحالی که کوله باری ازتجارب جنگی را به دوش می‌کشیدبه آرزوی دیرینه خود که شهادت و رسیدن به لقاء پروردگار بود،رسید. آنقدر خون به دل صدامیان و منافقین كرده بود كه بعد از شهادت نامش را از رادیو بی‌بی‌سی و رادیوعراق اعلام كردند بعد از شهادت وقتی كوردلان منافق نتوانسته بودند سرش رابا خود ببرندباقنداق اسلحه صورتش را له‌کردند. 🍃🌺
رَبَّ النُّورِ وَ الظَّلامِ ؛ رَبَّ التَّحِیَّةِ وَ السَّلامِ ؛ به نام پروردگار روشنى و تاریكى پروردگار تحیت و سلام به نام خدای همه 🍃🌺
شروع روزتون با برکت با ذکر پر نور صلوات بر حضرت محمد (ص) و خاندان مطهرش🌸 الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم 🍃🌺
حبه نور✨ وَمَن نُّعَمِّرْهُ نُنَكِّسْهُ فِي الْخَلْقِ ۖ أَفَلَا يَعْقِلُونَ و به هر کس عمر طولانی دهیم، او را در عرصه آفرینش [به سوی حالت ضعف، سستی، نقصان و فراموشی] واژگونش می کنیم؛ پس آیا تعقّل نمی کنند؟ -آیه ۶۸ 🍃🌺