6.51M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وای من از عاشورا
زمین و آسمان غمگینه
7 روز مانده تا محرم
#حسینه_مجازی
🍃🌺
@shahidaziz_ebrahim_hadi
🍀🌾🍀🌾🍀🌾🍀
💐جان بہ #هرحال قرار است
ڪہ قـربان 💘بشود ...
🌾پس چہ #خوب است
ڪہ #قربانـی جانــان بشود ...
#شهید_علی_امرایی 🌷
#شهید_محسن_حججی 🌷
🍃🌺
@shahidaziz_ebrahim_hadi
🌹 #شهید_مسلم_خیزآب
💢 بر روی سنگ قبرم بنویسید که: «تشنه نابودی صهیونیست ها بوده و هستم و بهترین روزم، روز نابودی صهیونیستهاست.»
#یادش_باصلوات
🍃🌺
@shahidaziz_ebrahim_hadi
کانال شهید ابراهیم هادی
فـنـجــانـے_چـاے_بـا_خـدا #قسمت_39 سرم را روی میز گذاشتم. فضای رو به تاریکی آنجا آرامم میکرد اما ش
فـنـجــانـے_چـاے_بـا_خـدا
#قسمت_40
آن شب در مستی و گیجیم، یان مرا به خانه رساند. وقتی قصد پیاده شدن از ماشین را داشتم مانعم شد ( اجازه بده تا بازم به مادرت سر بزنم..) نگاهش کردم (عثمان یه کلید داره..) خنده روی لبهایش نشت (در مورد حرفهام فکر کن.. یه سفر تفریحی نمیتونه زیاد بد باشه..)
آن شب تا خود صبح از فرط درد معده و تهوع به خود پیچیدم و دراین بین حرفهای یان در ذهنم مرور میشد.. شاید یک سفر تفریحی زیاد هم نمیتوانست بد باشد.. هر چند که ایران برایم مساوی بود با جهنمی پر از مسلمانِ خدا زده..
چند روزی از آن ماجرا گذشت و من با خودم کنار نمیآمدم. پس به رودخانه پناه بردم. تنها جایی که صدای خنده هایم را کنار دانیال شنیده بود. نمیتوانستم تصمیم بگیرم. ترس و تنفر از ایران، پاهای رفتنم را بسته بود. پشت نرده ها رو به رودخانه ایستادم. فکری بچه گانه به ذهنم خطور کرد. من و دانیال هر گاه سر دوراهی گیر میافتادیم و نمیدانستیم چه کنیم.
هر یک در گوشه ایی میایستادیم دستمانمان را از هم باز میکرد و با چشمان بسته آرام آرام دستمانمان را به هم نزدیک میکردیم. اگر تا سه مرتبه سر انگشت اشاره دو دستمان به هم میخورد شک مان را عملی میکردیم. اینبار هم امتحان کردم اما تنها.. هر سه مرتبه دو انگشت اشاره ام به یکدیگر برخورد کرد. پس باید میرفتم.. به ایران.. کشور وحشت و کشتار..
نفسی از عطر رودخانه در ریه هایم پر کردم و راهی خانه شدم..
ماشین یان جلوی در پارک بود. حتما عثمان هم همراهیش میکرد. بی سرو صدا، وارد خانه شدم. صدایشان از آشپزخانه میآمد.. گوش تیز کردم. باز هم جر و بحث (یان.. تو حق نداشتی چنین غلطی کنی.. قرار ما این نبود.. ) صدای یان همان آرامش همیشگی اش را داشت (من با تو قرار نداشتم.. ما اومدیم اینجا تا به این مادرو دختر کمک کنیم.. نه اینکه مراسم عروسی تو رو برگزار کنیم..) صدای نفسهای تند و عصبی عثمان را میشنیدم ( یان.. میشه خفه شی؟؟ )
لبخند گوشه ی لبِ یان را از کنار در هم میتوانستم تصور کنم (عذر میخوام نمیشه.. میدونی، الان که دارم فکر میکنم میبینم اون سارا بیچاره در مورد تو درست فکر میکرد.. حق داشت که میگفت اگه کمکی بهش کردی، فقط و فقط به خاطر علاقه ی احمقانه ات بود..)
صدای شکستن چیزی بلند شد. پشت دیوار ایستادم. حالا در تیررس نگاهم قرار داشتند. عثمان، یانِ اسپرت پوش را به دیوار چسبانده بود و چیزی را از لای دندانهای پیچ شده اش بیان میکرد (دهنتو ببند یان.. ببند.. من هیچ وقت به خاطر علاقم به سارا کمک نکردم..) یان یقه اش را آزاد کرد (اما سارا اینطور فکر نمیکنه).
عثمان دستی به صورتش کشید و روی صندلی نشست (اشتباه میکنه.. هر کس دیگه ایی هم بود کمکش میکردم.. یان تو منو میشناسی، میدونی چجور آدمیم..اصلا مگه بالیووده که با یه نگاه عاشق شم.. کمکش کردم، چون تنها بود.. چون مثه من گمشده داشت.. چون بدتر از من سرگردونو عاجز بود.. یه دختر جوون که میترسیدم از سر فشار روحی، بلایی سر خودش بیاره.. که اگه نبودم الان یه جایی تو سوریه و عراق بود.. اولش واسم مثه هانیه و سلما و عایشه بود.. اما بعدش نه.. کم کم فرق پیدا کرد.. یان من حیوون نیستم.. بفهم..)
