میشود
از افق سرد گلی چید به صبح
از شکوفا شدن غنچهی خورشید به صبح
میشود
از پس یک شام سیاه و غم دل
بهر خوشحالی دل باز بخندید به صبح
#ناشناس
درودوســـــلام🌱
روزتون شـاد رخسارتون خنـدان
قلب تون پر از نـور عـشـق
زندگیتـون سرشار از خوشبختی🌱
🍃🌺
@shahidaziz_ebrahim_hadi
می گفت، هر آدمی برای خودش فصل پنجمی داره
که تکلیف تمام فصل هاشو
روشن میکنه …
که حال و هوای هر چهار فصلش
به حال و هوای اون فصل بستگی داره …
اگه ابری باشه تمام فصل هاش ابریه …
بارونی باشه، بارونیه
آفتابی باشه، آفتابیه …
میگفت،
فصل پنجم فصل دل آدماست …❤️
حال دل اگه خوش باشه
همیشه بهاره، همه جا پر گل و بلبله …
حال دل اگه ناخوش باشه
هر فصل پاییزه…
سرد و غم انگیز و برگ ریز
که پایان نداره …!!
🌺🌺🌺
یار مهربانم
درود
بامداد یک شنبه ات نیکو
🌺🌺🌺
روزت پر از لحظات ناب و قشنگ و روزی سرشار از عشق , محبت , مهربانی , آرامش , دوستی های ناب و قرارهایی یهویی , خنده هایی از ته دل همراه با آگاهی برایت آرزومندم
🌺🌺🌺
شاد باشی
🍃🌺
@shahidaziz_ebrahim_hadi
سلام صبحتون بخیر
سال روز بازگشت آزادگان سرافراز به میهن مبارک
♦️♦️♦️♦️♦️♦️🔹🔹
@shahidaziz_ebrahim_hadi
16.91M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#حتماببینید
#استقبال_از_محرم
#استاد_انصاریان
▫️ چرا باید به استقبال محرم برویم؟
🍃🌺
@shahidaziz_ebrahim_hadi
🏴محرم نزدیک است
نذر کرده ام صد دور تـسبیح
"اهدنا الصراط المستقیم" بخوانم
🔹شاید این بار
مسیرم به کربلا افتاد
🕊حـسـین جـان... !
💧اشـک در بساطم نیست
عرق شرم قـبول می کنی؟
🍃🌺
@shahidaziz_ebrahim_hadi
میگفت:
بهشت از اون
لحظہای آغاز میشہ
کہ به خواستِ خــدا
"اعتماد" میکنی
#خداجانم
🍃🌺
@shahidaziz_ebrahim_hadi
💢قبل شهادت خود همیشه میگفت:
آرزومه روی سنگ قبرم هک شه
(تو که از خاک مزارم گذری نوحه بگو
،نام زینب شنوم زیر لحد گریه کنم)
و سرانجام به آرزویش رسید...
شهید #سجاد_عفتی
🍃🌺
@shahidaziz_ebrahim_hadi
کانال شهید ابراهیم هادی
فـنـجــانـے_چـاے_بـا_خـدا #قسمت_40 آن شب در مستی و گیجیم، یان مرا به خانه رساند. وقتی قصد پیاده
فـنـجــانـے_چـاے_بـا_خـدا
#قسمت_41
انگار مهربانی عثمان واگیر دار بود و هر انسانی در همنشینی با او، دچارش میشد. این را از محبتهای یان فهمیدم وقتی چند روز متوالی تمام وقتش را صرف محیا کردنِ مقدمات سفرمن و مادر به ایران کرد. و در این بین خبری از عثمان نبود. نه تماس… نه ملاقات.. و من متوجه شدم که مردها کودکترین، کودکان جهانند..
بعد مدتی همه ی کارها انجام شد و من و مادر برای پرواز به ایران بی خداحافظی از عثمان، همراه با یان به فرودگاه رفتیم..
در مسیر فرودگاه، ترسی در دلم زبانه میکشید.. بهایِ سلامتی مادر زیادی سنگین بود.. دل کندن ازامنیت و آرامش.. بریدن از خاطرات.. جدا شدن از رودخانه و میله های یخ زده اش.. و پریدن در گردابی، داعش مسلک به نام ایران.. کلِ داشته هایم در زنی میانسال به نام مادر خلاصه میشد که آن هم جز احساس دِین، برایم هیچ ارزشی نداشت.
حالا بیشتر از هر وقت دیگر دلم برای سرما ونم نم باران تنگ میشد و شاید قهوه های تلخ عثمان، پشتِ شیشه های باران خورده ی کافه ی محل کارش، که حماقت دانیال فرصت نشان دادنش را از من گرفت..
در سالن فرودگاه منتظر بودیم و یان با آن کت و شلوار اتو کشیده اش، مدام موارد مختلف را متذکر میشد. از داروهای مادر گرفته تا مراجعه به آموزشگاه زبان یکی از دوستانش در ایران، محضِ تدریسِ زبان آلمانی و پر شدن وقت.. بیچاره یان که نمیدانست، نمیتوانم بیشتر از چند کلمه فارسی حرف بزنم و برایم خوابِ آموزش دیده بود..
حسی گنگ مرا چشم به راه خداحافظی با عثمان میکرد و من بی تفاوت از کنارش رد میشدم. درست مانند زندگیم..
درمیان پرچانه گی های یان، شماره ی پروازمان خوانده شد.. لرزیدم نه از سرما.. لرزیدم از فرط ترسید.. از ایرانی که دیگر عثمان و یانی در آن نداشتم.. و عثمانی که به بدرقه ام نیامد..
با قدمهایی لرزان آرام آرام، صدایِ شاید آخرین گامهایم را روی خاک آلمان مرور میکردم. اینجا سرزمین من بود و انگار مادر دوست نداشت که بفهمد.. من اینجا دانیال را داشتم، حداقل خاطرات شیرینش را.. و من همیشه مجبور بودم..
نفسهایم را عمیقتر کشیدم.. باید تا چند ساعت هوا برای امنیت ذخیره میکردم. امنیتی که با ورود به هواپیما دیگر نداشتم.
صدایی مردانه، نامم را خواند (سارا.. سارا..) عثمان بود.. شک نداشتم.. سر چرخاندم. کاپشن چرم و قهوه ایی رنگش از دور نظرم را جلب کرد. یان ایستاده لبخند زد (بالاخره اومد.. پسره ی لجباز..) عثمان قدمهایش تند و نفسهایش تندتربود ( فکر کردم پرواز کردین.. خیلی ترسیدم .. ) کاش بالی داشتم تا آرزوی قدم زدن را به دل زمین میگذاشتم..
یان با همان لبخند کنج لبش به سمتم آمد ( بلیطا رو بده من.. منو مادر ردیفش میکنیم تا تو بیای..)
دوست نداشتم با عثمان تنها بمانم اما چاره ایی نبود. بی حرف نگاهش کردم. چشمانش چه رنگی بود؟؟ هیچ وقت نفهمیدم.. زبان به روی لبهایش کشید ( تصمیمتو گرفتی؟؟ میخوای بری؟) با مکث، سری به نشانه ی تایید تکان دادم. لبهایش را جمع کرد (پس اینکه بگم نرو، بی فایدست، درسته؟) و من فقط نگاهش کردم..
او در مورد من چه فکر میکرد؟ به چه چیزی دلبسته بود؟ دلم به حالش میسوخت.. دستی به چانه اش کشید (پس فقط میتونم بگم، سفر خوبی داشته باشی..) سری تکان دادم وعزم رفتن کردم که صدایم زد ( سارا..) ایستادم. در مقابلم قرار گرفت.. صورت به صورت ( هیچ وقت به خاطر علاقه ایی که بهت داشتم، کمکت نکردم.. ) استوار نگاهش کردم (میدونم..) لبخند زد با لحنی پر مِن مِن ( سا..سارا.. من.. من واقعا دوستت دارم.. اگه مطمئن شم که توام…) حرفش را بریدم سرد و بی روح (تو فقط یه دوست خوبی.. نه بیشتر..)