دلم به حال عثمان سوخت.. راست میگفت، اگر نبود، من هم به سرنوشتی چون هانیه و صوفی دچار میشدم..
آرام و پاورچین به سمت در رفتم و با باز وبسته کردنش، یان وعثمان را از آمدن آگاه کردم. یان از آشپزخانه بیرون آمد و با صورت خندانش سلام کرد و حالم را پرسید. با کمی تاخیر عثمان هم آمد اما سر به ریز و بی حرف. نزدیکم که رسید بدون ایستادن، سلامی کرد و از خانه خارج شد.. ناراحت بود.. حق هم داشت..
یان سری تکان داد (زده به سرش.. بشین، واسه خودمون قهوه درست کرده بودم. الان برای توام میارم.. نوک بینی ات از فرط سرما سرخ شده..) با فنجانی قهوه رو به رویم نشست (خب.. تصمیم تو گرفتی؟) به صندلی تکیه دادم ( میرم ایران..)
لبخند روی لبهایش نشست و جرعه ایی از قهوه ای نوشید (این عالیه.. انگار باید یه فکری هم به حال عثمان کنم.. )
سکوت کرد.. (حرفهاشو شنیدی؟؟ دیدی در موردش اشتباه فکر میکردی؟؟)
تعجب کردم. او از کجا میدانست. با لبخند به صورتم خیره شد (وقتی گوش وایستاده بودی دیدمت… یعنی پات از کنار دیوار زده بود بیرون.. مامانت میدونه با کفش میای داخل؟؟ )
یان زیادی باهوش بود و این لحن بامزه اش برایم جالب ..
آن شب از تصمیم برای سفر به ایران گفتم و یان قول داد تا کمکم کند..
پس عزم سفر کردم..
بی توجه به عثمان و احساسش…
↩️ #ادامہ_دارد...
#نویسنده: زهرا اسعد بلند دوست
🍃🌺
@shahidaziz_ebrahim_hadi
حال خوب یعنی:
اینجا ایران است ب افق محرم نزدیک میشویم...🖤
بوی بغض
بوی پیراهن مشکی
بوی فریاد یا حسین ع
ربنا آتنا کربلا، واجعل
مماتی فی العاشورا ..
کم کم شمارش روزها ب پایان میرسد
🍃🌺
@shahidaziz_ebrahim_hadi
💠 حرفحســــاب
این #شهــدا
🔸اول از دلشون مراقبت کردند
🔹بعدمدافع حرم شدند.
چون قلـ♥️ـب؛ خونه ی خداست
از حرم خدا دفاع کردند
که بهشون لیاقت دفاع از
حرم حضرت زینب(س)رو دادند...
#حاج_حسین_یکتا
🍃🌺
@shahidaziz_ebrahim_hadi
رفـتــه بـودم ســر بـازار،
لـبـاســی بـخــرم..
یــادم افـتــاد تــن عــریــانِ
ابـاعــبـدالـلـه💔💔 😭
۵ روز تا محرم...
🍃🌺
@shahidaziz_ebrahim_hadi
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
اگر به حسین باشد،
هیچ نگاه تضرعی را بی پاسخ نمیگذارد...
اگر به حسین باشد
روی از هیچ چشم خواهشی برنمیگرداند...
اگر به حسین باشد...
•
ناشکری کردیم!
ناشکری کردیم که امسال هیئت رفتن هایمان
بارعایت پروتکل های بهداشتی شد!
موازین مان را رعایت نکردیم،
حُرمت هارا رعایت نکردیم!
به جای آنکه عزادار #سیدالشهداء
باشیم،عزادار مدل های لباس مشکی
مان بودیم!!
به جای آنکه........
•
حواستون باشه با برگذاری #کنکور
ومسافرت های #شمال تعداد مبتلایان
#صعودی شد!!
حواستان باشد که به عزداری
اربابمان ربطی ندارد!
🍃🌺
@shahidaziz_ebrahim_hadi
معشوقهی روزِ بینواییست خدا...
#سلیم_تهرانی
به نام خدای همه ☘
🍃🌺
@shahidaziz_ebrahim_hadi
#یک حبه نور ✨
وَإِنَّ كَثِيرًا مِّنَ النَّاسِ عَنْ آيَاتِنَا لَغَافِلُونَ..
بیشتر آدما حواسشون به نشونههایی که خدا بهشون نشون میده نیست
🍃🌺
@shahidaziz_ebrahim_hadi
بگذار هر که هر چه میخواهد بگوید
ما را برای روضه ات زهرا (س) خبر کرد
#دلها_بسوی_حسین
🖋اسماعیل روستایی
#صبحتون_حسینی
🍃🌺
@shahidaziz_ebrahim_hadi
به آرزوی تو هر روز آفتاب برآید
تو را نبیند و این آرزو به خاک بَرَد
#فیاض_لاهیجی🌱
#العجل_یامولای
🍃🌺
@shahidaziz_ebrahim_hadi