خشکش زد.. چشمانش شیشه ایی شد.. لبخنده کنارِلبش طعمِ تلخی به کامم نشاند. سری تکان داد، پر از بغض ( نگران نباش.. جایی که میری، خاکش رسمِ جوونه زدن یادت میده.. من.. منم همیشه دوست.. دوستت میمونم.. هر وقت احتیاج به کمک داشتی روم حساب کن..) جوانه زدن ؟؟ آن هم در خاکی که برای زنده به گوری به سمتش میرفتم؟؟
دلم به حالِ عثمان سوخت. کاش هیچ وقت دل نمیبست، آن هم به دختری که از دل فقط اسمش را به ارث برده بود..
خیره به چشمانش سری تکان دادم و به یان پیوستم. او هم آمد و ماند، تا آخرین لحظه..
و لبخندی که در صورتش به اشکی سرکش و بغضی خفه کننده تبدیل شد..
کاش من هم معنی دوست داشتنم را میفهمیدم..
اما دریغ..
هواپیما پرید و من تپشهای ترس را در گوشم شنیدم..
بدون عثمان… بدون یان…
↩️ #ادامہ_دارد...
#نویسنده: زهرا اسعد بلند دوست
🍃🌺
@shahidaziz_ebrahim_hadi
و گفت:
نترسید!
خودم هوایتان را دارم...❤️
🍃🌺
@shahidaziz_ebrahim_hadi
💔
در اولین روز آزاد شدن اولین گروه آزادگان عراقیها یکی از بچههای ما را شهید کردند. وضعیت اردوگاه بسیار ملتهب بود.
میخواستند عدهای از منافقین را به عنوان آزاده جا بزنند که ما فهمیدیم و درگیر شدیم. عراقیها احساس کردند نقشهشان بر بادرفته و از بیرون به ما تیراندازی کردند.
حسین پیراینده مورد اصابت قرار گرفت و به شهادت رسید. دو هفته درگیری و اعتصاب و مجلس ختم داشتیم.
پیکر شهید پیراینده را بعد از #12 سال در مبادله برخی اسرای عراقی با شهدای ما وقتی از قبر خارج کردند میبینند پیکر سالم است.
عراقیها برخی از شهدا را که از قبر خارج کردند بدنشان سالم بود، سراغ عُلمایشان رفتند و آنها گفتند اینها از اولیاءالله هستند.
در معراج شهدا بدن این شهید بزرگوار را من به همراه برادرش و بچههای معراج دوباره کفن کردیم. ما جریان را شنیده بودیم ولی خودمان ندیده بودیم. بدنی که 12 سال زیر خاک چیزی نشود 100سال هم بماند عیب نمیکند.
بچههای معراج میگفتند چهار ماه پیش قرار بود مبادله انجام شود و عراقیها بهانه میآوردند. مبادله انجام نمیشد و علتش این بود که وقتی پیکر شهید پیراینده را از قبر خارج میکنند میبینند بدن سالم است. دو ماه زیر آفتاب میگذارند اتفاقی نمیافتد و فکر میکنند رابطهای بین سر با سلامت بدن وجود دارد.
به همین خاطر سر را جدا میکنند. جلوی سر را برداشته و داخل سر را خالی کرده بودند. باز اتفاقی نیفتاده بود واسید و آهک روی بدن ریختند و همین باعث شد پوست روی بدن از بین برود.
راوی: همرزم شهید
مزار شهید : قطعه ۵۰ بهشت زهرا "س"
🍃🌺
@shahidaziz_ebrahim_hadi
شَھادت یعنے:
وارد شدن درحریم خلوت الھےو
میھمانـ شدن برسرسفره ے
ضیافتـ الھے♥️
این ڪم چیزے نیست
این خیلے بـاعظمتـ استـ ✋
#سخن_بزرگان ✍
#امامخامنہایمدظلہ ✨
#سلام_بر_شهدا
🍃🌺
@shahidaziz_ebrahim_hadi